سفری در آغوش یادها؛ مالستان من

بازگشت به زادگاهم، ولسوالی مالستان ولایت غزنی، پس از هشت سال، تجربه‌ای سرشار از احساسات متناقض و به یادماندنی بود. این سفر که پیش از بازگشت طالبان انجام شد، نه تنها مرا به خاطرات کودکی و نوستالژی‌های گذشته برد، بلکه فرصتی بود تا تحولات و تغییرات زادگاهم را با نگاهی تازه ببینم. هر گامی که […]

Read More

سفر در تاریکی؛ امید به روشنایی

این سفر آغاز داستانی است که با سقوط نظام جمهوریت و غلطیدن کشور ما به کام طالبان آغاز شد؛ اما شاید، فقط شاید، پایانی متفاوت در انتظارش باشد. سفر کردن را بسیار دوست داشتم؛ جاده‌ها برایم قصه می‌گفتند و افق‌های دور مرا به رویاهای تازه می‌بردند. هر قدمی که برمی‌داشتم، احساس می‌کردم تکه‌ای از روحم […]

Read More

سفر به افغانستان؛ سفر به سرزمین امید و آرزو

صبح گرم و تابستانی بود که با سفر شیرین آغاز شد. روز دل‌نشین و خاطره‌انگیزی بود. خورشید آرام‌آرام از افق سر برمی‌آورد و نور طلایی‌اش بر زمین می‌تابید. این نور نه‌تنها زمین را روشن می‌کرد، بلکه جان آدمی را نیز سرشار از انرژی مثبت می‌ساخت. صدای دل‌نشین پرندگان در میان درختان و بوی گل‌های تازه‌شکفته، […]

Read More

سرزمین من، قصه‌ای از درد، امید و ایستادگی

این بار می‌خواهم از جایی بنویسم که در آن‌جا بزرگ شدم، در هوایش نفس کشیدم و در آسمانش ستاره‌های امیدم را جست‌وجو کردم و رویاهایم را ترسیم کردم. آری، من از سرزمین افغانستان سخن می‌گویم، سرزمینی که آن را به نام خراسان قدیم می‌شناسند. سرزمینی که سخت‌ترین روزها را پشت سر گذاشت و به همه […]

Read More

ستاره‌ای در تاریکی

در میان این‌همه تاریکی، ستاره‌ای درخشان، هنوز هم می‌تابد؛ نوری که امید را زنده نگه می‌دارد. چند وقت پیش، مهمان یکی از اقوام بودیم. بزرگان مشغول تماشای اخبار بودند و من با دختر صاحب‌خانه فیلم می‌دیدیم. ناگهان خواهر کوچک‌ترش سراسیمه وارد شد و گفت: یک خبر بد دارم. نگران پرسیدیم: چه خبر بد است؟ با […]

Read More