فقط خودت هستی و بس؛ پس خودت پیش برو!

مثل همیشه بیدار شدم، نماز خواندم و شروع به درس خواندن کردم؛ چون شب خیلی خسته بودم و نتوانسته بودم درس بخوانم. امروز دو مضمون امتحان داشتیم (دری و فزیک). دستور زبان دری را مرور کردم، صبحانه خوردم و برای رفتن به کورس آماده شدم. تصادفی در کوچه با شکیبا و عاطفه روبه‌رو شدیم؛ چه […]

Read More

رویای مخلصانه‌ی مادران این سرزمین

مادرم زنی است با لطافت و مروت که هزاران آرزو و رویا در سر می‌پروراند. امیدهایی را همچون دانه‌ای گندم در دل خود دفن کرده و آبیاری می‌کند. با شوق و اشتیاق نگاهی به دفترچه‌ام می‌اندازد و همچون شاه‌دخت مرا در آغوش می‌گیرد، موهایم و دستانم را نوازش می‌دهد. ساده و بی‌ریا آرزویش را زمزمه […]

Read More

در مسیر شجاعت؛ می‌خواهم ناجی مردم باشم!

امروز برای اولین بار با پرسشی مواجه شدم که بیشتر از همیشه مرا به فکر فرو برد: چه دلیلی برای انتخاب رشته‌ام وجود دارد؟ با خود بسیار اندیشیدم و تجربیات شخصی‌ام را مرور کردم تا دلایلی را که در این انتخاب نقشی اساسی داشتند، بازشناسایی کنم. ابتدا می‌خواهم از خود رشته‌ام بگویم. از صنف هفتم […]

Read More

سکوت؛ جوابی در برابر کوته‌اندیشان

امروز صبح، مثل همیشه، مادرم مرا صدا زد. چشمانم را باز کردم و ساعت را نگاه کردم؛ ۵:۴۰ بود. با خودم گفتم هنوز بیش از یک ساعت وقت دارم تا برای رفتن به آموزشگاه آماده شوم و نمازم را هم نخوانده‌ام. دوباره چشمانم را بستم و چند دقیقه‌ای کارهای امروز را در ذهنم تقسیم‌بندی کردم. […]

Read More

رویاها هرگز نمی‌میرند!

بازهم نشسته‌ام پشت کتابچه‌ام. چراغی در دست گرفته ام، تا بنویسم از خاطرات و رؤیاهای کهنه‌ای که هنوز در ذهنم زنده‌اند. این روزها، نوشتن تقریبا برایم وظیفه‌ی یا مصروفیت هر روزم شده است. رؤیاهایی را بازنویسی می‌کنم که روزی رها شدند، اما هرگز نمردند. کتابچه‌ی یادداشت‌هایم را ورق زدم و ناگهان با سؤالی روبه‌رو شدم: […]

Read More