ریحان، دختری هوشیار و شجاع

امروز، بعد از چند روز آفتابی، کابل همچنان گرم و روشن بود. صبحِ پس از گرما، نسیم ملایم و دلچسبی در کوچه‌ها می‌وزید و گرمای مطبوعی روی پوست می‌نشاند. چه هوای دل‌نشین و آرامی! هرکس با لباس‌های تابستانی و چپن‌های نازک، از خانه بیرون آمده بود؛ برخی با دستمال‌های سبک روی سر، از نور مستقیم […]

Read More

شب را دوست دارم؛ چون…!

نسیم خنک، صداهای خوشایند درختان، دست‌هایی که به شکرگزاری بلند می‌شوند، دستان پرمهر و پینه بسته‌ی پدر که برای چند ساعت به آسایش می‌رسد، قلب‌هایی که به هم گرما می‌بخشند، دل‌های درد مندی که روزها با انبوهی از زحمت در شب به آرامش می‌رسند، چشم‌های فرزندانی که به انتظار آمدن پدرشان به پایان می‌رسند، نگاه‌هایی […]

Read More

مرواریدهای کوچک

طلوع آفتاب امروز مرا به یاد روزهای بهاری می‌اندازد؛ روزهای گرم و زیبا. آفتاب امروز هم مثل روزهای بهاری، زیبا و درخشان است. امروز را به دیدار دوستانم اختصاص داده بودم. آفتاب، همه‌جا را روشن و گرم کرده بود. من هم راهی خانه‌ی دوستم شدم. خانه‌‌ی دوستم زیاد از خانه‌ی من دور نیست. وقتی به […]

Read More

از خاکستر برمی‌خیزیم و پرواز می‌کنیم

آفتاب درخشان که بر چهره‌ی زمین می‌تابید و حس آرامش به همه‌ی اهالی زمین می‌بخشید، حالا گویا ابری سنگین و تاریک بر آن سایه انداخته است و مهربانی خورشید را کمرنگ‌تر کرده‌است. نوری که روزگاری دل‌ها را گرم می‌کرد؛ ولی حالا کمرنگ یا خاموش شده است. این آفتاب، رویای دختران افغانستان بود، روشن، گرم و […]

Read More

دیدار دوباره؛ یادآور خاطرات ماندگار

می‌گویند: «کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد.» این جمله را سال‌ها پیش شنیده بودم، در جاهایی خوانده بودم؛ اما راستش را بخواهید، درست درکش نکرده بودم، معنایش را نفهمیده بودم. وقتی در صنف ششم مکتب بودم، معلمی داشتیم که بسیار شوخ‌طبع بود. گاهی شعرهایی می‌سرود، گاهی هم اشعار شاعران دیگر را برای […]

Read More