قلم، کاغذ، شعر، ساز و صدای پرنده…!

من به‌شدت عاشق پرنده‌ها هستم. در کودکی کبکی داشتم که از او مراقبت می‌کردم. او هم مرا با صدای دل‌نواز خود در دل صبح از خوابِ به‌ظاهر شیرین بیدار می‌کرد؛ شاید نمی‌خواست من خواب بمانم. گاهی پدرکلانم منقار او را که زودبه‌زود دراز می‌شد، کوتاه می‌کرد. بعد از هر بار اصلاح، کلی برایش گریه می‌کردم؛ […]

Read More

رویاهای یک شب

شب بسیار زیبایی بود. آسمان به شکلی دل‌فریب دیده می‌شد و همه‌جا با نور ستاره‌ها روشن شده بود. ماه هم کامل و درخشان بود، گویا همه زیبایی‌های شب در آن خلاصه شده بود. من نیز زیر نور مهتاب و در شب‌های دل‌انگیز آن فصل سال، در کنار خانواده‌ام نشسته بودم و در خیالم برای آینده‌ای […]

Read More

ما باید آگاه شویم، باید درس بخوانیم!

هیچ‌وقت نباید انسان‌ها را از روی چهره و ظاهرشان قضاوت کنیم. شاید آن‌قدر بار سنگینی روی دوش‌شان باشد که تصور کردن آن برای ما سخت است؛ اما با این همه مشکلات، روی پا ایستاده‌اند. شاید زمین خوردند ولی تسلیم نشدند. محکم‌تر و قوی‌تر از قبل به راه‌شان ادامه دادند. شب گذشته برای انجام دادن کارخانگی […]

Read More

فرار از سایه

نامش زهره بود. دختری ۱۸ ساله از شهری در شمال افغانستان. زندگی در زیر سلطه‌ی طالبان برای او و خانواده‌اش هر روز دشوارتر می‌شد. برادرش به جرم حمایت از حقوق زنان در جامعه، به طرز وحشیانه‌ای کشته شده بود و پدرش به دلیل تلاش برای تحصیل دختران در روستا، تهدید به مرگ شده بود. زهره […]

Read More

ضعف‌ها، نردبانی به‌سوی قدرت

در این دنیای وسیع و پهناور، من دنیای کوچک و ساده‌ی خودم را دارم. من، دیانا، با قلبی مهربان و عاری از کینه، در دنیای ساده‌ی خود زندگی می‌کنم. به دیگران عشق می‌ورزم، بی‌هیچ توقعی با همه مهربانم. انسان‌ها را با نگاه صلح‌جویانه می‌بینم و فکر می‌کنم همه مانند من افکاری صادقانه دارند. وقتی نعمت‌های […]

Read More