کشورم در اوج تاریکی

ساعت شش شام بود که پدرم گفت: «دخترم، برو تلویزیون را روشن کن، خبر شش شروع می‌شود.» من هم رفتم و تلویزیون را روشن کردم. شبکه‌ای که خبر داشت، انتخاب کردم و دیدم که خبرها آغاز شده. کنار پدرم نشستم و با دقت به اخبار گوش می‌دادیم که شاید خبر خوشی از اوضاع کشورم بشنویم؛ […]

Read More

کاش این همه تفاوت وجود نمی‌داشت!

کاش همان‌طور که به پسران به چشم یک انسان عادی نگاه می‌کنند، به دختران نیز نگاه می‌کردند. کاش هیچ مردی حس نمی‌کرد نسبت به همسرش، نسبت به خواهرش مالکیت و یا برتری دارد. کاش می‌توانستند یک بار خود را به جای زن ستم‌دیده تصور کنند که هرگز برایش اجازه‌ی زندگی کردن را طبق میلش ندادند. […]

Read More

امید دوباره؛ دختر تو می‌توانی!

در صبحگاهی یکی از روزها، طبق معمول با شوق فراوان و هزاران امید در حال رفتن به‌سوی آموزشگاه بودم. همان‌طور که در جاده قدم می‌زدم، از صدای شرشر برگ‌های زرد و خشک درختان لذت می‌بردم. صدای دل‌انگیز برگ‌ها مرا به عمق آرزوها، هدف‌ها، برنامه‌ها و روزهایی برد که سال‌ها برای رسیدن به آن‌ها تلاش کرده […]

Read More

قلم من؛ صدای من

هر انسان حق دارد که رویاپرداز باشد؛ حق دارد خواسته‌ها و اهدافی برای زندگی‌اش داشته باشد. انسان از زمانی که خود را می‌شناسد، می‌فهمد که به سن و سالی رسیده که باید برای زندگی‌اش هدف‌ها و آرزوهایی تعیین کند. وقتی قدم اول را در مسیر تحقق اهدافش برمی‌دارد، وارد دنیایی می‌شود که او را به […]

Read More

قلبی که با تمام سختی‌ها می‌تپد…!

من یک دختری از افغانستان هستم. شاید برای بسیاری از مردم این عنوان فقط یک کلمه یا یک نام باشد؛ اما برای من، این کلمه تمامی داستان زندگی‌ام را روایت می‌کند. زندگی‌ای که پر از سختی‌ها، دردها و چالش‌هاست. از لحظه‌ای که چشمانم به این جهان گشوده شد، هیچ‌وقت چیزی جز مبارزه را تجربه نکردم. […]

Read More