رویای صلح در دنیای خونین

برای لحظه‌ای سکوت در فضا حاکم شد. تنها صدای نفس‌های خودش در گوشش طنین می‌انداخت. سکوتی که به‌طور موقت ظلمت شب را از هم می‌شکافت و طوفان دلش را فرو می‌نشاند. در گوشه‌ی اتاق، زانوهایش را در بغل گرفته و زیر پتوی کهنه‌ای نشسته بود. اشک‌ها، گونه‌هایش را به آرامی لمس می‌کرد. گویا اگر هق‌هق […]

Read More

رویای سبز مکتب؛ چه می‌شد اگر واقعیت می‌بود؟

صحن مکتب زیبا بود، درست مثل چهار سال قبل که با دوستانم در آنجا خیلی شاد بودیم و از بودن در آنجا لذت می‌بردیم. چهار سال قبل که دختران و پسران، همه شاد، با شور و شوق و شادی سرو صدا می‌کردند، و کتاب‌های خود را رسیدن به رویای شان در کیف‌های‌شان می‌گذاشتند و مسیر […]

Read More

رویای آزادی

دلم می‌خواهد آزاد باشم؛ آزاد از تمام قیدها و شرط‌ها. امروز ابتدایی‌ترین آزادی را طلب می‌کنم: آزادی در انتخاب لباسم. دلم می‌خواهد روزی فرا برسد که لباس خود را با رنگ و اندازه‌ی دل‌خواهم طراحی کنم. روزی که ساختن یک لباس جدید برایم ساده و بی‌دغدغه باشد. بدون هیچ محدودیتی به بازار بروم و از […]

Read More

رویاهای شیرین

چشم‌های خود را می‌بندم و غرق در رویای زندگی‌ام می‌شوم؛ رویایی که تنها برای من قابل درک است. احساس می‌کنم که دلم در قسمت وسط، درست میان دو چشمم، حرکت می‌کند. رویایی که فقط خودم آن را می‌بینم و تصور می‌کنم کسی دیگر از دیدن آن خبری ندارد و در ذهنش چیزی شبیه به آن […]

Read More

رویاهای خاموش‌شده

با تولدش هیچ تغییری در زندگی خانواده ایجاد نمی‌شود. دوران کودکی‌اش در سایه‌ی کمبود محبت و بی‌توجهی، در مقایسه با برادرانش، سپری می‌شود. کم‌کم که بزرگ‌تر می‌شود، به مکتب می‌رود و در آنجا می‌آموزد که علم برای زن و مرد ضروری و حقوق شان برابر است؛ اما ذهن کودکانه‌اش پر از سوالاتی می‌شود که پاسخی […]

Read More