برای لحظهای سکوت در فضا حاکم شد. تنها صدای نفسهای خودش در گوشش طنین میانداخت. سکوتی که بهطور موقت ظلمت شب را از هم میشکافت و طوفان دلش را فرو مینشاند. در گوشهی اتاق، زانوهایش را در بغل گرفته و زیر پتوی کهنهای نشسته بود. اشکها، گونههایش را به آرامی لمس میکرد. گویا اگر هقهق […]
Read More