دختران افغانستان ضعیف نه، زخم‌خورده‌هایی‌اند که هنوز ایستاده

می‌گویند شکست خوردن درد دارد؛ اما هیچ‌کس از دردی که قبل از شکست خوردن می‌کشد، چیزی نمی‌گوید. هیچ‌کس از زخم‌هایی که هنوز التیام نیافته‌، از اشک‌هایی که شبانه روی بالش خشک می‌شوند و از فریادهایی که در گلو خفه می‌ماند، حرفی نمی‌زند. هیچ‌کس از دختری نمی‌گوید که هر روز برای زنده ماندن، برای دیده شدن، […]

Read More

عشق راه نجات نبود…!

از کودکی، آرزوهایم همیشه در دلم بزرگ‌تر از آن چیزی بود که در اطرافم می‌دیدم. در روستایی که زندگی می‌کردم، هیچ‌کس حرف از آرزو و بلندپروازی نمی‌زد؛ چون این‌ها بیشتر شبیه به شوخی یا حتی تمسخر به نظر می‌رسیدند. اما من با وجود همه‌ چیز، هنوز آرزو داشتم. در دنیای کوچک و ساده‌ی کودکانه‌ام، گمان […]

Read More

روزِ من

صبح به سختی از خواب برخاستم؛ خیلی ناامید و خسته، به دنبال چیزی بودم که برایم حکم یادآوری تصمیمات اشتباه و عقب‌ماندگی‌هایم را داشت. یاد همان سرگردانی‌ها، شکست‌ها، شرایط سخت و پیچیدگی‌های همیشگی افتاده بودم. دیری نگذشت که به یاد آن جمله‌ی معروف افتادم که می‌گفت: «آدم با غیرت هیچ‌گاه تسلیم نمی‌شود.» به خودم یادآوری […]

Read More

در دستان سرنوشت

صبح زود بود. آفتاب هنوز از پشت کوه‌ها سر برنیاورده بود که صدای در زدن به گوشم رسید. بیدار شدم و چشم‌هایم هنوز خواب‌آلود بودند. با دشواری از رخت‌خواب بلند شدم. هوای اتاق سرد بود و بدنم هنوز تحت تأثیر خواب شب گذشته قرار داشت. هر روز که از خواب برمی‌خیزم، انگار دوباره باید زندگی […]

Read More

در دنیایی که مرا نمی‌پذیرند، راه خودم را می‌سازم!

امروز با تمام مشقت‌هایش سپری شد. از صنف درسم رخصت شدم و به سمت خانه حرکت کردم. دلم یک پیاده‌روی طولانی می‌خواست؛ از آن پیاده‌روی‌هایی که آدم را در خودش غرق می‌کند، از دنیای پرهیاهو جدا می‌سازد و فرصتی برای فرورفتن در رویاها می‌دهد. مسیر خانه‌ام تقریباً یک ساعت طول می‌کشید؛ اما گویا امروز زمان […]

Read More