پرده را پس می‌زنم (۲۱)؛ قصه‌ی اسلام‌آباد

(قسمت اول) قصه‌ی بهار، حداقل تا این بخشی که خود او خواسته است روایت کند، به پایان رسید. در پیامی که ضمیمه‌ی آخرین روایتش برایم فرستاد، با تعبیرهای دخترانه و زیبای خود نوشت: «خواهرم، من از صبر مادرم صحبت کردم، ولی صبر خودم هنوز در بوته‌ی آزمایش قرار دارد. قول می‌دهم که از این قصه‌ی […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۲۰)؛ قصه‌ی صبر مادرم (قسمت پنجم)

در حالی که موتر به سمت شفاخانه حرکت می‌کرد، ترس عمیق و اضطراب شدید در دلم می‌افتاد. همان‌طور که به فکر و خیال می‌رفتم، بار دیگر به یاد صدای آن زن افتادم. شاید او همان زنی بود که زمانی او را با مادرم در شفاخانه دیده بودم. با این یادآوری حس می‌کردم فکری در درونم […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۹)؛ قصه‌ی یک خشم (قسمت چهارم)

درس‌های امپاورمنت، هر روز دریچه‌ی تازه‌ای را بر روی من می‌گشود. احساس می‌کردم این درس‌ها و تمرین‌های مداوم آن مرا از نگاهی بهره‌مند ساخته بود که تمام دشواری‌های زندگی را به عنوان «واقعیت» می‌دیدم و آن را در خط «آیدیال» خود از نو تعریف و بازسازی می‌کردم. یک سال و چند روز را با همین […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۸)؛ قصه‌ی یک جرقه و یک نور (قسمت سوم)

در سنی که باید در دنیای رنگارنگ و شاداب دخترانه‌ام غرق می‌شدم، احساس می‌کردم که پیر شده‌ام. من فقط ۱۶ سال داشتم، اما تجربیات تلخی که بر دلم سنگینی می‌کرد، گویی مرا به یک زن ۱۰۰ ساله تبدیل کرده بود. شادابی و خنده‌های کودکانه‌ام قبل از آن شب تلخ محو شده بود، اما آن شب، […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۷)؛ قصه‌ی رنج‌های من (قسمت دوم)

روایت گذشته، بخشی از زندگی مادرم را بازگو می‌کرد و حالا نوبت به زندگی خودم رسیده است تا برسیم به اینکه بگویم این تکه‌ی دردناک از خاطره‌های مادرم در کجا به زندگی من وصل شده است. من در سال ۱۳۸۳ به دنیا آمدم و اکنون نوزده سال سن دارم. حس می‌کنم زندگی‌ام، به نوعی، ادامه‌دهنده‌ی […]

Read More