پرده را پس می‌زنم (۱۶)؛ قصه‌ی اشک مادرم

بهار، از زمانی که در جلسات امپاورمنت شرکت می‌کردم، توجهم را به خود جلب کرد. آرام و صمیمانه حرف می‌زد و هر بار هم در قالب سوالی که مطرح می‌کرد یا برداشتی که از درس‌ها و فعالیت‌های مشترک ارایه می‌کرد، نگاه دقیق و کنجکاوانه‌اش را بیشتر قابل درک می‌ساخت. در روزهای اخیر، با هم در […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۵)؛ قصه‌ی عشق و انتخاب (قسمت دوم و پایانی)

راحِل گفت: «وقتی پدرم از اتاقم بیرون رفت، تنها شدم و در تنهایی‌ام فرصتی یافتم که به تجربه‌ی ناکامم با نصرت و صحبت‌های پدر و مادر و عمه‌ام فکر کنم. شب به خوبی نخوابیدم. به فکر فرو رفتم و در یک مرحله به گریه افتادم. چگونه می‌توانستم با کسی ازدواج کنم که خودم او را […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۴)؛ قصه‌ی عشق و انتخاب (قسمت اول)

راحل را فاطمه خواهرم به من معرفی کرد. او دو دوره قبل‌تر از فاطمه در لیسه‌ی عالی معرفت درس خوانده و فارغ شده بود. وقتی او را دیدم، از سبک نوشته‌هایم تعریف کرد و حاضر شد قصه‌ی جالب و الهام‌بخش زندگی‌اش را برایم بگوید. از من قول گرفت که اسم واقعی و آدرس و محل […]

Read More

پرده را پس می‌زنم(13)؛ قصه‌ی آوارگی و رهایی

تصمیم پدرم برای مهاجرت همه‌ی ما را غافل‌گیر کرد. او پاسپورت همه‌ی اعضای خانواده را قبلاً آماده کرده بود. وقتی خبر داد که فردا حرکت می‌کنیم، نخست تصور کردیم که دارد شوخی می‌کند؛ اما وقتی دیدیم که جدی است و مادرم نیز حرف او را تأیید کرد، احساس سردرگمی کردیم و پرسش‌های متعددی در ذهن […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۲)؛ قصه‌ی جنگ و جهاد

سن دقیق پدرم را نمی‌دانم. او هم سندی ندارد که نشان دهد در کدام تاریخ و چه روزی به دنیا آمده است. گاهی که از تفاوت سن خود با مادرم در زمان ازدواج می‌گوید، به نظرم می‌رسد که باید چیزی بین چهل و دو تا چهل و هفت سال داشته باشد. مادرم هم ادعا می‌کند […]

Read More