دخترم و رویایی دارم…!

مریم امیری هستم، شانزده سال سن دارم و در کشوری زندگی می‌کنم که دختر بودن جرم است. حتی حالا نمی‌توانیم با هم‌سن و سالانم صحبت کنیم، زیرا صدای‌مان را عوروت خوانده‌اند. در شهری زندگی می‌کنم که همه آن را به نام «کابل، شهر رویاهای ویران» یاد می‌کنند. شهری که در آن هزاران و میلیون‌ها رویا […]

Read More

دخترانی که هرگز برنگشتند؛ روایتی از انفجار مکتب سیدالشهدا

از 18 ثور 1400، روز حمله به مکتب سیدالشهدار در غرب کابل، چهار سال گذشته است. دقیقاً چهار سال از آن حادثه‌ی خونین، همان روزی که من و صدها دختر دیگر، دوستان، آشنایان و هم‌صنفی‌های خود را برای همیشه از دست دادیم، می‌گذرد. اگر هزاران سال دیگر هم بگذرد، من هرگز آن روز را از […]

Read More

دخترانی که در سایه‌ی فقر از تحصیل باز می‌مانند

دختر همسایه‌ام، سمیرا، همیشه در ذهنم حضور داشت. او در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که نه‌تنها از لحاظ مالی، بلکه از نظر عاطفی نیز با مشکلات زیادی روبه‌رو بود. پدرش، مردی سال‌خورده و تنها، از ابتدا با فقر دست‌وپنجه نرم می‌کرد و تلاش داشت با هر آنچه در دسترسش بود، زندگی خود و خانواده‌اش را پیش […]

Read More

دختران؛ صدای تغییر و امید در افغانستان

در جامعه‌ای که ارزش‌های سنتی و محدودکننده به‌شدت بر زنان تحمیل می‌شود، من داستانی دارم که شاید آیینه‌ای باشد از هزاران دختر دیگر در سرزمین من که سرنوشت شان را انعکاس می‌دهد. وقتی به دنیا آمدم، مادرم گفت: «ما فکر می‌کردیم تو پسری هستی.» خواهرم که متوجه شد من دخترم، در را به روی باز […]

Read More

دختران رویا پرداز

حالا که این یادداشت را می‌نویسم، اول صبح است؛ صبحی سرد و ابری که نوید آمدن بارش برف یا باران را می‌دهد. حالا قصه‌ای که اینجا روایت می‌کنم، قرار است پیامی از یک تحول در دختران سرزمینم باشد. داستان از این قرار است: با پدرم راهی کورس شدم تا در جلسه‌ی «امپاورمنت» شرکت کنم. وقتی […]

Read More