دختر، مال مردم

این روزها گویا شب‌ها تاریک‌تر از همیشه‌اند و روزها جای شب را برای ما دختران می‌گیرند. از هر سو صدای قضاوت و حرف‌های سنگین به گوش می‌رسد. تا کَی می‌توانم این حرف‌ها را بشنوم؟ گوش‌هایم دیگر تاب این همه وزن را ندارند. نمی‌توانم در میان این هیاهو، صدای خودم را پیدا کنم. بارها شنیده‌ام که […]

Read More

دختر زمستانم

زمستان فصلی است با شب‌های سرد و طولانی، سرمای سوزناک و بارش دانه‌های بلورین برف. فصلی که طبیعت را سراسر سپید و چشم‌نواز می‌کند. برف، شعری سپید است که بدون وزن، مستقیم به دل می‌نشیند. دختر مانند برف است؛ سرد اما زیبا. در زمستان، بیش از هر فصل دیگری، خوشبختی‌ها در زندگی دختر می‌بارند. با […]

Read More

دختر بودن و سختی‌های آن

بعدازظهر بود و وقت شام نزدیک می‌شد. از کورس رخصت شدم. امروز مسیرم با روزهای دیگر فرق داشت؛ قرار بود مستقیم به خانه‌ی یکی از اعضای فامیل بروم، جایی که همه‌ی خانواده پیش‌تر از من رسیده بودند. در این راه، دو هم‌صنفی‌ام همراهم بودند، یکی از آن‌ها پسر کاکایم بود. راه طولانی بود و همچنان […]

Read More

در این سرزمین، دختر بودن چیزی ساده نیست

در دنیای امروز، هر انسانی در دلش آرزوهایی دارد، برخی می‌خواهند معلم شوند، برخی دیگر داکتر یا انجنیر و بسیاری آرزوی هنرمند شدن دارند؛ اما در افغانستان، پیش از هر چیزی، آرزوی ابتدایی بسیاری از مردم این است که فقط حقوق اولیه‌ی انسانی‌شان را داشته باشند: حق تحصیل، حق بیرون رفتن از خانه، حق پوشیدن […]

Read More

دختر بودن آسان نیست!

دختر بودن یعنی جنگیدن بی‌صدا در جهانی که گاهی گوشش صدای تو را نمی‌شنود و یا تو را نمی‌فهمد. دختر بودن، یعنی وقتی درد نشنیدن و نفهمیدن را می‌بینی، یعنی اشک ریختن در خلوت؛ ولی با لبخند رفتن به صنف، به طرف کار و در نهایت به دل زندگی غرق شدن. دختر یعنی هم‌زمان ظریف […]

Read More