دخت قهرمان بودا

کنار پنجره نشسته‌ام و به دورترین نقطه‌ای که چشمانم قادر به دیدن آن هستند، نگاه می‌کنم. جسمم اینجا است، اما ذهنم درگیر جایی دیگر است. به ده سال پیش فکر می‌کنم؛ به روزهایی که در کوه‌ها و دشت‌های پنجاب دیار بودا سپری کردم. آن روزها تنها دلخوشی‌ام بازی با هم‌سن و سالانم بود. صبح‌ها زود […]

Read More

لگدی به توپ فوتبال؛  بازگشت شجاعت دخترانه‌ی نازدانه

تبعیض از همان کودکی در دل خانواده‌ها شکل می‌گیرد؛ از همان لحظه‌ای که به دختری می‌گویند: «تو باید بی‌عیب و نقص باشی». از جایی که خط‌کشی‌ها و مرزهای ناپیدا شروع می‌شوند؛ از همان لحظه‌ای که دختری حق ندارد رویای خودش را داشته باشد. این خطوط، او را به پرنده‌ای با بال‌های شکسته تبدیل می‌کنند، پرنده‌ای […]

Read More

داستان سهیلا، دختری که نمی‌خواست تسلیم شود

سهیلا در دل کابل، در میان بازارهای َشلوغ و کوچه‌های پر از گرد و خاک زندگی می‌کرد. خانه‌اش کوچک و گِلی بود؛ اما در دلش دنیایی از رویاهای بزرگ، رنگین و امیدهای بی‌پایان داشت. از زمانی که یاد گرفته بود پدرش همیشه برایش از بزرگترین قهرمانان تاریخ افغانستان می‌گفت. از مقاومت و پیروزی‌هایی که حتی […]

Read More

خیابان‌های شکسته؛ رویاهای شکسته

کوچه با نور خفیف آپارتمان‌ها روشن شده بود؛ نوری که از لای پرده‌های اتاق‌های آن آپارتمان‌ها به درون کوچه تابیده بود. سنگ‌فرشی زیر پایم لغزید؛ این کوچه هم مثل اکثر کوچه‌ها تعداد زیادی سنگ‌فرش‌های لق و شکسته داشت. پسری با چشمان سیاه و صورتی باریک، با لباسی نخ‌نما و ژولیده، از کنارم گذشت. بر پشتش […]

Read More

خودت را پیدا کن دختر! 

اوایل حکومت طالبان بود. هنوز دروازه‌های مکتب و دیگر کورس‌ها برای دختران بسته نشده بود. همه‌ی دختران با شوق و امید به سوی مکتب می‌رفتند و من هم یکی از آنها بودم. در صنف دهم مکتب، اول‌نمره‌ی صنفم بودم و بسیار با جرات و بااستعداد، تلاش می‌کردم تا در هر برنامه‌ای که در مکتب برگزار […]

Read More