نگاه پر از حسرت یک دختر

شهرکی کوچک اما سرشار از مردمانی مهربان که برای بقای زندگی‌شان تلاش می‌کنند؛ تا روزهایی را که از عمرشان باقی مانده، به‌خوبی و در امنیت سپری کنند. هر کسی، از پیر و جوان، کودک و بزرگ، زن و مرد، مشغول کار خودش بود. در چهره‌ی کودکان معصومی که در دنیای کودکانه‌ی خود غرق بودند، لبخندی […]

Read More

مهاجرت، دردهای پنهان و صداهای خاموش

من مهاجرم. تنها جرمی که مرتکب شده‌ام، پناه بردن به کشور همسایه است، به این امید که شاید بتوانم بدون محدودیت زندگی کنم؛ اما نمی‌دانستم که مهاجرت، خود نبردی‌ سخت و طاقت‌فرساست. هزاران قصه‌ی حماسی برای گفتن دارم، حکایت‌هایی که بیان‌شان آن‌قدر دشوار است که در قالب واژه‌ها به‌درستی درک نمی‌شوند. هر باری که قدم […]

Read More

در حصار بی‌سرنوشتی؛ روایتی از زنان افغانستان

زن بودن در افغانستان همیشه معنایی متفاوت داشته است. زن، یعنی وجودی نامأنوس و نامحسوس! افغانستان کشوری است که جامعه‌اش لنگان‌لنگان به سوی آریستوکراسی حرکت می‌کند و این به دلیل زن، وجود نیمه‌ی تاریک پیکره‌ی جامعه است که هنوز ناشناخته مانده است. بنابراین وقتی به قضاوت‌ها و دیدگاه‌های بشر دقیق می‌شویم می‌بینیم که به راستی […]

Read More

سمیه و آغاز شیرین درس‌هایش

در سرزمین زیبای هرات، دختری کوچک و باهوش به نام سمیه زندگی می‌کرد. او چهار ساله بود؛ دختری شاد و پرانرژی که از هر کلامش شیرینی می‌بارید. سمیه دختری شوخ‌طبع اما باهوش بود. از همان کودکی، شوق یادگیری در وجودش موج می‌زد. او همیشه خواهرانش را می‌دید که به مکتب می‌رفتند و برادرش را که […]

Read More

زرغونه؛ قربانی یک اتفاق وحشتناک

امروز وقتی که باید به کورس می‌رفتم، حجاب سیاه و چادر آبی‌رنگم را پوشیدم، کیفم را روی شانه‌ام انداختم، کفش‌هایم را پوشیدم و به راه افتادم. کوچه‌های خاکی را یکی‌یکی پشت سر می‌گذاشتم؛ قدم‌هایم را روی سنگ‌های کوچکی می‌گذاشتم که سال‌ها پیش در خاک فرو رفته بودند. در میان راه، با کمال تعجب صدای بسیار […]

Read More