حکایت ریحانه؛ از شادی و سرور تا مرگ زودهنگام

وقتی که فصل بهار با تمام زیبایی‌هایش از راه می‌رسید و کوه‌ها لباس سفید برفی‌شان را به علف‌های سبز و گل‌های رنگارنگ زیبای بهاری می‌دادند، دختران قریه، گله‌ی گوسفندان‌شان را به کوه‌ها برای چرا می‌بردند. وقتی که گوسفندان شان مصروف چرا بودند با هم‌دیگر روی سنگی یا جای مناسبی می‌نشستند بیت‌های محلی می‌خواندند. کوه از […]

Read More

حقیقت‌های پنهان در دنیای دخترانه

دنیای دخترانه همیشه پر از رنگ و لطافت نیست. در واقع، این دنیا پر از پیچیدگی‌ها و ناپیداهایی است که هیچ کس جز خودِ دختر نمی‌تواند به درستی آن‌ها را درک کند. در هر نگاه، در هر قدم، یک دنیای پنهان و شگفت‌انگیز نهفته است که برای بسیاری نادیده می‌ماند. دنیاهایی که در دل یک […]

Read More

به جرم کودکی کردنم، مرا زندانی کردند

کاش می‌رفتم و حالا کوچ کرده بودم. این روزها دل‌های همه گرفته است. هرسو که می‌نگرم؛ جز درد، غصه و غم نمی‌بینم. دل‌ ما هم‌چنان گرفته است. این‌طوری اگر ادامه داشته‌باشد، بارِ غصه‌های‌ما هرگز کم نخواهد شد. نمی‌دانم از غصه‌ها و دلتنگی‌های مردم بنویسم یا از خویشتنِ خویش؟  از مادری چشم به راه فرزند‌ش یا […]

Read More

حُبِ حسین و درس‌هایی از آن

اقدام به نوشتن و سخن‌گفتن از این بحث عمیق و اقیانوس‌گونه، یعنی عاشورای حسینی، کاری ساده و آسان نیست. در ابتدا تصمیمی برای نوشتن درباره‌ی این موضوع نداشتم، زیرا شاید تحلیل عملکرد امام و یارانش و بازگویی دانه‌به‌دانه‌ی اتفاقاتی که در این جریان رخ داده، سراسر رمز است و درس. اما به‌عنوان یک شیعه که […]

Read More

چوک بابه مزاری‌ام کو؟!

باران در حال باریدن بود و من نیز عجله داشتم. باید جریده‌ای را که در یکی از مطبعه‌های شهر کابل سفارش داده بودم، تحویل می‌گرفتم. آن را در یکی از برنامه‌های فرهنگی لازم داشتم. از موتر پیاده شدم و تندتند قدم برمی‌داشتم. دختری ریزبین نبودم، اما سریعاً متوجه یک کمبود عمیق شدم. به اطرافم خوب […]

Read More