آن روز، که بیشتر به شب سیاه میمانست تا روز روشن، با ترس و لرز از خانهای بیرون شدم که برایم حکم زندان داشت. حسی آمیخته از ترس، آزادی و هیجان در وجودم میجوشید. بیهدف در مسیری نامعلوم قدم برمیداشتم. ناگهان صدایی آمد. دلم لرزید. با دیدن صاحب صدا، عرق سرد بر تنم نشست و […]
Read More