هوا تقریباً گرم بود و من لباسهای نوِ خود را پوشیده بودم. در حالیکه قصد داشتم به خانهی خالهام بروم، در دلم هیجان و شادی آن روز موج میزد. با قدمهایی آرام و خوشحال راه میرفتم، اما ناگهان چشمم به دختری افتاد که قلبم را به درد آورد. دختری حدوداً ۹ ساله، با لباسهایی کهنه […]
Read More