داوود سرخوش، صدایی با درد و امید

من از همان دوران کودکی نام مردی را همواره در میان جامعه‌ی هزاره می‌شنیدم. چه در داخل فامیل، چه از زبان قصه‌های صمیمانه‌ی همسایه‌ها و حتی در میان تمام افراد جامعه، از خرد تا بزرگ، اسم مردی را می‌گرفتند و از او می‌گفتند. اسمی که من می‌شنیدم، داوود سرخوش بود. من آن زمان بسیار خُردسال […]

Read More

شهر ارواح؛ کابلِ بدون دختر

استاد رویش تقریباً سه سال پیش، در اولین جلسه‌ی امپاورمنت از ما دختران پرسید: «در شرایطی قرار می‌گیرید که نه شکست را می‌پذیرید، نه خودکشی می‌توانید، نه ادامه داده می‌توانید و در محدودیت‌های زیادی قرار می‌گیرید؛ نه به گذشته برگشته می‌توانید، چه راه‌کاری را پیش می‌گیرید؟» جواب این معما و پرسش استاد رویش را این […]

Read More

کانکور، رویایی که برایم حسرت ماند

خبر اعلام نتایج کانکور امسال در همه‌ جا، به‌ویژه در رسانه‌ها منتشر شده بود. همه به محمدموسی، اول‌نمره‌ی کانکور امسال تبریک می‌گفتند و موفقیت او در صدر اخبار قرار داشت. اما امتحانی که من و دختران این سرزمین برایش چهار سال انتظار کشیده بودیم و برنامه برایش چیده بودیم، حتی نام‌ ما در فهرست اشتراک‌کنندگان […]

Read More

وقتی محرومیت انسانیت را به چالش می‌کشد

همین‌طور که کنار پنجره‌ی اتاقم نشسته بودم و نوت‌های درسی‌ام را می‌نوشتم، به صحبت‌های افراد دوروبرم نیز گوش می‌دادم. مردی که مهمان خانه‌ی ما بود، درباره‌ی زندگی روزمره‌اش صحبت می‌کرد. گاهی از کشور، گاهی از مهاجرت و سختی‌هایش و گاهی هم از مشکلاتی که خودش با آن‌ها روبه‌رو بود، سخن می‌گفت. در حالی که مشغول […]

Read More

دختری میان رویا و واقعیت

من سوسن هستم؛ دختری که روزی در کوچه‌های خاکی کابل قدم می‌زد، با دفترچه‌ی کوچکی و کتاب‌های کهنه‌ی زبان چینی در دست، و دلی پر از رؤیا، خوشحال بودم. اما حالا در یک شهر بیگانه ام؛ شهری که با همه‌ی بیگانگی‌اش، به من آموخت چگونه دوباره زندگی کنم، چگونه از میان زخم‌هایی که دولت افغانستان […]

Read More