به بانویی که خط روهایم را ترسیم کرده؛ بانو شکردخت جعفری

نوشتن این خط‌ها برای من مانند سفری است به عمق قلبم، جایی که بذر عشق و احترام نسبت به شما در آن جای گرفته است. خاطرات اولین آشنایی‌مان همچنان در ذهنم تازه و زنده‌است؛ روزی که برای اولین بار در کلاس‌های «امپاورمنت» با شما آشنا شدم. بعد از آن روز، دریچه‌ی جدید به روی من […]

Read More

بال‌های رویاهایم

موضوع این متن درباره‌ی بال‌هایی است که دارم. من مانند پرنده‌ای هستم که می‌توانم پرواز کنم به دنیایی از آرزوهایم بگردم و خودم را در مسیر خاص موفقیت ببینم. این را می‌گویم چون من آزادم و حق پرواز دارم. هیچ‌کس نمی‌تواند مانع پروازم شود. من همیشه به بال‌هایم باور دارم و با پرواز مداوم آنها […]

Read More

بازی ناعادلانه‌ی روزگار و برنده‌ی آن

نمی‌دانم جغرافیای غم چند جهت دارد که از صد جهت زیر فشاریم؟ به کجا می‌توان با همه درد و اندوه پناه برد؟ به شادی‌ای که از ما گریزان است یا به تصورات خیال‌انگیز ذهن، که هیچ‌گاه با ما نخواهد بود، کدام یکی واقعیت دارد؟ آیا می‌توانیم بازهم باور داشته باشیم که روزهای خوب از راه […]

Read More

بازگشت، سقوط، و دوباره برخاستن

دو سال از مکتب دور مانده بودم، دو سالی که هر لحظه‌اش مانند باری سنگین بر شانه‌هایم بود. اما وقتی دوباره قدم به مکتب گذاشتم، انگار دنیا برایم از نو ساخته شد. حس لمس دوباره‌ی کتاب‌ها، صدای تباشیر بر تخته و امیدی که در دل دختران هم‌سن و سالم موج می‌زد، همه چیز را برایم […]

Read More

نسیم ملایم امید؛ پنجره‌ای به سمت آرزوها

امروز با تمام اشتیاق از خواب برخاستم؛ چون نخستین روز هفته بود و من باید پرانرژی‌تر از همیشه، از گذشته‌ها و ثانیه‌های تلخ و شیرین عبور می‌کردم و با قدرت و شکست‌ناپذیری بیشتری به کار قهرمانانه‌ام ادامه می‌دادم. پس از ادای نماز صبح، روانه‌ی کورس شدم؛ کاری که هر روز مرا یک گام به رویاهایم […]

Read More