هر کس دَو بزنه، مرده‌گو باشه!

این قصه خنده‌دار است؛ اما تلخ هم هست، خیلی تلخ و عبرت‌انگیز. برای من بهای سنگینی نیز داشت که شاید در یک یادداشت جداگانه از آن سخن بگویم. بهای این قصه، مهمان‌شدنم در نظارت‌خانه‌ی ولایت کابل بود که تجربه‌ی جالبی را در خاطره‌ام ثبت کرد. قصه مربوط به اوایل سال ۱۳۸۲ است. قبل از آن، […]

Read More

نقشی روی دیوار

به تاریخ ۱۹ جدی ۱۳۷۳، در شدت فقر نان و امید و عاطفه در كابل، انفجاری در دهن كوچه‌ی قلعه‌ی وزیر متصل به سرك كارته‌ی سه، حداقل هشت آدم را از روی زمین برداشت و به هوا پرتاب كرد. در میان این هشت آدم پیرمردی كه سرپرست زن معیوب و سه دختر خردسالش بود، نیز […]

Read More

موش حیوان اهلی است!

سال ۱۳۶۷ بود. مکتب شهید نظامی را تازه شروع کرده بودیم. مکتب در سه قلعه‌ی قیاغ بود. حدود پنج صد متر از خانه‌ی استاد حکیمی فاصله داشت. در مکتب دو نفر همکار داشتم: ظریفی و علی‌زاده. هر دو تحصیل‌کرده بودند. علیزاده انجنیر زراعت بود و ظریفی حربی پوهنتون یا دانشگاه نظامی را نیمه‌تمام گذاشته و […]

Read More

آب در گلو، بچه زیر پا!

برای دانش‌آموزان گفتم: یکی از خردمندانه‌ترین ضرب‌المثل هزاره‌ها همین یکی است که می‌گویند: «آب در گلو، بچه زیر پا!». معنای اولیه‌ی ضرب‌المثل روشن است: وقتی آب به گلو برسد و خطر مرگ مادر و فرزندش را یک‌جایی تهدید کند، تصمیمی خردمندانه این است که مادر فرزندش را زیر پا کند تا قدش کمی از آب […]

Read More

آیا زن ناقص‌العقل است؟

در دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام، یادداشتی را یافتم که روز چهارشنبه، ۷ سنبله‌ی ۱۳۸۶ برابر با ۲۹ اگست ۲۰۰۷ نوشته شده است. با خواندن یادداشت، ذهنم به همان روز و همان ساعت برگشت و تمام آن صحنه، در صنف نهم دختران، در ذهنم زنده شد. عنوان یادداشت همین است: «اگر یک دختر باسواد شود…». ادامه‌ی قصه […]

Read More