نمی‌دانم از کدام درد بنویسم از دختر بودن یا…؟!

روزی که زندگی همه‌ی مردم افغانستان تغییر کرد، در ذهنم همیشه زنده است؛ نه روزِ ساده و عادی، بلکه روزی که طعم تلخ آغاز یک مسیر سخت را چشیدم. یکشنبه بود؛ میان دو ساعت آخر درس‌ها. ساعت ششم، ریاضی، تازه شروع شده بود که ناگهان پایان یافت. پایانی که مثل سایه‌ی سیاه روی خاطرات ما […]

Read More

نخ و سوزن؛ روایت زندگیِ دختری که «مردِ خانه» است

به تارهایی که با حرکت مداوم سوزن جا‌به‌جا می‌شدند و دو طرف تکه‌ی پارچه را به‌هم وصل می‌کردند، خیره شده بودم. همه‌جا بوی خاکِ تکه می‌داد. صدای ماشین خیاطی، صدای برخورد سوزن با سطح پارچه، صدای نفس‌های دختران، قدم‌های آرام، نسیمی که از پنجره می‌وزید، صدای فش‌فش اُتو و…. همه‌ی این‌ها تعریف امروزش از زندگی […]

Read More

برای دختری که در بهسود، فقط آسمان را بلد بود

نامش فرشته است؛ دختری لاغر با چشم‌هایی خاموش و نگاهی که انگار سال‌هاست به‌جای زمین، فقط به آسمان دوخته شده است. اولین‌ بار که او را دیدم، در یکی از دهکده‌های خاکی بهسود بود. چادری‌اش کهنه و خاک‌آلود، اما نگاهش پر از داستان‌هایی نانوشته، نگاهی نه کودکانه، نه نوجوانانه، بلکه چیزی بین گریه و داغ، […]

Read More

بیشتر از سن‌وسالم؛ این جفا و ناروایی حق ما نیست

وقتی دروازه‌ی مکاتب به‌روی ما بسته شد، دو هفته‌ی کامل فقط در خانه ماندم. روزهای اول گلویم پر از بغض بود. هرکس هرچیزی به من می‌گفت (چه خوب و چه بد)، برایم دلیلی برای گریستن می‌شد. بعد از چند روز، تمام روزم را در مهمان‌خانه می‌گذراندم. دراز می‌کشیدم ولی نمی‌توانستم بخوابم. تمام روز فقط به […]

Read More

امید، جرقه‌ای در وجودت است

امروز، روز جالبی بود؛ روزی همچون روزهای دیگر هفته. خورشید سر وقت طلوع کرد، آسمان مثل همیشه آرام‌آرام روشن شد و راه‌های پرپیچ‌وخم منطقه‌ی خاکی‌ ما، کم‌کم در نور صبحگاهی نمایان شدند. امروزم را مثل همیشه با باز کردن چشمانم آغاز کردم؛ نگاهی به لامپ خاموشی انداختم که از سقف آویزان بود و با آن‌که […]

Read More