شب خداحافظی با رویاهایم

امشب دلتنگ تمام رویاهایم هستم. دلتنگ آن‌که دیگر نمی‌توانم به رویایی که می‌خواستم، برسم؛ رویایی که حالا فقط یک خاطره‌ی دور است. شاید امشب، شب خداحافظی با رویاهایم باشد. اما تصور این‌که باید امشب با همه‌ی آن آرزوها و امیدها خداحافظی کنم، برایم سخت و سنگین است. گرچه می‌دانم تمام تلاشم را برای رسیدن به […]

Read More

خزان زندگی و چشم‌به‌راه بهاران

در بهار، وقتی باد می‌وزد، برگ‌های گل‌هایی را که ریخته‌اند با خود می‌برد. در تابستان، وزش باد دمای هوا را کمی بهتر می‌کند. اما در خزان، وقتی باد می‌وزد، برگ‌های کهنه‌ی ریخته‌شده را جمع می‌کند تا زمین برای آمدن برف آماده شود. در زمستان، وزش باد باعث می‌شود سرما بخوریم و برف‌ها یخ ببندند. شاید […]

Read More

قصه‌ی مهاجرت؛ روایت درد و ناامیدی و نابودی

هجرت، فعلی است که برای همه یکسان صرف نمی‌شود. هر کس داستان تلخ و شیرین مهاجرتش متفاوت است. اما در سرزمین من، قصه‌ی مهاجرت، قصه‌ای از جدایی و نابرابری‌هاست. این قصه را می‌توان حماسی نامید؛ زیرا سخت‌ترین مبارزات در راه هجرت در سرزمینم رخ داده است. نسلی بودیم که مهاجرت را به بهای جان خود […]

Read More

روزی که همه‌چیز خاموش شد

با صدای برخورد چیزی شبیه گلوله از خواب برخاستم. به هر طرف نگاه انداختم، کسی نبود. با پاهای لرزان به سمت دروازه قدم برداشتم؛ اما هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که گلوله‌ای به شیشه‌ی اتاق خورد و مرا متوقف کرد. با ترس به شیشه که حالا نقش زمین شده بود، نگاه کردم. این دومین […]

Read More

 نامه‌ای از یک دختر

بعد از مدتی طولانی دوباره شروع به نوشتن کردم؛ چون دیگر انگیزه‌ای برای نوشتن در من نبود. حس می‌کردم همه‌چیز تمام شده است و دیگر امیدی به زندگی نیست. این روزها زندگی خسته‌کننده و بی‌روح شده است. مدتی‌ست از خانه بیرون نرفته‌ام و سعی می‌کنم خودم را با مطالعه سرگرم کنم. کتاب‌های زیادی خواندم به […]

Read More