دیگر به کلمه‌ی «چانس» باور ندارم

نمی‌دانم چه چیزی بنویسم؛ «انا لله و انا الیه راجعون» یا «تبریک». فقط می‌توانم قصه‌ی خودم و خانواده‌ام را برای جنگل تعریف کنم، برای پرنده‌هایی که آن را با خود به آسمان ببرند و هرگز به زمین بازنگردانند، یا برای ماهی‌هایی که غم‌ها را در زیر آب شست‌وشو دهند، یا برای حیواناتی که تند می‌دوند […]

Read More

«چرا من هم مانند سایر زنان، در کنار فرزندانم نباشم؟!»

امروز، پس از نماز، جمع‌وجور کردن خانه را آغاز کردم. بعد از انجام کارهای مهمی که در اولویت تقسیم اوقات روزمره‌ام قرار داشتند، هنوز غذا آماده نبود. در همین زمان، در میان باغچه‌ی حیاط خانه نشستم و مجذوب گل‌های تازه و شکوفه‌ها شدم. درخت سنجد با رنگ زرد، گل داده بود؛ گل‌هایی که نماد لطافت […]

Read More

همدلی از هم‌زبانی بهتر است

گاهی انسان‌ها جملات و کلماتی را می‌خوانند یا می‌شنوند که در همان لحظه، معنای عمیق‌شان را درک نمی‌کنند؛ اما با گذشت زمان، همان واژه‌ها طوری برایت معنا می‌یابند که گویی در گوشت و استخوانت حل شده‌است. دو سال پیش، در کنفرانسی که برگزار شده بود، یکی از سخنرانان، صحبت‌هایش را با این بیت به پایان […]

Read More

چرا از بازگشت به کشورم هراس دارم؟

مهاجرت، کلمه‌ای‌ست که با هر بار شنیدنش، بغض گلویم را می‌فشارد. دردی دارد که همچون موریانه، وجودم را از درون می‌خورد. هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم که ترک وطن، سخت‌ترین و دردناک‌ترین بخش از زندگی من و هزاران انسان در این سرزمین بوده است. هر بار که واژه‌ی «مهاجرت» به گوشم می‌رسد، رنج‌های آن چون تصویری روشن […]

Read More

صدای خاموش‌نشدنی دختران این سرزمین

ما از سرزمین‌ خود رانده نشدیم؛ این وطن هنوز هم خانه‌ی ماست؛ اما من در سرزمینی زندگی می‌کنم که مردمش مرا نمی‌خواهند؛ انگار بودن یا نبودنم برایشان تفاوتی ندارد. به پرسش‌هایم اهمیت نمی‌دهند، به احساساتم گوش نمی‌سپارند. نه زنده بودنم برایشان ارزش دارد، نه مرده بودنم. گاهی حتا چنین می‌نماید که ترجیح می‌دهند ناپدید شوم؛ […]

Read More