امروز، دروازه‌های بسته؛ فردا، دیوارهای فرو ریخته

امروز، وقتی دختران سرزمینم با امید و شوق، برای ساختن آینده‌ی روشن‌تر به سمت انستیتوت‌های صحی قدم برداشتند، با درهایی بسته مواجه شدند؛ درهایی که دیگر به روی آرزوهای‌شان باز نمی‌شود، درهایی که پیام تلخ ظلم و محدودیت را فریاد می‌زنند. این صحنه قلب‌های‌مان را به درد می‌آورد و اشک‌های‌مان را جاری می‌کند. اینجا، در […]

Read More

امروز روز توست، دختر!

امروز با هزاران امید بر می‌خیزم. بدون خواب‌آلودگی بیدار می‌شوم و به دست و صورتم آب می‌زنم. خودم را در آیینه‌ای قد نمایی که در خانه داریم، برانداز می‌کنم. می‌بینم که چشمانم مانند اسمم زیبا و قشنگ است…. معمولا دوستانم مرا با این اسم صدا می‌کنند: چشم شهلایی من…! با خودم جملات هر روزه‌ام را […]

Read More

 آمدن طالبان؛ آمدن یک مه سیاه در زندگی من

روزی که طالبان افغانستان را به دست گرفتند، من در راه مکتب بودم و از هیچ چیزی خبر نداشتم. من شاگرد صنف هفتم در مکتب “چهل دختران” در دشت برچی کابل بودم. من و دوستانم مثل روزهای معمولی با شوخی و خنده در راه مکتب می‌رفتیم و درباره‌ی بازی‌ها و خاطرات روز گذشته حرف می‌زدیم. […]

Read More

النگوهای گریان

آب زیباست. چه زمانی که آبشار است، چه زمانی که مانند باران از آسمان می‌بارد، چه وقتی که مثل دریا جاری‌ست و حتی وقتی مثل مروارید دانه دانه از چشمان ما به خاطر خوشحالی جاری می‌شود؛ یا حتی زمانی که از شیر آب آشپزخانه‌ام فواره می‌کند. آب همیشه در حال هنرنمایی است. آب را دوست […]

Read More

آغوش پر مهر؛ خاطره‌ای از یک آدم‌ربایی

آن روز هم مثل همیشه، ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم. رختخوابم را مرتب کردم، لوازم مکتب را در یکی از کیف‌هایم گذاشتم و کمی با موهایم بازی کردم تا شکلی بگیرند. سپس لباس‌های مکتبم را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. به خاله فریده صبح‌به‌خیر گفتم. او مرا به خوردن صبحانه دعوت کرد. […]

Read More