واقعیتی دردناک؛ بعضی‌ها هیچ‌چیز ندارند

خداوند هر روز را با هدفی تازه و درسی جدید برای ما می‌آفریند. شاید در ظاهر، روزها شبیه به هم باشند؛ تکرار ثانیه‌هایی که بی‌معنا – یا شاید نه – از کنار ما می‌گذرند؛ اما در حقیقت، هر روز پرده‌ای از راز هستی را کنار می‌زند، حقیقتی که گاهی با چشمانی باز و قلبی بیدار […]

Read More

پیش و پس از طالب؛ روایت دو نیمه‌ی زندگی ما

سالی که هرگز از یاد ما نخواهد رفت… نه برای جشن و پیروزی، نه برای لبخند و ترانه، بلکه برای بغضی که راه نفس‌ ما را بست، برای اشکی که از چشمان هزاران دختر خاموش فرو ریخت، برای اندوهی که همچون خاری در گلوی تاریخ گیر کرد و هنوز هم نفس زمان را زخمی می‌سازد. […]

Read More

از بهار الفبا تا زمستان فراغت

بهار زندگی من، روزهای آغازین سال تعلیمی مکتب بود؛ همان روزهایی که برای نخستین‌بار، دست در دست پدر، با شوق به سوی یادگیری الفبا می‌رفتم و با دستان کوچک و لرزان، حروف زندگی‌ام را می‌نوشتم. تکرار بلندِ «الف» تا «ی» برایم آن‌قدر جذاب بود که آرزو می‌کردم زودتر از الفبا بگذریم و به خواندن واژه‌های […]

Read More

مکتب یا زندان؟ روایتی از مکتب‌های پسرانه در افغانستان

ساعت ۶:۰۰ شام به وقت کابل، من و خواهرم پس از پایان فعالیت‌های روزانه‌ی خود پای تلویزیون نشسته بودیم و به اخبار گوش می‌دادیم، به امید آن‌که شاید خبر خوبی از وضعیت کنونی افغانستان بشنویم؛ اما، مثل همیشه، اخبار ناخوشایند از شرایط فعلی کشور پخش می‌شد. اولین سرخط خبری که شنیدم و برایم آزاردهنده بود، […]

Read More

امید در دل تاریکی؛ ما هم‌چنان می‌درخشیم

ما دختران در افغانستان در جامعه‌ای بسیار سنتی و آمیخته با خرافات گوناگون به دنیا آمدیم. گویی از همان روزهای نخستین عمر، با تفاوت‌ها و تبعیض‌ها روبه‌رو شدیم و گاه حس کردیم که در عمق یک جرم بزرگ زندگی می‌کنیم؛ جرمی به نام «دختر بودن». از نگاه جامعه، موجودی ضعیف و کنیزک که همیشه باید […]

Read More