آمدن طالبان، آمدن یک مهِ سیاه در زندگی من

روزی که طالبان افغانستان را به دست گرفتند، من در راهِ مکتب بودم و از هیچ چیزی خبر نداشتم. من صنف هفتم مکتبِ «چهل‌دختران» واقع در دشتِ برچیِ کابل بودم. من و دوستانم مثل روزهای معمولی، با شوخی و خنده در راهِ مکتب بودیم و با هم صحبت‌های شیرینی درباره‌ی تجربیات و بازی‌های دیروز می‌کردیم. […]

Read More

و هم‌چنان سقوط؛ روایتی از درد بی‌پایان مردم افغانستان

صبح پانزدهم اگست ۲۰۲۱، آسمان کابل به رنگ خاکستری درآمده بود؛ گویی خود طبیعت می‌دانست که امروز، روزی است که قلب میلیون‌ها انسان خواهد شکست. صدای پای سربازان طالبان بر سنگ‌فرش سرک‌ها، مانند ضربه‌های چکش بر تابوت آزادی بود. در کمتر از چند دقیقه، تمام آنچه مردم افغانستان، به‌ویژه زنان و دختران، طی دو دهه […]

Read More

۱۵ اگست؛ روزی که آسمان وطن خاموش شد

صبح هرات مثل هر روز با صدای پرنده‌ها و رفت‌وآمد مردم آغاز شد. خورشید تازه از پشت کوه‌ها سر زده بود و شعاع‌های طلایی‌اش بر بام‌های خاکی خانه‌ها می‌تابید. دکان‌دارها کرکره‌ها را بالا می‌کشیدند، کودکان با کیف‌های مکتب‌شان شتابان از خانه بیرون می‌دویدند. هیچ‌کس نمی‌دانست که این روز، آخرین روز آرامش خواهد بود؛ روزی که […]

Read More

روایت یک دختر از روز سقوط

تقریباً چهار سال پیش، در حالی‌که هر کسی مصروف زنده‌گی روزمره‌اش بود، اوضاع ظاهراً آرام به نظر می‌رسید. ویروس کرونا تازه کم‌رنگ شده بود؛ شاگردان به درس و تحصیل‌شان برگشته بودند، کودکان مشغول بازی‌های کودکانه‌شان بودند، استادان تدریس می‌کردند، داکتران به طبابت ادامه می‌دادند، کارمندان دولت برای پیشرفت کشور تلاش داشتند. همه و همه درگیر […]

Read More

روایت روز سقوط؛ می‌گفتند که همه‌چیز برنامه‌ریزی شده بود

آن روز هم مثل روزهای دیگر آفتابی بود. مکتب ما پس از امتحان چهارونیم‌ماهه و رخصتی‌های تابستانی تعطیل شده بود و من در خانه بودم. روز دلگیری بود؛ دلم گواهی بد می‌داد، انگار اتفاق خوشی در راه نبود. خواهرم صبح زود به طرف حمام رفت. ما حمام اجاره‌ای داشتیم که منبع اصلی درآمد پدرم بود. […]

Read More