باران آرامآرام میبارید. نه از آن بارانهایی که سیلاب میآورد، که از آنهایی که آهسته میبارند، بیهیاهو، اما جان آدم را میلرزانند. صدای شرشر قطرهها روی شیشه، برای خیلیها نوای آرامش است. اما برای من، در آن سحرگاه، تنها یادآور یک چیز بود: روزی که همهچیز فرو ریخت. هنوز خورشید سر نزده بود که چشم […]
Read More