آرزوهایی که برای «فریده» آرزو باقی ماند

امروز، وقتی به موتر سوار شدم تا به خانه‌ی مامایم بروم، در میانه‌ی راه خانمی همراه یک دخترک تقریباً دو و نیم تا سه ساله سوار موتر شد و دقیقاً در چوکی کنار من نشست. وقتی به چهره‌ی این خانم دیدم، خیلی برایم آشنا بود؛ اما نتوانستم او را به یاد بیاورم که کیست و […]

Read More

آخرین یادگاری مکتب از تجلیل روز دختر

امروز، به مناسبت روز دختر، دوباره خاطرات مکتب را در آغوش کشیدم. یاد دوستان و لبخندهای‌شان همچون موجی مرا در بر گرفت. خاطراتی از جنس الماس، که گاهی کام زندگی‌ام را شیرین و گاهی تلخ می‌سازند. آن روز را خوب به یاد دارم؛ روزی سرشار از لبخند، صمیمیت و عشق بود. روزهایی که بی‌خیال از […]

Read More

آخرین نگاه، جاودانه‌ترین امید

آخرین روزها همیشه عجیب‌اند. گاهی چونان نسیمی نرم از کنار دل می‌گذرند، بی‌آنکه زخمی بر جا بگذارند و گاهی چونان طوفانی سهمگین، هر آنچه را در دل داری زیر و رو می‌کنند. آخرین روزهایی که در کابل گذراندم، جزو همان طوفان‌های ماندگار بود؛ روزهایی که هر لحظه‌اش حکایتی و هر دیدارش، قصه‌ی تلخ و شیرینی […]

Read More

آخرین میخ بر تابوت علم و دانش

از سه سال پیش تا به امروز، در سرزمین پدری ما در افغانستان، صدای خاموشی علم و دانش طنین‌انداز است. تمام مرکزهای آموزشی به روی دختران بالاتر از صنف ششم بسته است. آرزوهای دختران در سایه‌ی جهل و تاریکی برای همیشه خاموش شده‌است.از سه سال پیش، آخرین زنگ آگاهی به صدا درآمد. بعد از آن […]

Read More

آخرین روز جمهوریت و چهار سال درد مداوم

ساعت هفت صبح است. هوا دلپذیر است و من در کوچه‌های شهرم قدم می‌زنم. امروز نیز، همچون روزهای دیگر، آغاز داستانِ تازه است. مدتی است که تغییر کرده‌ام؛ هر صبح خود را برای شنیدن روایت جدید آماده می‌کنم. با شنیدن هر داستان، احساس می‌کنم پخته‌تر شده‌ام، درکم از زندگی عمیق‌تر شده و نگاهم به آدم‌های […]

Read More