آخرین امتحان چهارونیم‌ماهه

آخرین امتحان چهار نیم‌ماهه‌ی ما مضمون وطن‌دوستی و حرفه بود؛ اما من دیگر نه به درس فکر می‌کردم و نه به امتحان. ترس و وحشت از طالبان ذهنم را قفل کرده بود، انگار سایه‌ی سنگین روی روحم افتاده باشد. هرچه به زمان امتحان نزدیک‌تر می‌شدم، دلهره‌ام بیشتر می‌شد. نه از امتحان، بلکه از آینده‌ام. حاضری […]

Read More

«آخرین آرزوی دخترم و قولی که نشد به آن وفا کنم»

آن شب دل‌نگرانی عجیبی داشتم. نمی‌دانستم دلیلش چیست؛ اما حس می‌کردم که فردا اتفاق بدی رخ خواهد داد. بعد از خوردن نان شب با خانواده، زودتر از همیشه به بستر رفتم و تلاش کردم بخوابم؛ اما بی‌قراری خواب را از چشمانم ربوده بود. با وجود خستگی روز، خوابم نمی‌برد. دختر بزرگ‌ترم که در صنف ششم […]

Read More

روزی‌که همه‌ی دختران افغانستان در قفس تاریک اسیر شدند

نمی‌دانم امروز را چه بنامم یا حال غم‌انگیزم را در این روز چگونه بیان کنم؟ روزی‌که دختران افغانستان مثل پرنده‌های بی‌بال‌وپر در قفس تاریکی در افغانستان اسیر شدند. امروز پانزدهم آگست است؛ یعنی بازهم به سومین پانزدهم آگست سال می‌رسیم که چرخه‌ی آن سیاهی و تباهی تکرار می‌شود. حالا که این یادداشت را می‌نویسم، ساعت […]

Read More

۲۰۲۴، سالی فراموش‌ناشدنی

امروز که این متن را می‌نویسم، آخرین روز سال ۲۰۲۴ است، سالی پر از چالش و دغدغه، اما زیبا و به‌یادماندنی. می‌دانم که دیگر نمی‌توانم سال  گذشته را تجربه یا در آن زندگی کنم؛ اما چیزهای ارزشمند و بی‌نظیری از این سال آموخته‌ام که تا آخر عمر برایم باقی خواهند ماند. می‌خواهم از سال گذشته […]

Read More

یک هزار و 243 روز در تاریکی

یک هزار و 243 روز از بسته شدن درهای مکتب‌ها به روی دختران افغانستان می‌گذرد. یک هزار و 243 روز است که امیدها و رویاهای دختران این سرزمین قفل شده و کسی نمی‌داند این قفل‌ها چه زمانی باز خواهند شد. در این مدت سرنوشت ما نامعلوم است و نمی‌دانیم چه زمانی فرصت مناسب برای زنان […]

Read More