بابه مزاری؛ نوری در تاریکی

بابه مزاری، اسمی که از دوران کودکی تا به حال با آن بزرگ شده‌ام؛ قهرمان و شهید وحدت ملی، شخصی که همیشه به‌عنوان یک قهرمان در زندگی تمام هزاره‌های افغانستان نقش مهمی ایفا کرده‌است. من تا امروز مزاری را یک الگوی اخلاقی در زندگی‌ام قرار داده‌ام. او کسی بود که باعث شد امروز به بودنم […]

Read More

۱۸ ثور؛ روایت ناگفته‌ی مکتب سیدالشهدا

من هیچ‌گاه در مکتب سیدالشهدا درس نخوانده‌ام؛ اما دلیلی دارم که هر بار نامش را می‌شنوم، قلبم سنگین می‌شود. یکی را داشتم؛ دختری که با مهربانی‌اش، ۱۸ ثور را برایم فراموش‌نشدنی کرد. او تنها هم‌صنفی نبود، بلکه خواهر دل بود، کسی که لبخندش امید می‌داد و سکوتش معنا داشت. آن روز، او را از دست […]

Read More

16 روز نارنجی: زنان، صدای خاموش، رویای آزاد

در روزهای رنگین و شلوغ زندگی، گاهی وقتی در میان هیاهوی روزمرگی‌ها و دغدغه‌ها غرق می‌شوم، فراموش می‌کنم که در گوشه‌ای از این دنیا زنانی هستند که در سایه‌های ظلم و سکوت روزگار می‌گذرانند. سکوتی که در دل‌شان غوغای فریادهای سرکوب‌شده است؛ سکوتی که از ترس قضاوت‌ها، آسیب‌های روحی و اجتماعی و تغییرات ناخواسته به […]

Read More

«سکینه‌»‌ی پنج‌ساله نگران درس‌های خود است

آفتاب پشت ابرهای زمستانی پنهان بود. ابرها همراه با بادهای سرد، آرام و رقصان در حرکت بودند و هوایی سرد اما دلچسب را به ارمغان آورده بودند. امروز این یادداشت را می‌نویسم، شنبه‌ای که آغاز هفته‌ی جدید و هم‌زمان با اولین روز از درس‌های زمستانی دانش‌آموزان است. امسال سکینه، خواهر کوچکم، با شوق کودکانه و […]

Read More

«دخترم، تو چقدر شبیه فاطمه‌ای!»

دروازه به صدا در آمد. از تک‌تک‌های دروازه مطمین بودم که فرزانه پشت در است. رفتم و بدون هیچ سخنی کتاب‌هایم را در دستش دادم. او هم با لبخندی از من استقبال کرد. خانه را به مقصد کورس ترک کردیم. فرزانه مثل همیشه پرحرف بود و از رویاهای دوردستش سخن می‌گفت. ناگهان صدای زنی توجه‌ام […]

Read More