مرواریدهای کوچک

طلوع آفتاب امروز مرا به یاد روزهای بهاری می‌اندازد؛ روزهای گرم و زیبا. آفتاب امروز هم مثل روزهای بهاری، زیبا و درخشان است. امروز را به دیدار دوستانم اختصاص داده بودم. آفتاب، همه‌جا را روشن و گرم کرده بود. من هم راهی خانه‌ی دوستم شدم. خانه‌‌ی دوستم زیاد از خانه‌ی من دور نیست. وقتی به […]

Read More

از خاکستر برمی‌خیزیم و پرواز می‌کنیم

آفتاب درخشان که بر چهره‌ی زمین می‌تابید و حس آرامش به همه‌ی اهالی زمین می‌بخشید، حالا گویا ابری سنگین و تاریک بر آن سایه انداخته است و مهربانی خورشید را کمرنگ‌تر کرده‌است. نوری که روزگاری دل‌ها را گرم می‌کرد؛ ولی حالا کمرنگ یا خاموش شده است. این آفتاب، رویای دختران افغانستان بود، روشن، گرم و […]

Read More

دیدار دوباره؛ یادآور خاطرات ماندگار

می‌گویند: «کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد.» این جمله را سال‌ها پیش شنیده بودم، در جاهایی خوانده بودم؛ اما راستش را بخواهید، درست درکش نکرده بودم، معنایش را نفهمیده بودم. وقتی در صنف ششم مکتب بودم، معلمی داشتیم که بسیار شوخ‌طبع بود. گاهی شعرهایی می‌سرود، گاهی هم اشعار شاعران دیگر را برای […]

Read More

گفت‌وگویی با خودم

گاهی اوقات احساس می‌کنم که باید با خودم صحبت کنم، نه به عنوان یک نفر دیگر، بلکه به عنوان کسی که همیشه کنارم است؛ در لحظات شاد و غمگین، در تصمیمات بزرگ و کوچک. امروز هم، همین‌طور به آرامی از خودم سوال می‌کنم: «چطور بودی امروز؟ آیا از روزت راضی هستی؟ آیا به خودت فرصت […]

Read More

ما را می‌خواهند دوباره زنده‌به‌گور کنند

در سرزمینی که به دختران وعده‌ای برای امید داده نمی‌شود، زندگی من، در کنار هزاران دختر در افغانستان، به یک تراژدی تبدیل شده است. من نمی‌خواستم روایت زندگی‌ام آکنده از درد باشد؛ اما وقتی به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم داستان زندگی‌ام شبیه روایت‌هایی‌ست سرشار از رؤیاها و آرزوهایی که هرگز به حقیقت نپیوسته‌اند؛ دردی که […]

Read More