هوای صاف و با سخاوت بر افق بام خانهی رویا (اسم مستعار) در اسلامآباد گسترده بود. وقتی برای دیدنش رفتم، سلام کردم و دستم را برای دست دادن پیش بردم؛ اما دستانش میلرزید. شاید از نگرانی بود یا از سرمای هوا. من اما بیشتر اضطراب را در چهرهاش میدیدم تا تأثیر سردی هوا. با اینحال، […]
Read More