راحِل گفت: «وقتی پدرم از اتاقم بیرون رفت، تنها شدم و در تنهاییام فرصتی یافتم که به تجربهی ناکامم با نصرت و صحبتهای پدر و مادر و عمهام فکر کنم. شب به خوبی نخوابیدم. به فکر فرو رفتم و در یک مرحله به گریه افتادم. چگونه میتوانستم با کسی ازدواج کنم که خودم او را […]
Read More