پرده را پس می‌زنم (۲۰)؛ قصه‌ی صبر مادرم (قسمت پنجم)

در حالی که موتر به سمت شفاخانه حرکت می‌کرد، ترس عمیق و اضطراب شدید در دلم می‌افتاد. همان‌طور که به فکر و خیال می‌رفتم، بار دیگر به یاد صدای آن زن افتادم. شاید او همان زنی بود که زمانی او را با مادرم در شفاخانه دیده بودم. با این یادآوری حس می‌کردم فکری در درونم […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۹)؛ قصه‌ی یک خشم (قسمت چهارم)

درس‌های امپاورمنت، هر روز دریچه‌ی تازه‌ای را بر روی من می‌گشود. احساس می‌کردم این درس‌ها و تمرین‌های مداوم آن مرا از نگاهی بهره‌مند ساخته بود که تمام دشواری‌های زندگی را به عنوان «واقعیت» می‌دیدم و آن را در خط «آیدیال» خود از نو تعریف و بازسازی می‌کردم. یک سال و چند روز را با همین […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۸)؛ قصه‌ی یک جرقه و یک نور (قسمت سوم)

در سنی که باید در دنیای رنگارنگ و شاداب دخترانه‌ام غرق می‌شدم، احساس می‌کردم که پیر شده‌ام. من فقط ۱۶ سال داشتم، اما تجربیات تلخی که بر دلم سنگینی می‌کرد، گویی مرا به یک زن ۱۰۰ ساله تبدیل کرده بود. شادابی و خنده‌های کودکانه‌ام قبل از آن شب تلخ محو شده بود، اما آن شب، […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۷)؛ قصه‌ی رنج‌های من (قسمت دوم)

روایت گذشته، بخشی از زندگی مادرم را بازگو می‌کرد و حالا نوبت به زندگی خودم رسیده است تا برسیم به اینکه بگویم این تکه‌ی دردناک از خاطره‌های مادرم در کجا به زندگی من وصل شده است. من در سال ۱۳۸۳ به دنیا آمدم و اکنون نوزده سال سن دارم. حس می‌کنم زندگی‌ام، به نوعی، ادامه‌دهنده‌ی […]

Read More

پرده را پس می‌زنم (۱۶)؛ قصه‌ی اشک مادرم

بهار، از زمانی که در جلسات امپاورمنت شرکت می‌کردم، توجهم را به خود جلب کرد. آرام و صمیمانه حرف می‌زد و هر بار هم در قالب سوالی که مطرح می‌کرد یا برداشتی که از درس‌ها و فعالیت‌های مشترک ارایه می‌کرد، نگاه دقیق و کنجکاوانه‌اش را بیشتر قابل درک می‌ساخت. در روزهای اخیر، با هم در […]

Read More