صبح با خوشرویی از خواب بیدار شدم. دست و صورتم را شستم و به حویلی رفتم. هوای تازه صورتم را نوازش میکرد. نفس عمیقی کشیدم، چشمانم را بستم و چند لحظه همانجا ایستادم، انگار میخواستم چیزی از هوا بگیرم؛ شاید تکهای از آرامش، شاید خاطرهای از روزهایی که دیگر نیست. موهایم را که روی شانههایم […]
Read More