یادی از جنبش روشنایی؛ انفجاری که خوشی ما را گرفت

رخصتی تابستانی بود؛ هوا گرم و آزاردهنده. در خانه‌ی پدرکلان جمع شده بودیم. همه‌ی دختران و زنان در حال پر کردن «آشک» بودند و پسرها با هم‌سن‌های‌شان، حویلی را با هیاهو و سر و صدا پر کرده بودند؛ دورهمی تابستانی در خانه‌ی پدرکلان بود. قصه‌های شیرینی جریان داشت؛ دسترخوان بزرگی در اتاق پهن کرده بودند […]

Read More

سه‌شنبه‌ی آرام و دل‌انگیز؛ روایت یک روز خوب

امروز سه‌شنبه بود و روزی پُر از فعالیت‌ها و اتفاقات متفاوت برایم رقم خورد. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم؛ هنوز خواب‌آلود بودم، اما باید از رخت‌خواب بیرون می‌آمدم. از همان لحظه‌ی اول، هوا کمی سرد و ابری بود. بعد از بیدار شدن، اولین کاری که انجام دادم خواندن نماز صبح بود. همیشه نماز […]

Read More

کانکور برایم یک آرزو ماند

من دختری هستم که اگر طالبان با سرنوشت ما  بازی نمی‌کرد، امسال باید امتحان کانکور می‌دادم. حالا با توجه به این وضعیت،  می‌خواهم حقیقتی را نه‌تنها درباره‌ی خودم، بلکه درباره‌ی تمام دختران افغانستان بنویسم. من در طول زندگی‌ام مشکلات زیادی را تجربه کرده‌ام و این برای یک دختر در افغانستان چیز عجیبی نیست. دخترانی که […]

Read More

 شوروی رفت، جنگ ماند؛ روایت نسلی که هرگز پیروزی را ندید

آیا ۲۶ دلو روز پیروزی بود یا آغاز یک فاجعه‌ی طولانی‌تر؟ اگر «ارتش سرخ به زانو درآمد»، چرا مردم افغانستان هنوز قامت راست نکرده‌اند؟ چرا پس از عبور آخرین سرباز شوروی از پل دوستی در حیرتان (بندر افغانستان – ازبکستان) در ۱۵ فبروری ۱۹۸۹، صلح نیامد که هیچ؛ بلکه جنگ‌های داخلی شدت گرفت، کابل ویران […]

Read More

شما مرا آتش می‌زنید…!

اشاره: این آخرین یادداشت از روزهای سقوط است که اینجا نشر می‌کنم. با همکاران شیشه میدیا قرار داشتیم هفت یادداشت را از کتاب «معلم فراری» گزینش کنم و اینجا بگذارم. کتاب به همین صورت تنظیم و صفحه‌آرایی شده است. هر بخش یک شماره دارد، یک عنوان دارد و یک نقل قول که به نظرم، پیش‌درامد […]

Read More