با صدای پدرم که گفت: «چی؟» بیدار شدم. چشمانم را مالیدم و آرام گفتم: «چرا چیغ میزنی، پدر؟» گفت: «دخترم، طالبان رفته…!» خشکم زده بود. صدایم بیرون نمیشد. چشمانم از همیشه بزرگتر شده بود. یک دقیقه همانطور ماندم، واقعا تعجب کرده بودم. از درون، تمام احساساتم شعلهور شده بود. چیغ زدم، خیلی بلند؛ آنقدر بلند […]
Read More