به تارهایی که با حرکت مداوم سوزن جابهجا میشدند و دو طرف تکهی پارچه را بههم وصل میکردند، خیره شده بودم. همهجا بوی خاکِ تکه میداد. صدای ماشین خیاطی، صدای برخورد سوزن با سطح پارچه، صدای نفسهای دختران، قدمهای آرام، نسیمی که از پنجره میوزید، صدای فشفش اُتو و…. همهی اینها تعریف امروزش از زندگی […]
Read More