بیایید، دوباره رقص قلم سر دهیم

رنگ تاریک شب، تمام فضا را در بر گرفته است. ستارگان، در قلب بزرگ آسمان تاریک جا خوش کرده‌اند و با درخشش‌شان، زیبایی آسمان را دوچندان کرده‌اند. مهتاب نیز قشنگ‌تر و بزرگ‌تر از شب‌های دیگر شده است؛ گویا می‌توانم بنویسم: «امشب، ماه شب چهارده شده است»؛ همان‌قدر زیبا، همان‌قدر درخشان، که با روشنایی‌اش، نور امید […]

Read More

افغانستان، سرزمین زیبایی و ایستادگی

افغانستان کشوری‌ست به زیبایی لعل و لاجورد، به دل‌ربایی چشمان سبز پسر چشم‌آهو و به لطافت دختران کوزه‌به‌دوش. به خوش‌عطری نان تازه‌ی تنوری. این سرزمین، همواره در دل تاریخ و فرهنگ، غنی و پُربار بوده است؛ چنان‌که در دل هر باشنده‌ی این خاک و این سرزمین، چه مرد و چه زن، شعله‌ای از امید و […]

Read More

پایان یک آغاز؛ به‌سوی آینده می‌روم

امروز، پس از چهار سال دوری از مکتب، دوباره ایستاده‌ام در جایی که صدای زنگ مکتب دیگر برایم غریبه شده بود. چهار سال بود که آن صدای آشنا و دلنشین را نشنیده بودم؛ اما امروز، صدای تشویق ده‌ها نفر را با گوش‌هایم شنیدم و با چشمانم دیدم. آنان، امید را با تمام وجودشان به من […]

Read More

و چهارمین سال هم می‌گذرد!

با آمدن نوروز و بهار نو، همه‌جا بوی تازگی، طراوت و شادمانی می‌گیرد، به‌جز قلب دختران در افغانستان؛ قلب دخترانی که با آمدن هر نوروز، زخم‌های دلش تازه می‌شود. گویی باز هم خنجر محرومیت و ستم، روح و روانش را نشانه می‌گیرد. این چهارمین سالی است که دیگر شور و اشتیاق سابق را ندارد. چهارمین […]

Read More

دیگر به کلمه‌ی «چانس» باور ندارم

نمی‌دانم چه چیزی بنویسم؛ «انا لله و انا الیه راجعون» یا «تبریک». فقط می‌توانم قصه‌ی خودم و خانواده‌ام را برای جنگل تعریف کنم، برای پرنده‌هایی که آن را با خود به آسمان ببرند و هرگز به زمین بازنگردانند، یا برای ماهی‌هایی که غم‌ها را در زیر آب شست‌وشو دهند، یا برای حیواناتی که تند می‌دوند […]

Read More