اگر تغییر نکنیم، حذف می‌شویم

ساعت ۱۰:۰۴ شب است، اما نمی‌دانم چرا امشب درخشش ستاره‌ها کمرنگ‌تر است. آسمان، تاریک‌تر و مخوف‌تر از شب‌های دیگر است. نکند دل آسمان هم، همانند من گرفته است؟ وگرنه چه دلیلی می‌تواند داشته باشد برای این نیلگونی امشبش؟ اما گویا در این شب خاموش و بی‌فروغ، دلِ من هوای نوشتن کرده؛ دلی که پر از […]

Read More

اگر از عشق بگویم، به دارم می‌کشانند

تنها مردمی هستیم که زشت را نیک و نیک را زشت می‌پنداریم. سکوتی سنگین و زننده بر صنف حاکم شده بود. همه از شدت ترس به لرزه افتاده بودند. دختران با دستان لرزان، ماسک را با عجله بر صورت می‌کشیدند تا مبادا بهانه‌ای به دست آنان بدهند. با صدای تق‌تق دروازه، همه با چشمان خسته […]

Read More

افغانستان؛ سرزمینی در بند

مژگان فرامنش، شاعر زن افغانستانی، در یکی از مصاحبه‌هایش گفته است: «حکومتی که تمام روزنه‌ها را به روی زنان می‌بندد، بهترین مثال برای تعریف زندان است.» همین جمله مرا به نوشتن واداشت تا بگویم چرا این حرف درست است و تا چه اندازه با واقعیت امروز ما به خصوص زنان در افغانستان همخوانی دارد. مژگان […]

Read More

سرزمین ویران‌شده

کودکی‌ها همه دفن و مدت‌هاست فراموش شده‌. از آن زمان خیلی می‌گذرد. از روزهایی که دختران با خوشی و شادمانی به‌سوی مکتب می‌رفتند و درس می‌خواندند، از زمانی که آینده‌ی خود را روشن‌تر از تصورات‌شان می‌دیدند، از روزگاری که مردم در آرامش زندگی می‌کردند و احساس راحتی داشتند، خیلی می‌گذرد. از زمانی که مردم بی‌دلیل […]

Read More

دنیای قلم هنر‌نمایی می‌کند اکنون…!

انسان بدون شک بی‌مراد زاده نشده است. در این جهان، ما چشمان خود را می‌بندیم؛ اما جهان هیچ‌گاه با ما به خواب نمی‌رود. قلم ما خاموش و بی‌حرکت می‌ماند، تا زمانی که خود ما کاری نکنیم. بگذار از دنیای دخترانه‌ام بگویم؛ از دنیایی که در آن رویا‌بافی بدون هیچ قید و محدودیتی جریان دارد. خیلی […]

Read More