روزی که رویاهایم جان گرفت

امروز برای من یک روز متفاوت و خاص بود؛ روزی که حس کردم زندگی‌ام وارد مرحله‌ی نوینی شده است. وقتی صبح از خواب بیدار شدم، یک انرژی عجیب در وجودم جریان داشت؛ انگار همه‌چیز آماده بود تا اتفاقی بزرگ رخ دهد. همیشه آرزو داشتم روزی بتوانم تدریس کنم و امروز نخستین تجربه‌ی من در این […]

Read More

آینده‌ای که مرا نگران می‌کند

گاهی وقت‌ها در سکوت با خودم فکر می‌کنم. به آینده، به روزهایی که هنوز نرسیده‌اند و به زندگی‌ای که قرار است در سال‌های بعد داشته باشم، می‌اندیشم. با خود می‌پرسیدم آینده‌ام چگونه خواهد بود؟ آیا روزی به زنی مستقل و توانمند تبدیل خواهم شد یا مانند هزاران زن و دختر دیگر مجبور خواهم بود زندگی‌ام […]

Read More

من حسود نیستم، فقط حقم را می‌خواهم

آیا من حسودم؟ شاید… اما من به زندگی راحت حسادت می‌کنم، به حقی که از من گرفته شده است. من به پسران کشورم حسادت می‌کنم؛ آن‌ها حق درس خواندن دارند، آزادند و می‌توانند آینده‌ی‌شان را بسازند. اما ما چه؟ ما مانند پرنده‌هایی با بال‌های شکسته در قفسی نادیده پرپر می‌زنیم. ما بال‌های‌ خود را با […]

Read More

من؛ ستاره‌ای که همیشه پشت ابر پنهان نمی‌مانم

امشب در حویلی نشستم تا کمی حال و هوایم تبدیل شود. چشمانم به ستاره‌ها خورد و به فکر فرو رفتم. ستاره‌ها از طلوع آفتاب تا غروب، بی‌تاب شب می‌مانند و لحظه‌ها را سپری می‌کنند تا دوباره آسمان را با نور خود روشن سازند. هر ستاره با درخشش خود، گوشه‌ای از آسمان را زیباتر می‌کند و […]

Read More

وقتی خانواده اولین زخم را می‌زند!

هر بار که از شجاعت حرف می‌زنند، بی‌اختیار به چهره‌ی دختری فکر می‌کنم که شاید هیچ مدالی نگرفته باشد، اما برای نجات آینده‌اش دل به جاده‌ای سپرده که نمی‌دانسته آخرش زندگی است یا نابودی. از همان روز فهمیدم شجاعت همیشه فریاد زدن نیست، گاهی آرام از همه‌چیز دل کندن است. دو سال پیش یکی از […]

Read More