درِ مکتب را آرام کوبیدم…!

ساعت هفت صبح بود. هوا کم‌کم گرم می‌شد و من با صورتی که هنوز از خواب سنگین بیدار نشده بود و دست‌ورویی که ناشسته بود، ناگهان به یاد آوردم که درس آکادمی انار رأس ساعت هفت آغاز می‌شود. با دستپاچگی از جا پریدم و با خودم گفتم: «وای، خدای من!» اولین کاری که کردم، دنبال […]

Read More

اعتماد (۴۵) – پیش‌زمینه‌های یک «حرف» در «داخل»

روز بیست‌ویکم ثور ۱۳۷۱، مزاری از مزار وارد کابل شد تا، چنان‌که وعده داده بود، «حرف» خود را در تریبون «داخل» بگوید. ما نیز در همان روزها در علوم اجتماعی بودیم؛ در همان ساختمانی که در یادداشت‌های پیشین، از ازدحام، بیروبار، برج آموزش و نقطه‌ی ثقل آن سخن گفته‌ام. اما پیش از آن‌که مزاری برسد […]

Read More

حسرتِ نشستن روی سفره‌ی خانوادگی

بعضی از دردها صدا ندارند. کسی آن‌ها را نمی‌بیند، اما سال‌ها در قلب انسان زندگی می‌کنند. درد من از کودکی آغاز شد؛ از روزی که فهمیدم در خانه‌ی خود ما، دختر بودن یعنی کمتر دیده شدن، کمتر دوست داشته شدن و کمتر ارزش داشتن. من کوچک‌ترین فرزند خانواده بودم. دو خواهر بزرگ‌ترم، در سیزده و […]

Read More

از سختی‌ها پله بسازیم

در عمق سختی‌ها و در عمق غم و اندوه، دقیقاً جایی است که مسیر زندگی ما تعیین می‌شود که چگونه انسانی باید باشیم. در حقیقت سختی و محدودیت چیزی نیست که از آن بترسیم، بلکه چیزی است که ما را انسان کامل می‌سازد، قوی‌تر و قدرتمندتر می‌سازد؛ پس باید محدودیت‌ها را به چشم مثبت ببینیم […]

Read More

زبان پنهان رنج

اولین فحشی که شنیدم نه در کوچه بود و نه در میان دعوای چند مرد، بلکه در خانه بود. آن‌قدر کوچک بودم که معنای واژه را نمی‌فهمیدم؛ اما از لرزش صدای مادرم و سکوت سنگین بعد از آن فهمیدم بعضی کلمات فقط کلمه نیستند، زخم‌اند. سال‌ها بعد وقتی بزرگ‌تر شدم، دیدم در افغانستان فحش فقط […]

Read More