ساعت هفت صبح بود. هوا کمکم گرم میشد و من با صورتی که هنوز از خواب سنگین بیدار نشده بود و دستورویی که ناشسته بود، ناگهان به یاد آوردم که درس آکادمی انار رأس ساعت هفت آغاز میشود. با دستپاچگی از جا پریدم و با خودم گفتم: «وای، خدای من!» اولین کاری که کردم، دنبال […]
Read More