اولین بار که پایم را به دفتر پشاورِ سازمان نصر گذاشتم، اواخر قوسِ سال ۱۳۶۸ بود. این شهر، پیش از من، چندین توفانِ همزمان را پشت سر گذاشته بود: شکستِ عملیات مجاهدین برای فتح جلالآباد و سرخوردگیِ تلخی که در پی آن آمد؛ آشفتگیِ صفوفِ تنظیمهای هفتگانه و جنگِ پنهانِ سهمخواهی در میانشان، تکانهی بزرگِ حزب وحدت و موج عبور و مرور هیأتها که از بامیان تا پشاور و از پشاور تا تهران در رفتوآمد بودند. از همه مهمتر، موجِ آدمهایی که یا تازه از زندانهای کابل بیرون میشدند یا از زیر سایهی جنگ و تعقیب گریخته و خود را به پشاور رسانده بودند.
اثرِ همهی این توفانها را میشد در همان چند ساعتِ نخست، در فضای دفتر دید: در رفتوآمدهای بیوقفه، در لحنهای ناهمگون و نامتجانس، در احتیاطهایی که مثل «دستکش» روی دستِ کلمات کشیده میشد و در یک بیقراریِ نامرئی که همیشه در جاهای پرخبر و پرخطر جریان دارد؛ بیقراریای که نه فقط از ترس، بلکه از «نامعلوم بودنِ فردا» میآید.
دفتر سازمان نصر، از نگاه ظاهر، محیط کوچکی بود. در یکی از محلات نسبتاً فقیرنشین پشاور که برای بسیاری از مهاجران افغانستان، نخستین تصویرِ شهرِ غربت به شمار میرفت: کوچههای شلوغ، سر و صدای بیپایان، هوتلهای ساده، دکانهای کوچک و آن حسِ دوگانهای که مهاجر در نخستین قدمها تجربه میکند – هم «هموطنی» را میبیند و هم «بیپناهی» را.
من همراهانی داشتم که آدرس دفتر را میدانستند. خودم هم با سرکها و فضا و شلوغیهای این محله بیگانه نبودم. در وقت شام، طبیعی بود که در کنار همراهانم، هوتلی پیدا کنیم، غذایی بخوریم، دست و صورت خود را بشوییم، کولهپشتی سبک را بر دوش بگذاریم و راهِ دفتر را در پیش بگیریم. همراهانم داکترانی بودند که آمده بودند برای کلینیکهای صحیِ خود، لوازم و امکانات امدادی تهیه کنند و انتقال دهند؛ یعنی هر کداممان به نوعی «کارِ مشخص» حرفهای داشتیم و هیچکدام برای نشست و گفتوگوی سیاسی نیامده بودیم.
این نخستین بار بود که پایم را به دفتر سازمان نصر میگذاشتم. بهرغم همهی مسایلی که وجود داشت، سه عامل عمده باعث میشد تا فضای کوچک این دفتر – با وجود تازهوارد بودن – برایم به یک نقطهی اتکا تبدیل شود و احساس کنم که میتوانم در آن، جایگاهی را که نیاز دارم، پیدا کنم.
نخست، نامهای صمیمانه و حمایتگرانه از استاد حکیمی در دست داشتم؛ نامهای که هم معرفینامه بود و هم نوعی ضمانتِ اخلاقی و تشکیلاتی. استاد حکیمی در آن نامه به صراحت نوشته بود که من از جبههی جغتو آمدهام و مأموریت مشخصی دارم که باید به مؤسسات خارجی معرفی شوم تا برای مکاتب جغتو امکانات و کمکهای لازم جلب کنم. در فضای آن روزگار، همین «وضوح مأموریت» خودش سرمایهی اعتماد بود؛ چون در پشاور، افراد بسیار بودند که با روایتهای مبهم میآمدند و با ادعاهای کلان میرفتند.
دوم، میان من و داکتر طالب – مسئول اصلی دفتر – نخِ نازکی از یک نسبتِ خانوادگی وجود داشت که در سنتهای اجتماعی ما، مثل یک چراغ کوچک عمل میکرد و باعث میشد که من به کمک آن از دایرهی «بیگانه» بیرون شده و فرصت بیابم داکتر طالب را از پنجرهی دیگری نیز ببینم که در آن، «شناخت» پیش از «قضاوت» نقش بازی میکرد.
سوم، فضای تازهای از رقابت درونگروهی در سازمان نصر در حال شکلگیری بود؛ رقابتی که بعدتر به نام «نصر نوین» شناخته شد. آن روزها این نام هنوز رسمیت نداشت؛ اما نشانههایش در هوا، مثل بوی بارانی که پیش از خودِ باران میآید، قابل درک بود. این نشانهها را نه به عنوان یک نتیجه، بلکه به عنوان یک «زمینه» میشد حس کرد. البته همین نشانهها بودند که بعدها بسیاری از رابطهها را جابهجا کردند و معنای اعتماد را هم در درون تشکیلات تغییر دادند.
شب که رسیدم، داکتر طالب در دفتر نبود. گفتند به خانهاش رفته است. صبح فردا، به محض اینکه وارد دفتر شد و اخبار صبحگاهی را روی میز کارش گذاشتند، من هم از نخستین کسانی بودم که به اتاقش رفتم. خودم را معرفی کردم و نامهی استاد حکیمی را تقدیم کردم.
با اسم داکتر طالب آشنا بودم؛ اما این نخستین بار بود که او را از نزدیک میدیدم. نامه را از زیر عینکهایش تند تند مرور کرد؛ نه با بیاعتنایی، بلکه با همان سرعتی که آدمِ کارمند و مسئول، نامههای متعدد را میخواند تا «اصلِ مطلب» را بگیرد. برایش روشن بود که من برای چه آمدهام. یک خسته نباشید گفت، از حال و احوال استاد حکیمی پرسید و منتظر ماند تا من حرفم را خودم دقیقتر بگویم.
من هم بیتعارف مأموریت را روشن کردم. گفتم که آمدهام به موسسات معرفی شوم، مواد و امکانات مکتب را بگیرم و با دستِ پُر به غزنی برگردم. لبانش را روی هم فشار داد و چیز زیادی نگفت.
بعد رفتم سراغ نخِ خانوادگی و آن را یادآوری کردم. هدفم این نبود که امتیازی بگیرم، بلکه میخواستم پلِ آشنایی را گستردهتر سازم. پدرم از افراد سرشناس منطقه بود و خانوادهی داکتر طالب نیز در قریچهی قرهباغ جایگاه شناختهشدهای داشتند. تصورم این بود که برای این جایگاه اجتماعی – در کنار موقعیت سازمانی – اعتبار قایلاند. از سوی دیگر، او پسرخالهی شوهرِ خواهرِ بزرگتر من بود. وقتی این رابطهها را یاد کردم، فضای گفتوگو کمی نرمتر شد و حس کردم که «صدا»یم در گوش طرف، رنگ دیگری گرفت.
کار دیگری هم کردم که تعمدی بود و بار سیاسی داشت: از نسبتم با داکتر واحد و از سالهای اقامت در کویته و آشناییهایم با قسیم اخگر نیز – گذرا و حسابشده – یاد کردم. حدس میزدم که او خودش بعداً از راه دیگری باخبر میشد و ممکن بود آن را به عنوان «نقطهی کور» تلقی کند. در ضمن، میخواستم از همان آغاز، شفافیت را جایگزین حدس و سوءظن کنم. حس کردم این پیشدستی اثر مثبت گذاشت. در همان چند دقیقهی اول، چند لایهی اعتماد را یکجا لمس کردم: اعتمادِ نامه، اعتمادِ نسبت، و اعتمادِ شفافیت.
در همین گفتوگوها بود که به یک عادت زبانیِ داکتر طالب نیز برخوردم؛ تعبیری که هر از چند گاهی، با کششِ عامدانه و گاهی به گونهی شرطی، بر زبان میآورد: «عجب…!»
این اصطلاح برای من تازه بود. در همان لحظه، رنگی از صمیمیت و نزدیکی در آن دیدم و – شاید به سادگیِ همان روزهای جوانی – خوشبین شدم. بعدها فهمیدم همین کلمهی کوتاه، همیشه فقط «صمیمیت» نیست؛ گاهی یک مکث است، گاهی یک ابزارِ نگهداشتنِ فاصله و گاهی راهی برای اینکه طرف مقابل، حرفش را بیشتر باز کند. اما آن روز، هنوز در آغاز بودم و این ریزهکاریها را نمیشناختم.
وقتی حرفهایم تمام شد، داکتر طالب همان اولِ صبح تلفن را برداشت و به داکتر فاروق وردک زنگ زد. او مسئول بخش کمکهای صحی و آموزشی کمیتهی سویدن برای افغانستان بود. مرا معرفی کرد و گفت: «از جبههی جغتوی غزنی آمده… خودش معلم است… میخواهد دربارهی مکاتب جغتو صحبت کند… معلومات را از نزدیک شریک میسازد.» بعد، نامهای نوشت، امضا کرد، آدرس کمیتهی سویدن را داد و بیهیچ تعارف اضافه، پنجصد کلدار پاکستانی هم برایم گذاشت تا خرج روزانهام باشد. گفت: «وقتی از کمیته برگشتی، بیشتر مینشینیم. از جبهه و خانه و خانواده هم بیشتر میپرسم.»
رفتار و برخورد داکتر طالب در مجموع، برای من صرفاً یک «کمک اداری» نبود؛ یک نوع سیاستورزی بود که با آن آشنا میشدم: سریع، عملی، کمحرف و مبتنی بر کارِ قابل سنجش. از همان لحظه، حس کردم با شیوهای در دنیای سیاست روبهرو شدم که تا آن زمان کمتر دیده بودم: سیاستی که پیش از آنکه سخن را زیاد کند، «راه» باز میکرد و پیش از آنکه اعتماد را در شعار خرج کند، آن را در عمل خرج میکرد.
از آن روز تا امروز – حدود سیوشش سال – با داکتر طالب فراز و فرودهای زیادی را گذراندهام: هم در دورهی نصر نوین، هم در دوران حزب وحدت و هم پس از آن. در این مدت، گاهی با هم همراه بودهایم و گاهی رو در روی هم ایستادهایم؛ گاهی به همدیگر اعتماد کردهایم و گاهی نسبت به همدیگر بیاعتماد شدهایم. گاه از هم آزرده شدهایم و گاهی از روی ناگزیری به همدیگر برگشتهایم. هنوز هم، بدون داوری قطعی، دوست دارم او را «چهرهای متفاوت در سیاست» بنامم؛ نه برای تقدیس، نه برای تخفیف، بلکه برای اشاره به یک الگو در نگاه و رویکرد که در آدمهای دیگر کمتر دیدهام و هنوز نتوانستهام به آسانی برایش نمونهی تمامقد و قابل تعمیم پیدا کنم. احتمالاً روایتهایی که در ادامه خواهم آورد، این تفاوت را روشنتر میسازد و نشان میدهد که من لایههای خاصی از مفهوم «اعتماد» را در نسبت با او چگونه فهمیدهام.
چون اعتماد – همانگونه که در این یادداشتها دنبال میکنم – با «خودگذری» و «محبت» و «عشق» و «ترحم» و «فداکاری» و «دوستی» و «احترام» و «همکاری» و کلمات مشابه آن هممرز میشود، اما هیچکدامِ اینها عین اعتماد نیست. اعتماد چیزی است که گاهی به آغوشِ مادر برای کودک شبیه میشود، یا در ساحت ایمان، به «توکل» نزدیک میگردد: نوعی تکیهی عمیق و حلشدن در اطمینان. داکتر طالب اما در حدِ واسطهی رابطهها، نخ اعتماد را از لایههای مختلف عبور داده است – و من هنوز دقیق نمیدانم در کجا و در چه حد، او یا دیگری توانستهاند آن معنای نابِ اعتماد را که ما در ذهن داریم، واقعاً بسازند یا منتقل کنند.
به هر حال، در همان روزها – اواخر قوس ۱۳۶۸ – دفتر پشاور سازمان نصر از رفتوآمد آدمهای گوناگون موج میزد: کسانی که میگفتند تازه از زندانهای کابل آزاد شدهاند یا از کابل گریختهاند؛ مجاهدینی که از گوشه و کنار هزارهجات میآمدند، یا در مسیر ایران بودند یا از ایران به افغانستان برمیگشتند. لهجهها و لحنها در هم میلولیدند و فضای دفتر را رنگارنگ و در عین حال پرتنش میساختند. پذیرایی دفتر با همهی سادگی و بیتکلفیاش بد نبود. معلوم بود مسئولان دفتر هنوز توان و حوصله دارند روی خوش نشان دهند. همین «روی خوش»، در روزگار ناامنی و بیپناهی، خودش بخشی از اعتماد را شکل میبخشید.
داکتر طالب در مرکزِ تمام این رفتوآمدها و ملغمهها قرار داشت؛ در نقطهی وصلِ آدمها، خبرها، نامهها، نسبتها و تصمیمهای کوچک و بزرگی که بعدها هر کدامشان در یک نسبت خاص، سرنوشت یک جبهه، یک رابطه، یا حتی یک روایت خاص را تغییر میدادند.
***
داکتر فاروق وردک، شاید به استناد معرفی داکتر طالب یا به اقتضای موقعیتش در کمیتهی سویدن، از من خوب تحویل گرفت. پیش از آن، مکتب شهدای سراب از طریق دفتر سازمان نصر در کمیتهی سویدن ثبت شده بود و قرطاسیه و کتاب و معاش چند معلم از همان مسیر حواله میشد. شخصی به نام سید طالب طاها آن را ضمیمهی مکاتب جاغوری و قرهباغ انتقال میداد.
وقتی با فاروق وردک صحبت کردم و وضعیت منطقه و مکتب شهید نظامی را – که خودم معلم آن مکتب بودم – شرح دادم و از نیازها و ظرفیتهای جغتو یاد کردم، علاقه نشان داد که مکتب شهید نظامی را فوراً تأیید کند و امکانات آن را در اختیارم قرار دهد. امکانات مکتب چیز زیادی نبود: چند تخته فرش پلاستیکی، مقداری کتاب درسی، قرطاسیه و معاش چهار معلم و یک نفر خدمه که تمام آنها در گوشهای از یک موتر باربری جا میگرفت. در عین حال، از من خواست تا بهار سال ۱۳۶۹، برای مکاتب دیگری که از آنها سخن میگفتم، معلومات دقیقتری با آمار و ارقام تهیه کنم تا زمینهی کمک گستردهتر فراهم شود.
بعد از ظهر، وقتی با خبرهای خوشِ دیدار با فاروق وردک به دفتر داکتر طالب برگشتم، زمینه برای گفتوگوی مفصلتر باز شد. این گفتوگو، زمینهای شد تا «تفاوت» داکتر طالب – همان تفاوتی که عنوان این یادداشت را ساخته است – آهستهآهسته برایم ملموستر شود.
داکتر طالب کمحرف بود؛ اما دقیقاً نمیدانستم این کمحرفی را نشانهی بیاعتنایی حساب کنم یا احتیاط یا رویکردی که در برخی از افراد طبیعتاً وجود دارند و هیچ نام یا صفتی برای آن نمیتوان گذاشت. من صاف و ساده آن را در ذهن خود چیزی از جنس «پرسیدن» تعبیر کردم و فکر کردم دوست دارد بیشتر بشنود تا دقیقتر بفهمد؛ یا کمتر بگوید تا بعداً مجبور نشود آن را اصلاح کند. در طول یک و نیم یا دو ساعتی که با هم نشستیم و صحبت کردیم، تقریباً هیچ سخنی نگفت که من از آن بتوانم تصویری روشن از ذهنیت ایدئولوژیک یا جهانِ کتابیِ او به دست بیاورم.
من هنوز ذهنِ کتابزده و شعارآلود داشتم. آدمهای سیاسی را با وزنِ جملهها، با نامِ کتابها، با اشاره به متفکران و روایتهای بزرگ میسنجیدم. داکتر طالب اما در این میدان وارد نشد. یک جمله هم نگفت که نشان دهد از فلان کتاب اثر پذیرفته یا بهمان نظریه را دنبال کرده است. از «خاطرات مبارزهی خودش» چیزی نساخت؛ برایم نسخهای نپیچید و هیچ توصیهای بار نکرد.
سؤالهایش زمینی و مرتبط با تجربههای روزمره بود: خانواده، پدر، منطقه، وضعیت اقتصادی و امنیتی، مسیر راه، جبهه، استاد حکیمی، مجاهدین… از خودم پرسید، از سالهایی که در کویته بودم، از درس و مطالعات و زبان انگلیسی. هرجا در سخنانم به داکتر واحد و اخگر و استاد حکیمی و شریعتی و کتابها اشاره میکردم، بیاعتنا از کنارش میگذشت؛ چنان که گویا اینها برای او یا مهم نیست یا نمیخواهد در حضور من دربارهاش حرف بزند.
گاهی هم این تعبیر را – که بعدها فهمیدم شاید برای نگهداشتن ریتم گفتوگو به کار میبرد – تکرار میکرد: «عجب…!» بعد عینکش را کمی بالا میکشید و با نوک قلم، روی اخبار روی میز، تپتپ میزد. همین یک کلمه، نه تعریف بود نه طعنه، چیزی میان حیرت و مکث برداشت میشد. انگار میخواست بگوید که سیاستِ او، بیشتر سیاستِ «صبرِ تشخیص» است تا سیاستِ «عجلهی اعلان». من از همین دریچه، وارد دنیای شخصی شدم که اسمش داکتر رسول طالب بود و سالهای سال در این دنیا گیر ماندم.
***
در آن روزها، همهچیز در پشاور پر از حرف بود: حزب وحدت تازه شکل گرفته بود. هیأت ایرانی به سرپرستی شیخ حسین ابراهیمی از همین راه پشاور به بامیان رفته و برگشته و دوباره به ایران رفته بود. گفته میشد هیأت قدرتمندی با ترکیب مزاری و صادقی نیلی و شفق سرپلی در راه پشاور است تا دفاتر پیشین را منحل کند و حزب وحدت را جا بیندازد. نزاعِ مسعود و حکمتیار داغ بود و در تمام صحبتها رجزهایی که تبادله میشد، قدرت امروز و فردای مسعود و حکمتیار را با هم مقایسه میکرد. بحثهای مصالحهی ملی داکتر نجیب، گلاسنوست و پروسترویکای گورباچف در زبانها میچرخید و هر کسی که خود را صاحبنظر میدانست، از این دست حرفها چیزی برای تحلیل داشت که به خورد دیگران بدهد.
اما داکتر طالب، تقریباً به هیچکدام این حرفها نزدیک نشد؛ نه اینکه بیخبر باشد، بلکه انگار ترجیح میداد در آن میدانِ شلوغ، کمتر «اظهار» کند و بیشتر «محاسبه» کند. او در جمعی که افراد به شکل عمومی با هم مینشستند و چای و غذا میخوردند، حضور نیافت. آن زمان نمیدانستم این روش را باید الگوی خاصی در سیاست بدانم یا گریز از مصروفیت با امور جزئی که برای دفترداران جهادی درد سر خلق میکرد. اما میدیدم که به هر حال، او از این شیوههای برخورد و رویکردهای سیاسی، امکانی جستوجو میکند تا «اعتماد» را مثل یک چیزِ ارزان، روی هر سفرهای نگذارد؛ با عجله آن را به هر کسی نبخشد و با عجله آن از هر کسی طلب نکند.
من هم شتابی نداشتم. مأموریت من روشن بود و انجام شده بود: معرفی به کمیتهی سویدن و بازکردن مسیر کمک برای مکاتب جغتو. حالا باید هرچه زودتر – پیش از آنکه برفهای زمستانی راههای کوهستانی پکتیا و پکتیکا را ببندد – به غزنی برمیگشتم تا هم برای ادامهی کار مکتبها و هم برای دنبال کردن درسهایی که با استاد حکیمی برنامهریزی کرده بودم، زمان مناسب را از دست ندهم.
***
در راه برگشت، دو تصویر – مثل دو آیینه – همزمان جلو چشمم بود: یکی تصویر گلعمر؛ همان مردی که زمانی به فتوای قاری بابا، انسانهایی را به دهن سگهای هار سپرده بود و حالا خودش در توهمی سنگین و هولناک، پیوسته شکار همان سگهای هار میشد، گویی خشونتی که به دیگری حواله کرده بود، راه برگشت را پیدا کرده و این بار در درون خودش زوزه میکشید. دیگری، تصویر دو طلبهی اکورهختک که یک بحث مذهبی را – با شتابِ «حقگویی» و داعیهی روشنکردن حقیقت – تا مرز تهدید و حذف کشاندند؛ آنقدر نزدیک که فهمیدم گاهی آدم، با یک جملهی درست یا نادرست، میتواند سرِ خودش را هم بر باد دهد، آنهم نه از دست دشمنِ بیرونی، بلکه از دستِ منطقِ خامی که وقتی با تعصب و قدرت قاطی شود، به همان قانونِ هوتل پکتیکا میرسد: «خوری نهخوری، حساب یو شی ده».
با همین دو آیینه به قیاق برگشتم. هنوز به اول جدی نرسیده بودیم. شتابان سری به خانه زدم. پدر و مادر را دیدم، از نگاهها و دعای خاموشِ خانواده گرم شدم و بیدرنگ دوباره به سهقلعه برگشتم؛ به همان سراچهی بالای سردرِ منزل استاد حکیمی، به همان مسجد کوچک، به همان خلوتی که در آن، آدم میتوانست از گرد و غبار راه و از هجوم فکرها، لحظهای پناه بگیرد.
آنجا، در میان نان و نمکِ سراچه و سکوتِ مسجد، رشتهی دیگری از «اعتماد» را از نو گرفتم: اعتماد به کارِ آهسته و پیوسته؛ به اینکه در جهانی که هر روزش میتواند با انفجار و فتوا و فریب و معامله، همه چیز را به هم بریزد، هنوز میشود جایی نشست و چیزی را با حوصله آموخت. درسهای صرف و نحو را آغاز کردم. این برنامه در طول زمستان ادامه یافت و کمکم تسلطم را به جایی رساند که بتوانم کتاب منطق – حاشیهی ملا عبدالله – را پیش روی استاد حکیمی باز کنم و صفحههای نخستش را، به تعبیر آخوندها، «تلمّذ» کنم.
آن روزها هنوز نمیدانستم این رفتوبرگشتهای ظاهراً پراکنده – از پکتیکا تا قیاق، از کاروان تا سراچه، از تهدید تا درس – در حقیقت یک خط واحد را در زندگیام میکشند: خطی که در آن، اعتماد همزمان در میدان خطر آزموده میشود و در میدان دانش شکل میگیرد. شاید همین بود که فهمیدم اعتماد، فقط تکیه بر آدمها نیست؛ تکیه بر «راه» هم هست – راهی که اگر درست انتخابش کنی، حتی از دلِ وحشت، تو را دوباره به نقطهای میرساند که بتوانی نفس بکشی، فکر کنی و از نو بسازی. قصهی بعدی، قصهی همین فراز در «اعتماد» است…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه