در میان همهی صورتهایی که اعتماد در زندگی انسانی پیدا میکند، شاید هیچ صورتی به اندازهی اعتمادی که میان زن و شوهر شکل میگیرد، واقعی، انضمامی، روزمره و سرنوشتساز نباشد. در این رابطه، اعتماد فقط یک «فضیلت اخلاقی» یا یک «حالت روانی» نیست که آدم دربارهی آن حرف بزند؛ اعتماد، خودِ زندگی است. اعتماد در نان و نمکی که با هم میخورند حضور دارد، در سقف و دیواری که با هم میسازند معنا پیدا میکند، در خاموشیها، در نگاهها، در خستگیهای آخر شب، در نگرانی برای فردا، در بیماری، در تنگدستی، در امید، در تربیت فرزند و در همهی آن لحظههای کوچکی که از بیرون ساده به نظر میرسند، اما در واقع ستونهای اصلی یک زندگیاند، جاری میشود. اعتماد در اینجا فقط «باور به دیگری» نیست؛ نوعی سپردنِ خود به دیگری است، نوعی اطمینانِ آرام اما عمیق است که به انسان اجازه میدهد در کنار کسی دیگر، بیدلهرهتر زندگی کند.
از نگاه دقیقتر، پیوند زناشویی یکی از پیچیدهترین میدانهای شکلگیری اعتماد نیز هست؛ چون در این پیوند، دو انسان فقط با «خودِ فردی»شان وارد نمیشوند، بلکه هر کدام با یک تاریخ وارد میشوند: با حافظهها، با زخمها، با تربیت خانوادگی، با عادتهای رفتاری، با ترسها، با آرزوها، با زبان عاطفی، با تصورشان از محبت، با تصویرشان از رنج و حتی با سکوتهایی که از کودکی با خود آوردهاند. به عبارتی دیگر، در ازدواج، فقط دو نفر کنار هم قرار نمیگیرند؛ دو جهان درونی، دو فرهنگ کوچک و دو روایت از زندگی در برابر هم مینشینند. در چنین وضعی، اعتماد همان پلی است که این دو جهان را به هم وصل میکند. اگر این پل ساخته شود، تفاوتها الزاماً تهدید نیستند، به ظرفیت تبدیل میشوند؛ اما اگر این پل ضعیف باشد، حتی شباهتها هم دوام نمیآورند.
به همین دلیل، اعتماد زناشویی را میتوان یکی از خالصترین و عریانترین شکلهای اعتماد انسانی دانست. اینجا انسان فقط فکر و نظرش را شریک نمیکند؛ خانهاش، بدنش، زمانش، آبرویش، ترسهایش، امیدهایش و آیندهاش را هم شریک میکند. در بسیاری از روابط دیگر، آدم میتواند بخشی از خود را پنهان نگه دارد، یا فاصلهای امن میان خود و دیگری حفظ کند؛ اما در زندگی زناشویی، این فاصله ـ اگر پیوند واقعی باشد ـ کمکم کاهش مییابد. انسان در برابر دیگری، لایهبهلایه آشکار میشود: هم قوتهایش، هم ضعفهایش؛ هم بزرگیهایش، هم شکنندگیهایش، هم شفافیت و درخشندگیهایش و هم کدورت و لکهها و غبارهایش، همه رو میشوند. دقیقاً در همینجاست که اعتماد معنای عمیقتری پیدا میکند: اعتماد یعنی دیگری، این آشکارشدنِ تو را ابزار تحقیر قرار ندهد، بلکه پناه حفاظ خود تصور کند. اعتماد یعنی آدم بتواند در برابر دیگری، بینقابتر باشد و از این بینقابی، احساس ناامنی نکند.
از این منظر، شاید بتوان گفت که بسیاری از اعتمادهای دیگر در جامعه ـ اعتماد در خانواده، اعتماد در دوستی، اعتماد در کار جمعی، اعتماد در نهادهای اجتماعی ـ یا از این تجربه نیرو میگیرند، یا با منطقی مشابه قابل فهم میشوند. چون در همهی آنها، در نهایت، پرسش اصلی یکی است: آیا من میتوانم بخشی از وجود و سرنوشت خود را به تو بسپارم، بیآنکه از شکستن و خیانت و تحقیر بترسم؟ در ازدواج، این پرسش به شدیدترین و ملموسترین شکل خود مطرح میشود. به همین دلیل است که کیفیت اعتماد در پیوند زن و شوهر، فقط یک امر خصوصی نیست؛ اثری اجتماعی هم دارد. خانهای که در آن اعتماد هست، انسانهایی آرامتر و سالمتر به جامعه میدهد و خانهای که اعتماد در آن فرسوده شود، ترس و بیثباتی را به لایههای دیگر زندگی نیز منتقل میکند.
در ادبیات دینی مسیحی میگویند «پیوند دو انسان در آسمانها شکل میگیرد و در زمین تجلیل میشود». این تعبیر، بهنظر من، استعارهای زیبا و پرمعناست. حتی اگر کسی آن را صرفاً به زبان ایمان نفهمد، باز هم میتواند حقیقت انسانیاش را درک کند: بعضی پیوندها فقط قرارداد نیستند؛ «معنا» دارند. ازدواج، وقتی بر اعتماد استوار باشد، دقیقاً از همین جنس است. یعنی صرفِ کنار همبودن نیست؛ نوعی عهد انسانی برای ساختن، تحملکردن، رشدکردن و وفادارماندن به یک مسیر مشترک است. به همین دلیل هم، تقریباً در همهی فرهنگها و تمدنها، برای این پیوند حرمت ویژهای قایل شدهاند؛ چون فهمیدهاند که اگر این پیوند از درون تهی شود، فقط یک رابطهی فردی فرو نمیریزد، بلکه یکی از بنیادیترین سلولهای اخلاقی و عاطفی جامعه آسیب میبیند.
دقیقاً از همینجاست که میتوان فهمید چرا سقوط این پیوند ـ وقتی از اعتماد خالی شود ـ تا این اندازه دردناک و حتی مبتذل میشود. چون آنچه در ازدواج به آدم سپرده میشود، فقط حضور فیزیکی یا همخانگی نیست؛ بخشی از جان و حیثیت انسانی است. اگر این سپردن پاس داشته شود، ازدواج به یکی از شریفترین تجربههای زیست انسانی تبدیل میشود. اما اگر حرمت آن شکسته شود، انسان نهفقط در رابطهی خود، بلکه در فهمش از امنیت، محبت و کرامت انسانی نیز زخمی میشود. از همین رو، وقتی من از «اعتماد» سخن میگویم، پیوند زن و شوهر برایم فقط یکی از مصداقها نیست؛ یکی از روشنترین و عمیقترین آزمایشگاههای اعتماد در تمام زندگی انسانی است.
قصهی من و بلقیس ـ شهناز ـ از همین جنس است: قصهی پیوندی که در متن سنتها و رسمورسوم اجتماعی شکل گرفت، اما آنچه آن را نگه داشت و معنا داد، بیش از هر چیز، اعتماد بود؛ اعتمادی که هم از خانواده آغاز شد، هم در سکوتها و ندیدنها آزموده شد و هم در زندگی مشترک، آرامآرام صورت انسانی و عمیق خودش را پیدا کرد.
***
اسم همسرم بلقیس است. اما از همان روزی که پایش به خانهی ما باز شد، در خانه دیگر کسی او را بلقیس صدا نزد؛ اسمش را گذاشتند شهناز. هنوز هم درست نمیدانم این رسم از چه زمان و به چه دلیل در خانوادهی ما و در میان جمعی از اقارب نزدیک ما رواج یافته بود که برای زنها و مردهای بزرگسال خانواده، نام تازه انتخاب میکردند و بعد، همه بیهیچ مکثی همان نام تازه را به کار میبردند؛ گویی اسم اول فقط برای شناسنامه و گذشته بوده و اسم دوم، برای زندگی واقعی در متن خانه و خویشاوندی.
این نامهای تازه هم حال و هوای خاص خود را داشتند؛ اسمهایی که بیشتر رنگ و بوی فرهنگ کابل و زندگی و فرهنگ کابلیهای قدیم را با خود حمل میکردند. برای مردها میگفتند: جانآغا، گلآغا، شیرآغا، شیرینآغا… برای زنها هم میگفتند: بیبیگل، شیرینگل، ماهگل، ماهجان… هر اسم، انگار هم یک صدا زدن بود، هم یک نوع جایدادنِ آدم در نقشهی عاطفی خانواده. آدم فقط نام نمیگرفت؛ در یک نسبت تازه جا میگرفت.
عجیبتر از خودِ این رسم، شیوهی اجرای آن بود. هیچوقت معلوم نبود این اسمها را چه کسی انتخاب میکند. هیچکس هم نمیگفت در کدام مجلس و با چه گفتوگو و چه تشریفاتی این نامگذاری انجام شده است. نه مراسمی در کار بود، نه اعلامی، نه مشورهای. فقط یک روز چشم باز میکردیم و میدیدیم که اسم بعضی از چهرههای مهم خانواده عوض شده است. همه هم چنان طبیعی و دقیق، با نام تازه صدایشان میکردند که گویی از اول همان نام را داشتهاند. خود صاحبان اسم هم بیهیچ مقاومت و توضیحی، آن نام را پذیرفته بودند و خوب میدانستند که هر نام تازه، دقیقاً بر شانهی کدام آدم نشسته است.
شهناز هم در همین سلسله و در همین ردیف آمد. بلقیس، بیهیچ هیاهو و بیهیچ مراسمی، در فضای خانه به «شهناز» تبدیل شد. این تغییر نام، در ظاهر چیز کوچکی بود، اما در باطن، نشانهای از همان نظم نانوشته و نرمِ زندگی خانوادگی ما بود؛ نظمی که بسیاری از چیزها را نه با قانون و اعلام، بلکه با تکرار، عادت و قبول جمعی پیش میبرد.
بعدها، وقتی نوبت به من و برادرانم رسید، این سنت را در میان مردها ادامه ندادیم. انگار ناخودآگاه، یا شاید آگاهانه، خواستیم این زنجیر را همانجا قطع کنیم. پس از ما، این رسم در مورد زنها و دخترها هم کمکم از میان رفت و تمام شد. اما بلقیس ـ یا همان شهناز ـ از آخرین یادگارهای زندهی همان سنت بود.
من هم از همان روزی که نامش را صدا زدم، به جای بلقیس، گفتم: شهناز. همین اسم در خانه ماند؛ سالها ماند؛ با صدای مادر، با خطاب پدر، با زبان خواهرها و برادرها، با رفتوآمد مهمانها، با همهی روزهای تلخ و شیرین زندگی. تا بعدها که پای اسناد رسمی، ثبت مکتب، دفتر، دیوان و کاغذبازیهای زندگی جدید به میان آمد، اسم بلقیس هم دوباره از دل کاغذها سر برآورد و جان گرفت. انگار یک نام، در خانه زندگی کرده بود و نام دیگر، در سندها خوابیده بود و هر دو، در زمان خود، چهرهی یک انسان را حمل میکردند.
***
حالا برگردیم به اصل قصه.
سال ۱۳۶۸، در کنار همهی قصههای بزرگ و پرهیجان دیگر ـ قصههای جنگ، تشکیلات، مکتب، رفاقت، جبهه و آرزوهای کلان ـ سالی بود که زندگی من و بلقیس هم در همان سال به هم پیوند خورد. اما این پیوند، وقتی امروز از فاصلهی سالها و از زاویهی مفهوم «اعتماد» به آن نگاه میکنم، برایم فقط یک رویداد خانوادگی یا یک رسم اجتماعی نیست؛ معنای عمیقتری دارد. امروز میبینم که در دل همان فضای پرآشوب و پرهیاهوی زمانه، یک رشتهی آرام و نادیدنی هم در زندگی من بسته میشد: رشتهی اعتماد؛ رشتهای که بعدتر فهمیدم از بسیاری از هیجانهای بزرگ، ماندگارتر و تعیینکنندهتر است.
آن وقتها من حدود نوزده سال داشتم. نوزدهسالگی، سنی است که آدم همزمان هم خیلی جوان است و هم در ذهن خودش، خودش را مردی کامل و آمادهی تغییر جهان میبیند. من هم از همین جنس بودم. از میان همهی هدفها و برنامههایی که برای زندگیام در سر داشتم، چیزی که اصلاً به آن فکر نمیکردم، نامزادی و ازدواج بود. ذهنم جای دیگری بود. خودم را مبارز میدانستم. احساس میکردم یک انقلاب بزرگ پیش رو است و من باید برای آن آماده باشم، در آن سهم بگیرم و برای پیروزیاش زندگیام را تنظیم کنم.
یادم است یک سخن را ـ که راست و دروغش برایم روشن نبود ـ از زبان یاسر عرفات شنیده بودم. میگفتند خبرنگاری از او پرسیده بود چرا ازدواج نمیکنی، و او پاسخ داده بود: «من با آرمان خلق فلسطین ازدواج کردهام.» این جمله برای من طنین عجیبی داشت. چیزی در آن بود که با روح آن روزهای من جور در میآمد: هم شور داشت، هم فداکاری، هم یک نوع قهرمانبودن. هنوز غریزهی جوانی در من آنطور که باید، به میدان نیامده بود. هوای کودکی و آتش مبارزه، با هم، در جانم زبانه میکشید. در درون خودم هم چیزی شبیه همان جمله را تکرار میکردم: من با آرمان آزادی و انقلاب کشورم ازدواج کردهام. تا وقتی کشور آزاد نشده، اصلاً چه معنا دارد که آدم به ازدواج فکر کند؟
این فقط یک شعار در ذهنم نبود؛ با تمام وجودم آن را جدی میگرفتم.
از وقتی وارد حلقهی سازمان نصر شده بودم، میدان وسیعتری برای کار و فعالیت عملی هم پیدا کرده بودم. پیش از آن، در عالم فکر و مطالعه، ذهنم باز شده بود. کتابهای شریعتی و مطهری و بازرگان را خوانده بودم. با مارکس و لنین و مائو و چهگوارا و کاسترو و یاسر عرفات آشنا شده بودم. از انقلاب الجزایر و چین و ویتنام چیزهایی میدانستم. با مبارزان چپ افغانستانی زندگی کرده بودم و از زبان و تجربهی آنان نیز چیزهای بسیاری آموخته بودم. حالا، در کنار همهی اینها، وارد میدان عملی هم شده بودم: هم معلم بودم، هم در فضای جهاد و تشکیلات نفس میکشیدم و گاهی هم تفنگ بر دوش میانداختم و کنار مجاهدین پیره میکردم.
این آمیزهی عجیب ـ کتاب و تفنگ، صنف درس و سنگر، شعر و سیاست، جوانی و مسئولیت ـ برای من هویت تازهای ساخته بود. در هیأت یک مبارز، یک معلم هم ظاهر میشدم. شاگرد داشتم. در میان همنسلان و همکاران و مجاهدین، برای خودم اعتباری پیدا کرده بودم. آوازهای ـ هرچند کوچک و محلی ـ داشتم و راستش وزن این اعتبار را به آسانی بر زمین نمیگذاشتم. حس میکردم باید همواره در قد و قامت همان تصویری ظاهر شوم که از خودم در ذهن ساختهام: جوانی اهل مطالعه، اهل حرف، اهل مبارزه، اهل مسئولیت.
در چنین وضعی، رویاها و خیالهایم هم طبعاً در سطحی بلند پرواز میکرد. اگر گاهی ـ فقط گاهی ـ ذهنم از سرِ تفنن یا خیال به سوی ازدواج میرفت، باز هم تصویرش، تصویر معمول و نزدیکِ پیرامون من نبود. در ذهنم، ازدواج چیزی بود مربوط به «بعدها»؛ مربوط به وقتی دیگر؛ مربوط به مرحلهای دیگر از زندگی. آن هم با کسی که در خیال من، باید از هر جهت شبیه خودم میبود: یک همسفر فکری، یک رفیق سنگر، کسی که اهل مطالعه و بحث باشد، اهل کتاب باشد، اهل پرسیدن و زیرورو کردن مسایل جهان باشد؛ کسی که بتوانیم در کنار هم، نه فقط زندگی کنیم، بلکه دربارهی دنیا، عدالت، آزادی، تاریخ، و سرنوشت آدمها حرف بزنیم.
یعنی حتی وقتی به ازدواج فکر میکردم، باز هم از دل همان دنیای آرمانی و مبارزاتیام به آن نگاه میکردم؛ نه از دل نیازهای ساده و طبیعی زندگی روزمره. ذهنم هنوز بیشتر در آسمان بود تا روی زمین. بیشتر در «آرمان» خانه داشت تا در «واقعیت». شاید یکی از درسهای بعدی زندگیام همین بود که بفهمم بسیاری از واقعیتهای بزرگ و تعیینکنندهی زندگی ـ از جمله خودِ اعتماد ـ نه در همان تصویرهای پرشکوه ذهنی، بلکه در همین پیوندهای زمینی، خانوادگی، آرام و بیادعا شکل میگیرند؛ در همان جاهایی که آدم در جوانی، کمتر به عظمتشان توجه میکند.
به همین دلیل است که وقتی امروز به آن روزها نگاه میکنم، میبینم قصهی پیوند من و بلقیس، فقط قصهی یک نامزادی ساده در یک خانوادهی روستایی نبود. آنچه در ظاهر، یک تصمیم خانوادگی و یک سنت اجتماعی به نظر میرسید، در باطن، آغاز یک مدرسهی تازه برای من بود: مدرسهی اعتماد؛ اعتمادی که نه در شعارهای بزرگ، بلکه در سپردن و پذیرفتن، در احترام به انتخاب خانواده، در آرامگرفتن دل، و در قبول مسئولیت یک زندگی مشترک، کمکم معنا و قامت واقعی خود را نشان داد.
***
خوب است اینجا از یک حقیقت دیگر نیز پرده بردارم؛ حقیقتی که تا امروز تقریباً برای هیچکس نگفتهام و فقط همسرم و فرزندانم از آن خبر دارند. این را برای نخستینبار در متن میآورم، چون احساس میکنم برای فهم بعضی از پیچوخمهای روحی من ـ و برای فهم نسبت پنهان این قصه با مفهوم «اعتماد» ـ گفتنش لازم است.
من یکبار در کودکی، دقیقاً در فاصلهی حدود نه تا یازدهسالگی، دلبستهی دختری از بستگان نزدیک خانوادهی ما شده بودم؛ دختری که دقیقاً همسن خودم بود. حالا که به آن سالها برمیگردم، میبینم آن علاقه، از جنس همان محبتهای پاک و بیغلوغش کودکی بود؛ نه آمیخته به غریزه، نه آلوده به تمنای جسمانی، نه شبیه آنچه بعدها در سالهای جوانی آدم از عشق میفهمد. یک نوع کشش روشن و بیدفاع بود؛ یک نوع احساس صمیمی و ساده که در دل کودکانهی ما شکل گرفته بود. هر دو همدیگر را دوست داشتیم. با زبان کودکانه، با اشارهها، با نگاهها، با همان شیوههای خام و بیآلایشِ سن و سال خودمان، این علاقه را بارها به هم نشان داده بودیم. آن وقتها من نمیدانستم اسم این احساس چیست. شاید او هم نمیدانست. فقط میدانستیم که بودنِ دیگری خوشی میآورد و نبودنش دل را تنگ میکند.
در آن سن، آدم هنوز زبان دقیق برای عاطفه ندارد؛ اما عاطفه را عمیقتر از بسیاری از بزرگسالان حس میکند. کودک، واژهی «عشق» را نمیشناسد، اما دلبستگی را با تمام وجودش میفهمد. وفاداری را بلد است، هرچند نتواند تعریفش کند. دلتنگی را تجربه میکند، هرچند نداند نامش چیست. من هم در همان سن، بیآنکه چیزی از نظریه و تعریف و ادبیات عشق بدانم، به آن دختر دل بسته بودم و در دل خودم برای او جایی ساخته بودم که بسیار واقعی بود.
وقتی او را در همان سنین کودکی ـ حدود یازدهسالگی ـ به کسی دیگر نامزاد کردند، برای من فقط یک خبر خانوادگی نبود؛ یک ضربهی واقعی بود. شاید اگر کسی از بیرون نگاه میکرد، میگفت این هم یک قصهی کوچک کودکانه است و میگذرد. اما در درون من، نگذشت. دل من چنان شکست که سه روز تمام گریه کردم. گریهی کودکانه، اما عمیق. آن نوع گریهای که آدم پنهانش میکند، چون خودش هم نمیداند چرا اینقدر درد دارد، اما میفهمد که چیزی در درونش فرو ریخته است.
شنیده بودم که «جرکینه» ـ یک گیاه کوهی ـ فشار خون آدم را بلند میبرد. ذهن کودکانهی من همان را به یک راه نجات یا شاید یک راه پایان تبدیل کرده بود. سه روز پیهم جرکینه را جویدم و با آب سرد جویبار نزدیک خانهی ما در تلخک قورت دادم، با این خیال خام و تلخ که فشارم بالا برود، سکته کنم و بمیرم. حالا که به آن صحنه فکر میکنم، هم دلم میسوزد، هم حیرت میکنم که روان کودک چگونه درد را جدی میگیرد و برای آن راهحل میتراشد. کودک، اگرچه کوچک است، اما رنجش کوچک نیست. شکست عاطفی در آن سن، اگرچه در چشم دیگران ساده میآید، در دنیای درونی او میتواند به اندازهی یک ویرانی واقعی سنگین باشد. من نمردم. اما آن واقعه در من ماند.
از این درد، به هیچکس چیزی نگفتم. نه به پدر و مادر، نه به خواهر و برادر، نه به دوست و رفیق. این رنج، برای سالها درون من ماند و به یک راز خاموش تبدیل شد. شاید از همانجا بود که برای نخستینبار فهمیدم آدمی گاهی در دلش اتاقهایی میسازد که هیچکس را به آن راه نمیدهد. و شاید از همانجا بود که معنای «اعتماد» هم در لایهای پنهان در من شکل گرفت: اینکه آدم برای سپردن دلش به دیگری، باید احساس امنیت کند؛ باید مطمئن باشد که آن پیوند بیصدا و ناگهانی از او گرفته نمیشود.
همان سال، یکی از دلیلهایی که در دل خودم تصمیم گرفتم حتماً به پاکستان بروم، همین بود. البته این را آن وقت برای کسی نگفتم. اما در درون خودم حس میکردم جایی که آن دلبستگی کودکانه در آن شکسته است، دیگر برای من مثل قبل نیست. حس میکردم کسی را که دوست داشتم، به دیگری سپردهاند و من دیگر نمیخواهم در آن ملک بمانم. شاید این تصمیم، در ظاهر تصمیمی سیاسی یا آموزشی یا مهاجرتی به نظر میرسید؛ اما در باطن، زخمی عاطفی هم در آن کار میکرد. زخمهای کودکی گاهی بیصدا، مسیرهای بزرگ زندگی آدم را تغییر میدهند.
از آن پس، تا سالها، هیچ دختری را در هیچجا به زیبایی و خوبی او نمیدیدم. این حرف، از سر مبالغه نیست؛ از جنس حافظهی عاطفی است. وقتی یک چهره در کودکی با محبت و صفا در دل آدم مینشیند، فقط «یک آدم» نمیماند؛ به یک معیار عاطفی تبدیل میشود. حتی بعد از آنکه از پاکستان برگشتم و او ازدواج کرده بود و صاحب دختری شده بود، باز هم او را صمیمانه دوست داشتم. اما آن زمان دیگر میدانستم عشق و رابطهی عاشقانه چیست و میفهمیدم که دوستداشتن من نسبت به او، از آن جنس نیست. در آن دوستداشتن، نه تمنای غریزی بود، نه خیال پیوند زناشویی، نه حس رقابت و مالکیت. بیشتر یک حرمت عاطفی و انسانی بود؛ یک نوع احترام عمیق به پاکی، نجابت، مهربانی و خاطرهای که در شکلگیری روح من سهم داشت.
این دوستداشتن بعد از آن هم ادامه یافت و تا امروز نیز در جای خودش باقی است. هنوز هم او را با نهایت حرمت به یاد میآورم و او را مظهر برخی از خوبترین صفتها و ارزشهایی میدانم که یک انسان میتواند داشته باشد. اگر از او یاد میکنم، از سر صداقت است و اگر از آن علاقهی کودکی پرده برمیدارم، برای آن است که بگویم بعضی پیوندهای انسانی، حتی وقتی به ازدواج و زندگی مشترک نمیرسند، باز هم در تربیت دل و روح آدم نقش میگذارند و او را برای فهم عاطفه، احترام، حرمت، و حتی برای فهم معنای «اعتماد» آمادهتر میکنند.
شاید همین گذشته بود که ذهن مرا برای سالها از فکر ازدواج دور نگه میداشت. نه از سر انکار زندگی، بلکه از سر یک احتیاط پنهان در دل. گویی بخشی از وجود من نمیخواست دوباره بیمحابا وارد میدانی شود که یکبار در کودکی در آن زخمی شده بود. اما زندگی، مثل همیشه، راه خودش را دارد. «اعتماد» اینجا هم آرامآرام کار خودش را کرد؛ از راهی دیگر، در زمانی دیگر و در پیوندی دیگر.
***
قبلاً گفته بودم که فاصلهی «سهقلعهی قیاق» تا «تلخک» راه درازی بود که از دل کوه و کمر سربالایی میرفت و من ناگزیر بودم این فاصله را با بایسکل طی کنم. به همین دلیل، معمولاً چهلوپنج تا پنجاه روز و گاهی دو ماه بعد، اگر فرصتی برابر میشد، به خانه برمیگشتم تا پدر و مادرم را ببینم، از حال و احوال خانواده خبر بگیرم و در فضای خانه نفسی تازه کنم.
بیشتر وقتها، پنجشنبه بعد از ختم درس راه میافتادم. اگر شانس یاری میکرد و کدام موتر باربری به سمت ناور و مالستان پیدا میشد، بخشی از راه را سوار میشدم و این خود نعمتی بود. اگر نه، بایسکل و پا و نفس من بود که دل جاده و گرد و شیب و سنگلاخ را پس میزد تا مرا به خانه برساند. در هر دو صورت، تقریباً هیچوقت پیش از تاریکی شب به خانه نمیرسیدم. خانه، در بیشتر سفرهای من، همیشه در دل شب پیدا میشد و خانواده نیز وقتی چراغ روشن بایسکلم را از دور میدیدند، به استقبالم بیرون میشدند و همین هیجان و محبت آنها، خستگی راه و بوی خاک را با شور دیدار عجین میکرد.
آن باری که قصهی نامزادی من اتفاق افتاد، نیمههای تابستان بود. روزها دراز بود و هوا گرم. من هم مثل همیشه، از مکتب راه افتاده بودم و پس از راهی طولانی به خانه رسیدم. شاید پنجاه روز یا دو ماه میشد که از خانه بیخبر بودم. از خانه کدام نامه و پیامی نگرفته بودم. هیچ نمیدانستم که در این فاصله، در خانه و خانواده چه گذشته است.
وقتی از بایسکلم پیش خانه پیاده شدم، هنوز گرد راه از سر و رویم نریخته بود که ناگهان با صحنهای روبهرو شدم که اصلاً انتظارش را نداشتم: از هر سو آدمها را دیدم که با شیرینی و خنده و هلهلهی بلند دورم جمع شدند. هاج و واج مانده بودم و میپرسیدم: «چه خبر است؟ چه گپ شده؟»
همه میخندیدند. یکی از آنسو میگفت، یکی از اینسو: «خوب میفهمی چه شده… برایت نامزاد کردهایم!»
گفتم: «کی؟ چه وقت؟»
کمکم زبانها باز شد. هر کسی چیزی گفت. آخر سر اسم روشن شد: «بلقیس… دختر شیخ یوسف…»
اسم شیخ یوسف برایم آشنا بود. از متنفذان خوشنام و بلندآوازهی سراب بود. قریهی آنها «قیرغوی» نام داشت که از خانهی ما حدود دو ساعت راه پیاده فاصله داشت. اما من به یاد نمیآوردم که هیچوقت به خانهیشان رفته باشم یا خود شیخ یوسف یا کسی از اعضای خانوادهاش را در یک دیدار درست و حسابی از نزدیک دیده باشم. اگر هم در جایی بهتصادف به هم برخورده بودیم، در حد سلامی گذرا بود، نه آشناییای که برای آن حساب شخصی باز کرد.
پدرم، بالعکس، نه فقط او را میشناخت، بلکه با او آشنایی و رفاقت صمیمانه داشت. میانشان احترام و حرمت خاصی وجود داشت که در زندگی روستایی از اعتبار و ارزش والایی برخوردار بود.
به هر حال، مرا در میان خوشی و خنده و محبتهای خود به خانه بردند و شب با همین فضای شادی و خنده گذشت. من هم چیزی نگفتم. نه مخالفتی کردم، نه پرسش جدیای پیش کشیدم تا اینکه غذای شام را خوردیم و بعد از آن، مثل شبهای خانه، همه دور هم نشستیم. از هر دری سخن به میان آمد. احوال، خبر، شوخی، قصه، پرسوجو باز شد. من بغل دست چپ پدرم نشسته بودم. مادرم روبهروی ما بود. خواهرها و برادرها و دیگران هم در شعاع نزدیک، گوش میدادند و گاهی چیزی میگفتند.
در همان میان، آرام صورتم را به طرف پدرم چرخاندم و گفتم: «آغای، تبریک باشد.»
پدرم گفت: «چه بچیم؟»
گفتم: «ازدواج از تو قد شیخ یوسف!»
پدرم یکباره غافلگیر شد. نگاهم کرد، هاج و واج، و با اندکی رنجش گفت: «منظور تو چیه؟ چیز موگی؟»
من هم که شیطنت و شوخیام گل کرده بود، خندان گفتم: «راست موگیم… ما دختر ره نمینخشوم، دختر ما ره نمینخشه… تو شیخ یوسف ره مینخشی، شیخ یوسف تو ره مینخشه. شُمو هر دو قد یکدیگی خو ازدواج کیدین تا مو دو نفر د یکدیگی خو برسیم!»
همه زدند زیر خنده. خنده، یکباره فضای مجلس را گرفت. حتی خود پدرم هم، با همان غافلگیری اول، خندهاش باز شد. شوخی، هم سنگینی لحظه را برداشت، هم حرف دل مرا گفت، هم احترام را نگه داشت. راستش، قصه در همانجا تمام شد.
من دیگر هیچ اعتراضی نکردم. چون در پسِ این ماجرا، یک اصل ساده و عمیق برایم روشن بود: پدرم به من اعتماد داشت و با همان اعتماد، رفته بود و دختری را که مناسب میدانست، برایم انتخاب کرده بود. من هم، در برابر این اعتماد، راهی جز پاسداشتن نمیدیدم. برای من، مسأله فقط یک «رسم خانوادگی» یا «تصمیم بزرگترها» نبود؛ مسألهی اصلی این بود که در زندگی، بعضی انتخابها بر شانهی اعتماد میایستند. اگر این شانه سالم باشد، آدم میتواند با دل آرامتری قدم بردارد.
محاسبهی من هم، در عین جوانی و خامی، ساده و روشن بود: بالاخره من باید روزی ازدواج میکردم. خانوادهام این را میخواستند. زندگی هم راه خود را داشت. مهم این بود که من بتوانم کسی را که شریک زندگیام میشود، دوست داشته باشم و به او اعتماد کنم. مهمتر از آن، این بود که اعتماد او را جلب کنم تا در کنار من احساس امنیت و آرامش داشته باشد. ما قرار نبود یک ماه یا یک سال کنار هم باشیم؛ قرار بود یک عمر، با همهی فراز و فرودهایش، در کنار هم زندگی کنیم و فرزندانمان را بزرگ کنیم. این راه دراز، بدون اعتماد، راه رفتنی نیست.
از همان لحظه، از فردای همان روز، حتی برای یک لحظهی کوتاه هم بر تصمیم پدر و خانوادهام ناخن تردید نگذاشتم. نه به این معنا که همهچیز را میدانستم؛ نه. خیلی چیزها را نمیدانستم. نه بلقیس را دیده بودم، نه با او حرف زده بودم، نه از خلقوخویش چیزی میدانستم. از سن و سالش هم نپرسیدم و هیچ چیزی نمیدانستم. خیلی بعدها بود که گفتند بلقیس چیزی نزدیک به سیزده سال دارد. یعنی بین من و نامزادم حدود شش سال فاصلهی سنی وجود داشت که گذشته از هر تفاوتی دیگر، یک تفاوتی عظیم بود. من به این تفاوت هم توجهی نکردم و در مورد آن چیزی نپرسیدم و چیزی نگفتم. من به رشتهای که این پیوند را بسته بود، اعتماد کردم: به پدرم، به شناخت او، به خیرخواهی خانواده و به این امید که من هم بتوانم از این نقطه به بعد، سهم خودم را در ساختن اعتماد ادا کنم.
یک روز دیگر در خانه ماندم. صبح شنبه، پیش از اذان صبح، باز راه افتادم تا پیش از شروع مکتب خودم را به مکتب شهید نظامی در سهقلعهی قیاق برسانم. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. راه همان راه بود، بایسکل همان بایسکل، کوه و کمرِ همان کوه و کمر. اما در دل من چیزی عوض شده بود. انگار در همان یک شب، بیآنکه خودم کاملاً بفهمم، از یک مرحلهی زندگی وارد مرحلهی دیگری شده بودم.
وقتی به مکتب رسیدم، خبر نامزادیام را با همان سادگی و شوق شفافی که در دلم بود، با همکاران و شاگردان و مجاهدین دیگر در میان گذاشتم. برای خودم هم جالب بود که خبر را چطور راحت و بیتکلف میگویم؛ گویی از مدتی قبل در درونم با آن کنار آمده بودم. خیلی زود این خبر در جمع پیچید و من، در چشم دیگران، از صف مجردها جدا شدم و وارد جمع «کلانمردهای صاحبخانه» شدم.
در آن فضای کوچک و سنتی، این تغییر کوچک نبود. همین یک خبر، بیآنکه چیزی در درسدادن یا کارم عوض کرده باشد، در نگاه دیگران بر جایگاه اجتماعی من اثر میگذاشت. این هم، به شکلی ظریف، برگ دیگری بود که بر اعتماد دیگران به من و بر منزلت من در آن جمع افزوده میشد. گویی جامعه، با همان منطق سادهی خودش، میگفت: این پسر، حالا دیگر فقط معلم جوان و پرشور نیست؛ دارد قدم در راه مسئولیت بزرگتری میگذارد.
***
من نامزاد شده بودم؛ اما به حکم سنتها و رسمورسوم منطقه، هنوز حق نداشتم نامزادم را ببینم. حق نداشتم به خانهی آنها رفتوآمد معمولی داشته باشم. در زبان و عرف محل، میگفتند «پایت هنوز واز نشده است»؛ یعنی هنوز آن رفتوآمد رسمی و مشروعی که داماد را وارد خانهی خسر میکند، انجام نشده و باید نخست رسم «پایوازی» بهصورت رسمی ادا شود.
این هم از همان رسمهایی بود که در ظاهر، فقط یک محدودیت اجتماعی به نظر میرسید؛ اما در باطن، بخشی از نظم نانوشتهی جامعه بود: هم مرز میگذاشت، هم حرمت میساخت، هم فاصله را نگه میداشت و هم در دل همان فاصله، نوعی اعتماد جمعی را حمل میکرد. امروز که به آن دوره نگاه میکنم، میبینم ما در آن سنتها همزمان هم در حصار بودیم و هم در پناه؛ هم از دیدار و گفتوگوی آزاد محروم بودیم و هم بر شانهی اعتماد خانوادهها و حرمت روابط اجتماعی حرکت میکردیم.
من در آن زمان هم معلم بودم، هم در جبهه بودم و هم زندگیام طوری تنظیم شده بود که هر دو ماه یکبار، آن هم برای یک جمعهی کوتاه، به خانه میرسیدم. در چنین وضعی، هیچ راهی نبود که از آن تابوی اجتماعی عبور کنم و شریک آیندهی زندگیام را از نزدیک ببینم؛ با او حرف بزنم؛ بفهمم چه شباهتها و تفاوتهایی داریم و لااقل در ذهن خودم تصویری روشنتر از کسی داشته باشم که قرار بود تمام عمر را با او شریک شوم. همهچیز، در عمل، پیش از دیدار بر دوش اعتماد گذاشته شده بود: اعتماد به خانواده، اعتماد به شناخت بزرگترها، اعتماد به خیرخواهی آنان و اعتماد به اینکه این پیوند، راه خود را پیدا خواهد کرد.
این وضع تا نزدیک خزان ادامه یافت؛ حدود سه ماه پس از نامزادی. تا اینکه مکتبها تعطیل شدند و کاروانی از مسئولان سازمان نصر برای یک برنامهی ویژه به سراب آمدند. من و صادق ظریفی هم در جمع آنان بودیم. میخواستیم برای گشایش مکتبهای تازه در سطح سراب، با مردم محل مشوره کنیم، آمادگیها را بسنجیم و هماهنگیهای ابتدایی را بهراه بیندازیم. قرار بود بعد از این بررسیها، من به پاکستان بروم و از کمیتههای بینالمللی امکانات مکتب بگیرم تا بتوانیم مکتبهای تازهای را در منطقه بهصورت رسمی راه بیندازیم. یعنی هدف من و ظریفی از همراهی با مسئولان سازمان نصر، نظرسنجی و مشوره برای راهاندازی مکاتب بود؛ اما در دل همان سفر، بیآنکه کسی از پیش بداند، قصهی پایوازی من هم گره خورد.
در این کاروان بزرگ، استاد حکیمی و استاد عرفانی و تقریباً همهی مسئولان ردهبالای سازمان نصر از سراسر جغتو حضور داشتند. شمارشان کم نبود؛ اگر درست یادم مانده باشد، حدود پنجاه شصت نفر میشدند. کاروانی بود پرجمعیت، با هیبت تشکیلاتی، با رفتوآمد از قریهای به قریهی دیگر، با مهمانی و پذیرایی مردم، با گفتوگوهای طولانی و با آن حالوهوای خاصی که در آن سالها میان کار سیاسی، کار فرهنگی و روابط محلی درهم میآمیخت.
بعد از آنکه یکی دو روز را در چند قریهی سراب با مهمانی و پذیرایی گذراندیم، به قریهی بزرگی در دامنهی شرقی سراب رسیدیم؛ قریهای به نام «بندالی» (بندهعلی) که از خانهی ما حدود یکونیم تا دو ساعت راه پیاده فاصله داشت. همانجا بودیم که شیخ یوسف ـ خسر من ـ بهعنوان یکی از بزرگان شناختهشدهی سراب آمد و از استاد حکیمی و تمام همراهان دعوت کرد که شب را مهمان او باشند.
دعوت او هم از سر بزرگی و مهماننوازی بود، هم از سر حرمت اجتماعی. استاد حکیمی هم با خوشی پذیرفت. بعد رو به من کرد و با همان لحن آمیخته به جدیبودن و شوخی که مخصوص خودش بود، پرسید: «تو چه کار میکنی؟»
من هم ساده و بیتکلف گفتم: «من هم میروم.»
خندید و گفت: «از تو بیشرم هیچ شک نیست!» و بعد، اضافه کرد: «مگر تو پایوازی رفتهای؟ حالا چه قسم میری؟»
من هم بیآنکه میدان خالی کنم، گفتم: «همین پایوازی من است. هیچکس با این کاروان کلان، پایوازی نرفته است!»
همه خندیدند. قصه همانجا تمام شد. رسم خشک و بستهی پایوازی نیز در زندگی من با یک ظرافت شیرین و کمی استثنایی شکسته شد. نزدیک عصر، همه راه افتادیم و نزدیک شام به خانهی شیخ یوسف رسیدیم. همین که کاروان وارد قریه شد، در فضای خانه و حویلی و میان اهل خانواده، ناگهان آوازه افتاد که «معلم عزیز هم آمده است!»
خانوادهی خسرم ظاهراً انتظار ورود مرا نداشتند و به همین علت غافلگیر شده بودند. اما هر چه بود، قصهی پایوازی من پایان یافت، بدون اینکه به کدام مجلس رسمی جداگانه یا تشریفات خاص ضرورت بیفتد. من از دل یک مهمانی بزرگ، در میان جمع و در سایهی همان پیوندهای اجتماعی و اعتمادهای متقابل از یک گردنهی بلند عبور کرده بودم.
بعدها بلقیس برایم تعریف میکرد که همان شب، او با چند دختر دیگر بالای بام خانه رفته بودند و مرا از بالای بام «دید زده» بودند. اینجا قصه برای من همیشه هم شیرین بوده، هم اندکی حسرتدار: او مرا دیده بود، اما من نتوانستم او را ببینم. من در یک مراسم ساده – و شاید اجباری – خسرمادرم را دیدم، زنان و دختران دیگر خانواده را دیدم، مهماننوازی و رفتوآمد و فضای خانه را دیدم؛ اما خودِ همسر آیندهام را، باز هم اجازه ندادند ببینم. دیوار رسم هنوز سر جایش بود.
بعد از آن شب هم این قصه ادامه داشت. تا دو سال بعد که عروسی کردیم، من بارها در مسیر رفتوآمدم به طرف قیاق یا مکتب شهدای سراب، به خانهی خسرم میرفتم. در آن خانه، خسرمادرم و دیگر اعضای خانواده با مهربانی از من پذیرایی میکردند. خیلی وقتها شب را هم همانجا میماندم. خانه برایم آشنا شده بود؛ اهل خانه کمکم نزدیک شده بودند؛ رفتوآمد، حرمت و پیوند خانوادگی در عمل شکل میگرفت. اما با همهی این نزدیکیها، تا وقتی که بلقیس را بهعنوان عروس به خانهی خود نیاورده بودیم، کسی اجازه نداد من او را ببینم یا یک کلمه با او حرف بزنم.
این قصه را اگر کسی با معیارهای امروزی بسنجد، شاید از دیوار و محدودیت آن دچار شگفتی و ناراحتی شود؛ اما در کنار آن، حقیقت دیگری را که برای فهم آن روزگار باید دید، بخشی از قصهی اعتماد است. این اعتماد در سنتهای اجتماعی ما جاری بود و با همهی محدودیتهای خود، بر پیوندهای خانوادگی، حرمت جمعی و ضمانت اخلاقی بزرگترها تکیه داشت. ما در آن ساختار، خیلی چیزها را نمیدیدیم، اما خیلی چیزها را بر شانهی اعتماد حمل میکردیم. این اعتماد، همیشه بینقص نبود، همیشه هم عادلانه نبود؛ اما واقعیتی بود که زندگی ما در آن جریان داشت و پیوند من و بلقیس هم در همان بستر بسته شد و رشد کرد. من هم هرگز، حتی در حد یک پیشنهاد ساده، نگفتم که اجازه دهند من و نامزادم همدیگر را ملاقات کنیم. شاید به اینگونه خواستم این اعتماد همچنان به صورت اعلامناشده محفوظ و پابرجا باقی بماند.
***
مراسم عروسی ما در ۲۰ جوزای سال ۱۳۷۰ برگزار شد. عروسی، برخلاف برنامهی اولیه، پیش از آنچه تصور میکردیم، اتفاق افتاد. من برای پنج شش سالی دیگر نیز ذهنم را آمادهی عروسی و وارد شدن در دنیای مسئولانهی زندگی مشترک با همسرم نمیدیدم. هنوز جنگ و جهاد و مشکلات زندگی مبارزاتیام فراتر از آن بود که بتوانم با بلقیس عهد زندگی مشترک ببندم. حس میکردم که او از لحاظ سنی نیز به زمانی بیشتر نیاز دارد تا آمادهی ورود به زندگی مشترک شود. اما آن سال، ناگهان پدرم، به شدت بیمار شد و خانواده، نگران از سلامتی او، تصمیم گرفتند که عروسی مرا پیش بیندازند تا او با حسرتی که همیشه از آن هراس داشت، دنیا را ترک نکند.
آن سال، من در مکتب شهید عبدالله، جایی نزدیک خانهی ما که تازه آن را افتتاح کرده بودیم، معلمی میکردم. هر روز میتوانستم با بایسکل به مکتب بروم و نزدیک شام به خانه برگردم. وقتی قرار و مدار عروسی ریخته شد، همهچیز مطابق رسم محل به راه افتاد: با همان حالوهوای آشنا و همراهی گروهی از مردم که با من رفتند، به خانهی شیخ یوسف رفتیم تا عروس را به خانه بیاوریم. در آن روز، مثل بسیاری از رسمهای دیگر آن زمان، همهچیز هم ساده بود و هم پرمعنا: تشریفات پیچیدهای در کار نبود. تجملی هم نداشتیم. در هر حرکت و هر جزئیاتی که وارد برنامه شده بود، نشانی از پیوند، حرمت و همراهی جمعی دیده میشد.
من لنگی سیاهرنگی به سر بسته بودم. راستش را بگویم، خودم لنگیبستن بلد نبودم. «خانشیرین باقری» ـ پسر مامای پدرم ـ لنگی را نخست روی سر خودش بست، گره و چیناش را درست کرد، بعد همان را برداشت و با حوصله روی سر من گذاشت. برای اینکه لنگی از سرم نیفتد، ناچار یک سر دستار را دور گردنم چرخانده بودم تا محکم بماند. همان هم برای من، با آن سن و سال و با آن همه شور و دستپاچگی، هم خندهدار بود و هم جدی. بعد از همان لحظههای کوتاه مراسم، لنگی را از سر برداشتم و بقیهی وقت، مثل همیشه، دستمال چریکیام را به سر بستم؛ همان دستمالی که با حالوهوای آن سالهای من، با معلمی و جبهه و رفتوآمدهای روزانه، بیشتر جور میآمد.
خطبهی عقد ما را هم، دو سه روز بعد از مراسم عروسی، استاد حکیمی و استاد عرفانی خواندند. آنها به مناسبتی به سراب آمده بودند و حضورشان برای من، هم افتخار بود و هم دلگرمی. من حدود دو ساعت با بایسکلم رفتم و استاد حکیمی بهعنوان وکیل من و استاد عرفانی به وکالت بلقیس، زیر درخت بلندی نشستند و عقد را جاری کردند. من و بلقیس با همان عقد، بهصورت رسمی و مطابق حکم شرع، شریک زندگی هم شدیم. اگر بخواهم با زبان همین یادداشت بگویم، آن روز یک پیوند خانوادگی فقط ثبت نشد؛ یک عهدِ انسانی بسته شد که باید از آن پس، بر شانهی اعتماد، قدمبهقدم ساخته میشد.
چند ماه بعد از عروسی، وقتی مکاتب باز هم تعطیل شدند، من باید برای کاری که از پیش در برنامه بود، به پاکستان میرفتم: برای آوردن امکانات و ضرورتهای مکتبهایی که از کمیتهی سویدن برایشان رسمیت گرفته بودیم. سفر، باز هم سفرِ کار و مسئولیت بود؛ سفر برای آموزش، برای مکتب، برای آیندهی شاگردان. اما این بار فرق میکرد: اینبار من تازه از زندگی مشترک وارد راه میشدم و پشت سرم، دل دیگری هم به من بسته بود.
بلقیس ـ که تا آن زمان، با آن نجابت و سکوتی که در رفتار دختران آن روزگار معمول بود، هیچوقت وابستگی عاطفیاش را آشکار نکرده بود ـ برای نخستینبار بهشدت گریه کرد. آن گریه، برای من در همان لحظه فقط یک وداع تلخ بود؛ اما بعدها فهمیدم که در آن گریه، چه بار سنگینی از دلتنگی و نگرانی و بیپناهی نهفته بوده است. من آن وقت هنوز عمق آن را درست نمیفهمیدم. جوان بودم، درگیر کار، درگیر برنامه، درگیر رفتوآمدهای تشکیلاتی. نمیدانستم که برای زنی که تازه به خانهی شوهر آمده و هنوز زندگی مشترکش جان نگرفته، چنین جدایی چه وزن عاطفی سنگینی دارد.
***
من با بلقیس و همهی اعضای خانواده خداحافظی کردم و به سوی پاکستان رفتم؛ اما اوضاع سیاسی کشور در همان روزها با شتابی عجیب دگرگون شد.
وقتی به پشاور رسیدم، دوستانی که آنجا داشتم، به دلایل خاصی اصرار کردند که زمستان را همانجا بمانم و در برخی از کارهای فرهنگی مربوط به فعالیتهای حزب وحدت و دفتر شورای نمایندگی آن سهم بگیرم. اقامتم در پشاور باعث شد برادرانم و دو خسربرهام نیز ـ که میخواستند درسشان را در محیط بهتری ادامه دهند ـ از غزنی به پشاور بیایند. رسیدگی به آنها هم مسئولیت دیگری بود که بر دوشم افتاده بود. قرار داشتم زمستان را در پشاور بمانم و بهار آینده، همزمان با بازشدن مکتبها، برگردم.
اما زندگی و سیاست، همیشه مطابق برنامههای ما پیش نمیروند. زمستان که به پایان رسید، تحولات سیاسی از شمال کشور مثل توفان به راه افتاد. همهچیز با شتاب عوض شد. هنوز چشم درست باز نکرده بودیم که دولت نجیب سقوط کرد و ما هم، همزمان با پیروزی مجاهدین، دقیقاً یک روز پس از تحویل قدرت در هشتم ثور، به تاریخ نهم ثور ۱۳۷۱ وارد کابل شدیم تا در چرخهی تازهای از تحولات سیاسی کشور، فصل دیگری از «اعتماد» را ـ اینبار در مقیاس بزرگتر و در دل بحرانی تازه ـ تجربه کنیم.
دیدگاهها (4)
عالی و آموزنده بود استاد گرامی
این پیام را گذاشتم بخاطر خودم عملا تجربه کردم مشابع سرگذشت شما !
تنها فرق اش این است که من ۵۰ درصد راه را رفتیم اما تا هنوز هزچ علاقه ای دومی میدا نکردم اها انتخاب خانوادگی اما بر فعلن شرایط فرق می کند از نظر شخصا من ...
واقعا مثل همیشه متن استاد عزیز رویش خیلی قشنگ و بامعنا است. من همیشه وقتی متن که استاد رویش می نویسند را می خوانم به یک احساس خاصی پی می برم و این بار هم با خواندن این متن زیبا فهمیدم اعتماد کردن و مورد اعتماد بودن چقدر در زندگی نقش مهم دارد و اینکه انسان بتواند اعتماد دیگران را جلب کند و آن را نگهدارد چه خانواده ،چه دوستان و چه اطرافیان و بتوانیم کسی را پیدا کنیم که خودمان به آنفرد اعتماد کنیم کار آسانی نیست ولی خیلی باارزش و زیبا است امیدوارم همه به مفهوم اصلی «اعتماد» پی ببرند و روزی شود که بتوانیم عمیقتر و محکمتر کنار هم باشیم
قسمت بسیار جالبی از زندگی یک جوان هزارهٔ افغانستانی در عصر محرومیتها را نوشتید آقای رویش گرامی.
برای من همیشه شگفتانگیز بوده است که چگونه در اوج محرومیتها و در شرایطی که نه قدرت مرکزی مؤثر وجود دارد و نه قانون دولتی به شکل واقعی حضور دارد، زندگی و نظامهای زیستی یک جامعه میتوانند خود را بر اصول انسانی استوار نگه دارند. گویی در چنین وضعیتهایی، جامعه ناخواسته به خالصترین قواعد اخلاقی و انسانی بازمیگردد.
خواندن این بخش از خاطرات شما مرا به یاد اندیشههای روسو دربارهٔ ذات انسان انداخت؛ این تصور که انسان در بنیاد خود ظرفیت همزیستی و اخلاق را دارد و بسیاری از نابسامانیها بیشتر محصول ساختارهای اجتماعی و شرایط بیرونیاند. البته در تاریخ اندیشه دیدگاههای متفاوتی نیز وجود داشته است، اما تجربهٔ زیستهٔ بسیاری از جوامع نشان میدهد که حتی در غیاب ساختارهای رسمی قدرت، نوعی نظم اجتماعی میتواند بر پایهٔ اعتماد، سنتها و روابط انسانی شکل بگیرد.
به باور من اعتماد، گرچه در ظاهر یک قرارداد یا اصل ساختهٔ بشر به نظر میرسد، اما در عمل یکی از بنیادیترین عناصر بقای یک جامعه است؛ سرمایهای نامرئی که شاید در بسیاری از مواقع از آب و نان نیز برای دوام زندگی جمعی کماهمیتتر نباشد.
موفق و پیروز باشید. درود فراوان برای سالها تلاش و زحمات شما برای مردم. بسیاری از دل قدردان این تلاشها هستند، حتی اگر در برخی مسیرها یا دیدگاهها با شما همنظر نباشند. تلاشهای شما بیتردید قابل احترام و شایستهٔ تقدیر است.
واقعا خیلی با مفهوم است استاد داستان زندگی شان را با طور بسیار دقیق در قالب کلمات به تصویر کشیده که هر خواننده را به وجد می آورد
ارسال دیدگاه