اعتماد (۱۰)؛ خوری نه‌خوری، حساب یو شی ده…

این یادداشت برای من فقط یک روایتِ سفر نیست. ریشه‌ی بسیاری از قصه‌هایی است که بعدتر در جنگ‌های داخلی، در پیچ‌وخم‌های دوران جمهوریت و در سایه‌ی سنگین طالبان دوباره سر بلند کرده اند. حس می‌کنم در افغانستان، آن‌چه ما «سیاست» می‌نامیم، خیلی وقت‌ها پیش از آن‌که در ارگ و پارلمان و نشست‌های رسمی شکل بگیرد، در همین جاها ساخته می‌شود: در راه‌ها، در کاروان‌ها، در پاسگاه‌ها، در هوتل‌های کاه‌گلی، در ترس‌های خاموش، در وسوسه‌های ناگهانی و در همان نخ‌های نازکِ اعتمادِ روزمره که جامعه با آن‌ها نفس می‌کشد.

مسیر غزنی تا پاکستان، برای من فقط یک راهِ سنگلاخی و پرگرد و خاک نبود؛ یک کلاس زنده بود که در آن لایه‌ای دیگر از «اعتماد» را به صورت حضوری می‌آموختم؛ لایه‌ای که نه فقط در روابط فردی، بلکه در مقیاس کلانِ جامعه و سیاست افغانستان کار می‌کند. من بارها از این مسیر رفت‌وآمد کردم. عجیب است که آن روزها، با همه‌ی خطرها، هراسِ فلج‌کننده‌ای در من نبود که حس کنم مرا متوقف می‌کند. نه این‌که خطر را نمی‌دیدم؛ می‌دیدم. اما در کنار خطر، رگه‌های بی‌شماری از اعتمادهای مرئی و نامرئی هم وجود داشت که روی‌هم‌رفته باعث می‌شدند چرخه‌ی روابط جمعی زنده بماند و کاروانِ زندگی ــ با همه‌ی زخم‌هایش ــ به حرکت خود ادامه دهد.

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم در سفرهایی که داشتم، رشته‌های باریکِ اعتماد مثل نخ‌های نامرئی دور زندگی ما پیچیده بود؛ نخ‌هایی که وقتی در جریان زمان یکی‌یکی پاره شدند، کاروانِ زندگی و رابطه‌های جمعی ما، توانِ کم‌ترین حرکت را هم از دست داد.

من از سن یازده‌ونیم سالگی راهی مهاجرت شدم. زندگی در کمپ‌های مهاجرین در شاگی و ناصرباغ و جلوزی و پنجوایی، خودش نوعی سفرِ مداوم در میان مردمانی بود که من هیچ‌کدام آن‌ها را درست نمی‌شناختم؛ اما تقریباً به همه‌ی آن‌ها ــ در حدی که زندگی ممکن باشد ــ اعتماد می‌کردم: به این‌که اگر در پیچ یک دره موتر خراب شد، دست‌کم یک نفر پیدا می‌شود پیاده شود و کمک کند؛ به این‌که کسی در تاریکی پشت سر تو نیت بد ندارد؛ به این‌که در لحظه‌ی اضطراب، سکوت همراه خیانت نیست. این اعتماد همیشه از صمیمیت نمی‌آمد، گاهی فقط از ضرورت می‌آمد؛ اما همان ضرورتِ مشترک، خودش یک پیمان خاموش می‌ساخت. گویا به هم می‌گفتیم که ما در یک راهیم، پس باید همدیگر را تحمل کنیم. باید به همدیگر اعتماد کنیم.

من به راننده‌ها اعتماد می‌کردم؛ نه فقط به مهارت‌شان در راندن، بلکه به چشم‌شان، به گوش‌شان، به حدس‌شان. در راهی که چراغ‌ها خاموش می‌شد و فاصله‌ها حساب می‌شد و توقف‌ها بی‌وقت بود، راننده فقط راننده نبود؛ نگهبان جانِ ما بود. ما به او اعتماد می‌کردیم که در پیچ‌های خطرناک خوابش نگیرد؛ که از ترس و طمع تصمیم غلط نگیرد، که ما را جایی نفروشد، که در یک پاسگاه با یک معامله‌ی پنهانی، سرنوشت ما را عوض نکند.

من به هوتل‌دارها اعتماد می‌کردم؛ نه به پاکی سفره‌‌ای که پیش روی ما پهن می‌کردند، بلکه به این‌که حداقل در نان و آب خود زهر عمدی نمی‌ریزند؛ به این‌که اگر یک شب مهمان شدیم، صبح با جان سالم بیرون می‌رویم. حتی وقتی از غذا نمی‌خوردیم، باز به یک قاعده‌ی نانوشته اعتماد می‌کردیم: این‌جا دست‌کم یک «حداقل»ی از حرمتِ مسافر هست؛ یا دست‌کم ترسی از عاقبت هست که آدم را از بدترین کار باز می‌دارد.

من به مردمی که از قریه‌های‌شان عبور می‌کردیم اعتماد می‌کردم؛ به نگاه‌های خاموشی که از پشت دیوارهای گِلی ما را می‌دیدند، به این‌که شب سنگی از پشت بام نیاید، به این‌که کسی فریاد نکند و کاروان را لو ندهد، به این‌که اگر آب خواستیم، اگر راه را گم کردیم، اگر طفلی بیمار شد، یک خانه باز می‌شود. این اعتماد شاید به زبان نمی‌آمد؛ اما مثل هوا در مسیر جاری بود: اعتماد به این‌که هنوز جامعه، با همه‌ی فقرش، یک مرز انسانی دارد. ما به انسان و انسانیت اعتماد داشتیم و این چیز کمی نبود.

گذشته از آدم‌ها، ما به چیزهای دیگری هم اعتماد می‌کردیم: به خودِ راه، به نشانه‌هایش، به پیچ‌وخم‌های آشنا، به این‌که «اگر از این دره گذشتی، خطر اصلی را پشت سر گذاشته‌ای.» به فاصله‌ای میان موترها، به قانون خاموش کاروان، به این‌که شایعه‌ها همیشه واقعیت نمی‌شوند، به این‌که شب هرقدر هم تاریک باشد، صبح می‌شود. این‌ها واحدهای ریزِ اعتماد بودند؛ مثل دانه‌های نمک در نان. آدم اگر آن‌ها را نبیند هم، به وجودشان اعتماد دارد، وگرنه زندگی بی‌مزه و بی‌دوام می‌شود.

اما امروز، وقتی همان مسیر و همان لحظه‌ها را ــ حتی فقط در خیال ــ مرور می‌کنم، حس می‌کنم بسیاری از آن «اعتمادهای نیم‌بند» فرو ریخته است. نه فقط اعتماد به حکومت یا گروه‌ها؛ حتا اعتمادهای کوچک روزمره: اعتماد به همسایه، به همسفر، به حرف ساده‌ی یک آدم. از خلال همین نکته‌هاست که به پرسشی تلخ می‌رسم؛ پرسشی که مثل لقمه‌ی ناگوار در گلو می‌نشیند: در این مدت چه اتفاق افتاده است؟ ما با هم و برای هم چه کرده‌ایم که به این میزان از فقر اعتماد گرفتار شده‌ایم؟ آیا تکرار جنگ‌ها اعتماد را مثل چوب نم‌کشیده پوک کرده است؟ آیا تبدیل شدن قدرت به غنیمت، آدم‌ها را رقیب هم ساخته است؟ آیا بازاری شدن همه‌چیز ــ از ایمان تا سیاست ــ حرمت‌ها را شکسته است؟ یا دلیل اصلی این حقیقت تلخ است که هر بار اعتماد ساخته‌ایم، کسی از همان اعتماد نردبانی ساخته و بالا رفته و بعد، نردبان را زیر پای دیگران شکسته است؟

من هنوز پاسخ قطعی ندارم. اما همین پرسش، خودش آغاز یک فصل تازه است. چون وقتی اعتماد فرو می‌ریزد، جامعه فقط «بی‌اعتماد» نمی‌شود؛ بی‌معنا می‌شود. بی‌معنا شدن جامعه، خطرناک‌ترین نوع فروپاشی است؛ فروپاشی‌ای که با توپ و تفنگ نمی‌آید، با فرسایش آرام همان نخ‌های نازک روزمره آغاز می‌شود که ما در حفاظت‌شان دقت کافی به خرج نداده‌ایم. می‌خواهم برخی قصه‌های همین مسیر سفر را در این پارادایم روایت کنم؛ شاید سرنخ‌هایی را که گم شده‌اند، جایی دوباره پیدا کنیم.

***

نخستین بار در مسیر پکتیکا با یک منطق خاص روبه‌رو شدم که بعدها سایه‌اش را بر بسیاری از رفتارهای سیاسی و اجتماعی کشور خود مسلط دیدم: منطق زورِ عریان؛ منطق کسی که می‌گوید «حق با من است، چون دستم بالاست.»

اولین بار که با این منطق روبه‌رو شدم، هم ترسیدم، هم شوک شدم و هم در گوشه‌ی ذهنم خنده‌ای تلخ و معنادار نشست؛ از همان خنده‌هایی که آدم می‌زند نه چون خوش است، بلکه چون می‌فهمد جهان گاهی به شکلی بی‌رحمانه ساده می‌شود. اما هرچه بود، همان روز «اعتماد» را در ذهنم عقب زد. از آن پس، کم‌تر پیش می‌آمد در همچون موقعیت، تا این‌گونه بی‌گدار به آب بزنم.

در یک کاروان بزرگ ــ که شماری از مسافرانش از شمال هم همراه ما بودند ــ از مسیر پکتیکا و پکتیا به سمت انگوره‌اَده در مرز پاکستان می‌رفتیم. جمعاً حدود پنجاه-شصت نفر بودیم؛ در پنج-شش موتر جیپ و لاری و داتسن، پشت سر هم مثل یک قطار نامنظم حرکت می‌کردیم. از وقتی نیروهای اتحاد شوروی از افغانستان بیرون شده بودند، حملات هوایی کمتر شده بود. کاروان‌های مهاجرِ زن و کودک‌دار هم کمتر دیده می‌شد. بیشتر مسافران مردان جوانی بودند که برای کار و تجارت، مأموریت‌های جهادی، تداوی یا خبرگیری از اقارب رفت‌وآمد می‌کردند. گاهی هم طالبِ مدرسه‌هایی را می‌دیدیم که از تعطیلات استفاده می‌کردند تا سری به خانه بزنند.

در کاروان ما کسی از گروه‌های «مجاهد» به معنای سازمانی و رسمی‌اش نبود. چند نفر کارمند موسسات خیریه بودند و بقیه مردمان عادی که هرکدام برای مقصدی شخصی به راه افتاده بودند. در نقطه‌ای از پکتیکا وارد هوتلی شدیم که اگر دقیق بگویم، بیشتر شبیه اتاقی دراز و باریک بود: حدود دوازده متر طول و سه متر عرض داشت. دیوارها کاه‌گلی بودند که به نظر می‌‌رسید تازه روی شان رنگی آبی تیره کشیده بودند. در قسمت آخر پنجره‌ای بود که نور به داخل می‌آورد و در بغل دیوار الماری که ظرف‌های گوناگون را داخل آن انبار کرده بودند. بیشتر از آن، نه آراستگی‌ای که آدم را به «مسافرخانه» امیدوار کند، نه سلیقه و ذوقی که نیاز به استراحت را پاسخ گوید. شاید یکی دو هوتل دیگر هم در جوار آن بود، اما ما یا ندیدیم، یا همان لحظه به همین یکی پناه آوردیم.

هنوز درست جاگیر نشده بودیم که پیش از پهن‌شدن هر گونه سفره، پلاستیکی یا غیر پلاستیکی، تا چشم به هم زدیم، کاسه‌های شوربا و نان و اندکی گوشت روی فرش قطار شد. رنگ و بوی غذا، نظافت ظرف‌ها و شکل دست‌هایی که غذا را توزیع می‌کردند، کافی بود اشتهای آدم کور شود. از ده-دوازده نفری که داخل اتاق دور سفره نشسته بودیم، شاید هفت-هشت نفر حتی دست هم به غذا نزدند.

کسی که غذا را توزیع کرده بود، یک طرف اتاق ایستاد و با لحنی آمرانه و قاطع ــ چنان که انگار حکم شرعی صادر می‌کند ــ گفت: «خوری نه‌خوری، حساب یو شی ده!» (می‌خورید یا نمی‌خورید، حساب یکی است.)

ما هم چیزی نخوردیم؛ اما حساب را پرداخت کردیم، بی‌آن‌که پیشانی ترش کنیم. چرا؟ چون همان لحظه فهمیدیم که این‌جا منطق چیز دیگری است: تو وارد اتاق شده‌ای، یعنی وارد حوزه‌ی اقتدار کسی شده‌ای که قانون را او می‌نویسد؛ نه قرارداد، نه انصاف، نه گفت‌وگو. این نخستین درس اعتماد بود که در ساده‌ترین شکلش به من رسید: وقتی زور معیار می‌شود، اعتماد تبدیل به سازگاری اجباری می‌گردد. مردم نه چون حق را می‌پذیرند، بلکه چون می‌ترسند یا چون راه دیگری ندارند، تمکین می‌کنند.

از آن پس، این جمله برایم یک اصطلاح پرکاربرد شد. هر وقت با کسانی روبه‌رو می‌شدم که منطق‌شان فقط زور بود و هیچ حرف حسابی به خرج‌شان نمی‌رفت، به همراهانم می‌گفتم: اصل برای این‌ها همان اصل هوتل‌دار پکتیکاست: «خوری نه‌خوری، حساب یو شی ده.»

اما امروز که دوباره به آن صحنه برمی‌گردم، لرزشِ تلخی را در عمق وجودم حس می‌کنم؛ نه از خاطره‌ی یک هوتلِ کاه‌گلی در پکتیکا، بلکه از شباهتِ منطقِ آن هوتل‌دار با منطقِ بسیاری از زمام‌داران و سیاست‌مداران کشورم که گویی همه از یک آبشخور تغذیه کرده اند. آن‌چه آن مرد با یک جمله گفت، در زبان ساده‌ی جامعه‌شناسی سیاسی، همان «حکومتِ زور» است: جایی که قانون از قرارداد عمومی نمی‌آید، از دستِ بالاتر می‌آید؛ جایی که حق، نتیجه‌ی گفت‌وگو و رضایت نیست، نتیجه‌ی قدرت و تحمیل است و مردم نه شهروندِ دارای حق، بلکه مشتریِ بی‌چاره یا رعیتِ مجبوراند.

در چنین نظمی – برخلاف درس‌های استاد جواد سلطانی که برای «رهبران فردا» می‌گوید – «اعتماد» سرمایه‌ی اجتماعی نیست؛ چون سرمایه‌ی اجتماعی، بر سه پایه می‌ایستد: پیش‌بینی‌پذیری، انصاف و پاسخ‌گویی. وقتی این سه پایه نباشد، رابطه‌ها از مدارِ اعتماد بیرون می‌شود و وارد مدارِ ترس و احتیاط می‌گردد. آدم‌ها دیگر به «قاعده» تکیه نمی‌کنند؛ به «حدس» تکیه می‌کنند. به جای این‌که با هم همکاری کنند، از هم مراقبت می‌کنند. انرژی جامعه به جای ساختنِ آینده، صرفِ حفاظت از خود می‌شود و این همان جایی است که تمدن می‌ایستد و زندگی مدنی عقیم می‌ماند.

هوتل‌دار پکتیکا در یک دره‌ی دورافتاده، با چند مسافر طرف بود؛ اما اگر همان منطق، در مقیاس دولت و در قلب ارگ، با یک ملت طرف شود، دیگر فقط حسابِ یک کاسه شوربا نیست؛ حسابِ سرنوشت یک جامعه است. جامعه‌ای که در آن «خوری نه‌خوری، حساب یو شی ده» معیار رابطه شود، کم‌کم از درون تهی می‌شود: اخلاق به معامله تبدیل می‌گردد، قانون به ابزار و اعتماد به چیزی شبیه «سکوتِ ناچار». من هر بار که این جمله را به یاد می‌آورم، می‌فهمم چرا ما در افغانستان، این‌همه از «تمدن» دور افتاده ایم و هر چه نفس می‌کشیم و خود را پیش می‌کشیم، در آخرین پیچِ راه، باز هم به همان دیوارِ قدیمیِ زور برمی‌خوریم و توقف می‌کنیم.

***

در راه پکتیا و پاکستان خاطره‌های زیادی دارم؛ خاطره‌هایی که حالا، بعد از سال‌ها و دهه‌ها، مثل سرمایه‌های خاموش در ذهنم مانده‌اند و کمکم می‌کنند خیلی چیزها را روشن‌تر ببینم؛ نه فقط آن‌چه را در بیرون رخ داد، بلکه آن‌چه را در درونِ خودم شکل گرفت: ترس، امید، دلبستگی و آن رشته‌ی ظریفِ «اعتماد» که آدم، بی‌آن‌که نامش را بداند، هر روز با آن زندگی می‌کند. بعضی از این خاطره‌ها را به صورتی گذرا در «بگذار نفس بکشم» گفته‌ام؛ اما یکی از تلخ‌ترین‌شان، در ماه میزان ۱۳۶۷ رخ داد؛ زمانی که روس‌ها هنوز در افغانستان بودند.

من از مسیر غزنی و پکتیکا به پشاور می‌رفتم. عصر که رو به خاموشی می‌رفت، در «نانی» ــ نزدیک شهر غزنی ــ موترها توقف کردند تا شام برسد و کاروان‌ها بدون چراغ، با فاصله‌ی پانزده تا بیست دقیقه از هم، حرکت کنند. این رسم نانوشته‌ی راه بود؛ یک «قرارداد خاموش» میان مسافران و راننده‌ها وجود داشت که چراغ روشن نکنند، گرد و خاک زیاد بلند نکند، صدای موتر را مهار کنند؛ چون هواپیمای روسی دنبال همین نشانه‌ها می‌گردد. ما به این قرارداد اعتماد می‌کردیم؛ به این‌که اگر همه رعایت کنیم، شاید مرگ ما را در آن شب نبیند. اعتماد ما، در آن لحظه‌ها، همین‌قدر ساده و همین‌قدر شکننده بود.

پیش روی ما لاری بزرگی ایستاده بود که آن را «شانزده–بیست» می‌گفتند. عقب لاری را با تخته‌های چوبی از هم جدا کرده و دومنزله ساخته بودند؛ مثل قفسه‌هایی برای انسان. در هر منزل، آوارگانی جا داده شده بودند که از شمال کشور به سوی پاکستان می‌گریختند. حدود هشتاد نفر زن و مرد و کودک و بزرگ، در آن لاری فشرده شده بودند، آن‌قدر نزدیکِ هم که مرزِ «حریم» در میان‌شان دیگر یک مفهوم نبود؛ یک ضرورت بود: ضرورتِ زنده ماندن.

من از دور، از روی بارِ موتری که بالای آن نشسته بودم، لاری را نگاه می‌کردم. از همان‌جا چشمم به دخترکی افتاد که حدود یازده‌سال داشت. لباسی زردرنگ با گل‌های سفید بر تن داشت. موهایش روی شانه‌هایش ریخته بود و دست‌های کوچکش نرده‌ی عقب کامیون را محکم گرفته بود. مثل کسی بود که انگار می‌خواهد از لرزشِ جهان نیفتد. صورتش معصوم بود و خنده‌اش ــ وقتی گاهی سرش را به سوی همراهانش می‌چرخاند ــ یک لحظه روی فضای گرفته‌ی کاروان نور می‌پاشید. آفتابِ نزدیکِ غروب مستقیم روی آن‌ها می‌تابید و چهره و لباس دخترک در شعاع آن می‌درخشید. گویی زندگی هنوز، وسطِ جنگ، راهی برای زیبایی پیدا کرده است.

از شما چه پنهان، آن دخترک، با همان زیبایی و معصومیت کودکانه‌اش، مرا یک‌باره به گوشه‌ای دیگر از زندگی پرتاب کرد. مرا به یادِ دختری انداخت که در سنین نه تا یازده‌ونیم سالگی، زیباترین تصویرِ ذخیره‌شده‌ی چشمان من بود. خاطره، مثل موجی ناگهانی، از زیر خاکِ خاطره‌هایم بیرون زد و آمد روی سطح ذهنم نشست. آن روزها هنوز نمی‌دانستم این اتفاق را به زبان ادبی «فلش‌بک» می‌نامند؛ اما همان‌جا برای اولین بار با شگفتی دیدم ذهن آدم چگونه می‌تواند با یک تصویرِ ساده، سال‌ها را به هم بدوزد و رشته‌های پراکنده را یک‌باره گره بزند.

در همان سفر پشاور، قرار بود آن دخترِ خاطره‌هایم را نیز دوباره ببینم. او حالا ازدواج کرده و صاحب خانواده و فرزندانی شده بود. اما برای من، دوست داشتنِ او از جنس دیگری بود: حرمتِ عاطفی و انسانی؛ چیزی که به زبانِ روزمره شاید نشود درست تعریفش کرد. عجیب این‌که همان دخترکِ آواره‌ی شمال، بی‌آن‌که بداند، کمکم کرده بود تکه‌هایی از زندگی را در ذهنم به هم وصل کنم و ــ برای چند لحظه ــ از دلِ خشونت و بی‌رحمی راه، به خود زندگی لبخند بزنم. من از بالای بارِ موتر، به آن تصویرِ زردِ درخشان در شعاع غروب نگاه می‌کردم و با خود می‌گفتم: هنوز هم چیزی در این جهان هست که نمی‌گذارد همه‌چیز به مرگ ختم شود، نمی‌گذارد زیبایی‌های زندگی فراموش شود و به یغما برود.

شب که شد، موترِ کاروانی که پیش روی ما ایستاده بود، جلوتر حرکت کرد. پانزده-بیست دقیقه بعد، موتر ما هم به راه افتاد. چراغ‌ها خاموش بودند. راه، تاریک و باریک بود. صداها کوتاه و خفه بودند. آدم‌ها کم‌حرف بودند. هر کسی در دل خود یک گونه دعا داشت؛ یا دست‌کم یک «امید خاموش» که به زبان نمی‌آمد. ما باز هم به همان قرارداد اعتماد داشتیم: فاصله را نگه می‌داریم، چراغ روشن نمی‌کنیم، پس شاید سالم می‌رسیم.

هنوز داخل یکی از پیچ‌های دره در پکتیکا نشده بودیم که هواپیمایی با سرعت از بالای سر ما گذشت. صدایش مثل تیغ، هوا را شکافت. موتر ما در جا توقف کرد. سکوتی سنگین، چند ثانیه روی همه‌چیز افتاد؛ سکوتی که آدم حس می‌کند جهان نفسش را حبس کرده است. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که صدای انفجاری سهمگین در دره پیچید. بعد، دوباره خاموشی حاکم شد. خاموشیِ بعد از ضربه؛ همان خاموشی‌ای که آدم نمی‌داند در آن، باید نفس خود را قورت دهد یا بیرون بفرستد.

موتر ما دوباره آهسته به راه افتاد. چند دقیقه بعد، به محل حادثه رسیدیم. همان موترِ جلوی ما ــ حاملِ مهاجران شمال ــ هدف قرار گرفته بود. از لاری جز پاره‌های آهن چیزی نمانده بود. آدم‌ها، پارچه‌های گوشت و استخوانی بودند که هر طرف پراکنده شده بودند. محشر بود. عجیب این‌که حتی صدای آه کشیدن هم شنیده نمی‌شد؛ شاید از شدت شوک، شاید از ترس، شاید از آن خاموشی‌ای که مرگ بر دهان آدم می‌گذارد. انگار همه در لحظه‌ای کوتاه، زبان‌شان را باخته بودند.

موتر ما تا صبح همان‌جا توقف کرد. هیچ‌کس جرأت نداشت درست نگاه کند. نگاه کردن، یعنی پذیرفتنِ واقعیت و پذیرفتنِ واقعیت، گاهی از توان آدم بیرون است. دخترک یازده‌ساله‌ای که روز قبل دیده بودم ــ همان که برای من یادآورِ خاطره‌های شیرینِ یک زندگی شده بود ــ چند متر آن‌سوتر تکه‌تکه روی زمین افتاده بود. تنها چیزی که از او به من می‌رسید، همان لباس زرد با گل‌های سفید بود؛ مثل یک نشانی که از دل خاک بلند شده باشد. از خنده و لبخند و آن موهای ریخته بر شانه، هیچ اثری نمانده بود. فقط رنگِ زرد، آن هم در میان تاریکی و خاک و آهن‌پاره، مثل یک سؤالِ بی‌پاسخ می‌درخشید.

هرگز نفهمیدم هواپیما چگونه و با چه هدفی موتر را زد. نمی‌دانستم همان شب چند شکار دیگر در چند جای دیگر به همین سرنوشت افتادند یا نه. روس‌ها و حزب دموکراتیک خلق در پی چه بودند؟ نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم که «انسان» در برابر این ماشینِ مرگ، چه‌قدر کوچک است. روی تخته‌سنگی نشستم. تنها جمله‌ای که توانستم در کتابچه‌ی خاطراتم بنویسم، همین بود: «آه خدا، انسان چه‌قدر بی‌پناه است!»

آن شب، اعتماد برای من چهره‌ی تازه‌ای پیدا کرد؛ چهره‌ای تلخ و آموزنده. ما به مسیر اعتماد کرده بودیم. به کاروان. به خاموشی چراغ‌ها. به فاصله‌ی پانزده دقیقه‌ای. به این‌که «اگر احتیاط کنیم، سالم می‌رسیم.» اما یک بمب کافی بود تا بفهمم گاهی جهان به هیچ قرارداد نانوشته‌ای وفادار نیست.

در همان حال، یک چیز دیگر را هم فهمیدم: بی‌پناهیِ انسان فقط از خودِ مرگ نیست؛ از شکستنِ همان اعتمادهای کوچک شروع می‌شود. وقتی آدم بفهمد حتی ساده‌ترین قواعدِ بقا هم تضمین نیست، ذهنش وارد مرحله‌ی دیگری می‌شود: مرحله‌ای که در آن، باید دوباره تعریف کند به چه چیز می‌شود تکیه کرد و به چه چیز نه.

آن شب، من از جبهه‌ی جنگ فقط یک صحنه ندیدم؛ یک حقیقت دیدم: خشونتِ بی‌رحم، اعتماد را نه یک‌باره، بلکه از ریشه می‌زند و آدم اگر بخواهد بعد از آن زنده بماند، باید درون خودش چیزی را از نو بسازد. در برابر من کمونیسم و حزب دموکراتیک خلق و انقلاب و همه چیز اعتماد خود را به آزمونی گذاشته بود که پله‌ی دیگر آن را «انسان» تشکیل می‌داد.

***

در سفر دیگری، از انگوره‌اَده به سوی غزنی، با یکی از قربانیان دیگر جنگ روبه‌رو شدم؛ قصه‌ای که بعدها چند بار در قطعه‌ای کوتاه با دوستانم شریک ساختم و نامش را گذاشتم: «وقتی سگ‌ها عف می‌زنند.»

آن دیدار، برای من فقط یک خاطره‌ی تلخ نبود؛ یک دریچه بود به رویه‌ی دیگری از «اعتماد»؛ همان اعتمادی که وقتی با خشونتِ مقدس‌نما گره بخورد، نه فقط قربانی می‌گیرد، بلکه خودِ حامل خشونت را هم آرام‌آرام می‌بلعد.

مردی را دیدم به نام گل‌عمر. مجاهد بود؛ از همان‌هایی که جنگ برایش فقط یک میدان نبود، یک هویت بود. اما حالا دیگر آن هویت فروپاشیده بود. از نگاهش می‌شد فهمید که ذهنش جای امنی ندارد. گاهی مثل آدمی که چیزی را تعقیب می‌کند، به نقطه‌ای خیره می‌شد، گاهی بی‌سبب می‌خندید، گاهی ناگهان می‌تافت و می‌پرید، گاهی زیر لب چیزهایی می‌گفت که معنایش را فقط خودش می‌فهمید ــ یا اصلاً خودش هم نمی‌فهمید. خانواده‌اش او را از زیارت به زیارت می‌گرداندند؛ از افغانستان تا پاکستان، شاید شفایی پیدا شود، شاید دعا اثر کند، شاید «بار سنگین» از دوشش برداشته شود. اما او هر روز هارتر و بدتر می‌شد؛ مثل زخمی که درمانِ غلط، آن را عمیق‌تر کند.

کنار او برادرش نشسته بود. خودش با «زبان حال» قصه می‌گفت ــ با چشم‌ها، با تکان‌های دست، با پریشان‌گویی‌ها ــ و برادرش با «زبان قال» روایت را مرتب می‌کرد: چه شد که گل‌عمر به این حال افتاد؟ از کجا شروع شد؟ چگونه یک انسان، از جبهه‌ی جنگ، به جبهه‌ی فروپاشی روان رسید؟

رأس این قصه، نامی بود که در غزنی وزن داشت: قاری بابا. قوماندانِ گل‌عمر، ملا بود و روحانی. همین روحانی‌بودن، به فرمان و فتوای او قدرتی دیگر می‌داد؛ قدرتی که فقط از تفنگ نمی‌آمد، از «حق‌نمایی» هم می‌آمد. بعدها، پس از پیروزی جهاد، قاری بابا سال‌ها در مقام والی غزنی بر ولایت فرمان‌روا بود. من در زمان ولایتش چند بار او را در مقر ولایت غزنی از نزدیک دیدم. برای من، قاری بابا چهره‌ی دیگری از جنگ بود؛ جنگی که در یک سو ترازوی «اعتماد» را استوار نگه می‌داشت و در سویی دیگر آهسته یا به شدت فرسوده می‌کرد.

برادر گل‌عمر می‌گفت: گل‌عمر به فتوای قاری بابا، ده‌ها مخالف را شبانه طعمه‌ی سگ‌های هار کرده بود؛ کاری که در زبانِ «جهاد» شاید به عنوان پاک‌سازی و قاطعیت توجیه می‌شد، اما در حقیقت، بریدنِ آخرین رگ‌های انسانیت بود. بعد، با دریغ و تأسف، آن انسانیتِ بریده، راه برگشت نداشت. گل‌عمر، در ظاهر دشمنان قاری بابا را حذف کرده بود، اما در باطن، چیزی در وجود خودش را هم کشته بود؛ چیزی که بعدها، مثل موریانه، روانش را خورد و ویران کرد. از سرگذشت و سرنوشت گل‌عمر، جمله‌ی نابی را در چشم‌های یک انسان فهمیدم که در هیچ کتابی نمی‌توانستم بفهمم و آن اینکه اعتماد وقتی با خشونتِ مقدس‌نما پیوند بخورد، فقط قربانی خود را نمی‌بلعد، خودِ حامل خشونت را هم تکه تکه قورت می‌دهد. چون خشونتِ قدسی، به آدم اجازه می‌دهد مرزِ اخلاق را بشکند، بدون آن‌که وجدانش فوراً بیدار شود. اما وجدان، دیر یا زود، بیدار می‌شود؛ اگر در قالب پشیمانی نیاید، در قالب کابوس می‌آید. اگر در قالب گریه نیاید، در قالب جنون می‌آید و آن وقت است که حامل خشونت، دیگر هیچ راهی برای فرار و پنهان شدن نمی‌یابد. آن وقت است که حامل خشونت، به گل‌عمر تبدیل می‌شود.

گل‌عمر به قاری بابا اعتماد کرده بود و همین اعتماد، او را به آن سرنوشت کشانده بود. پیش از قاری بابا، من از ملاکاکا در واغظ، از سید قاسم در احمدا، از زاهدی در علاودینی، از اکبری در ورس، از صادقی پای‌کته در دای‌کندی و از حاجی معلم در قره‌باغ، قصه‌ها و حرف‌وحدیث‌های زیادی شنیده بودم. هر کدام در روایت مردم، یک نماد بود: نماد قدرت، نماد خشونت، نماد تقدس، یا نماد فریب. اما آن روز، گل‌عمر برای من «نماد» نبود، مصداق بود؛ یک انسان زنده که نتیجه‌ی اعتمادِ کور و فرمان‌بریِ بی‌سؤال را با گوشت و استخوان حمل می‌کرد.

این‌ها همه، تکه‌های درهم‌برهمِ تابلوی بزرگی بود که من در جوانی ــ در آغاز حرکت فکری و مبارزاتی‌ام ــ با آن مواجه می‌شدم. هیچ‌کدام‌شان کتاب نبودند. پشت سرشان نظریه‌ای آماده نبود. من کنار خود استاد و فیلسوفی نداشتم که این واقعیت‌ها را برایم رمزگشایی کند و در قالب مفاهیم جنگ و صلح، خشونت و عدم خشونت، قدرت و مشروعیت توضیح دهد. من صاف و ساده از خودِ زندگی یاد می‌گرفتم؛ از دیدن، شنیدن، لمس کردن می‌آموختم. این‌ها برای من تجربه‌های خامی بودند که بعدها فهمیدم همان چیزی است که مردم به آن «عقلِ سلیم» یا «Common Sense» می‌گویند: دانشی که از کتاب نمی‌آید؛ از خاک و خون و راه و نگاهِ آدم‌ها می‌آید.

***

به همین گونه، بارِ اول که از دره‌ی ارگون در ولایت پکتیا عبور کردم، با وحشتی روبه‌رو شدم که نه از صدای گلوله می‌آمد و نه از حضور مستقیم دشمن؛ وحشت از «اثرِ مانده»ی جنگ بود: دیوارهای فرو ریخته، حویلی‌های بی‌صاحب و سکوتِ سنگینی که انگار هنوز زیر پوستِ خاک نفس می‌کشید. آن وحشت زبان نداشت، اما فریاد می‌زد. تا آن زمان، به این پیمانه با پیامدهای جنگ رو در رو نشده بودم.

ارگون از زیباترین و سرسبزترین دره‌های افغانستان است؛ دره‌ای که طبیعتش آدم را وسوسه می‌کند به زندگی اعتماد کند. اما آن روز، زیبایی دره مثل پرده‌ای نازک بود که روی زخمی عمیق کشیده باشند. در سراسر دره، حتا یک دیوار نیم‌قد هم پیدا نمی‌شد که از شر جنگ در امان مانده باشد. انگار جنگ نه فقط آدم‌ها، که مفهوم خانه را هم زده بود؛ خانه را نه به عنوان چهار دیوار، بلکه به عنوان «پناه»، «امنیت»، و «قرارِ روانی» انسان فرو ریخته بود. وقتی خانه فرو می‌ریزد، فقط گل و خشت نمی‌ریزد؛ اعتماد فرو می‌ریزد: اعتماد به فردا، اعتماد به همسایه، اعتماد به این‌که می‌شود چیزی ساخت که بماند.

همان‌جا، میراث حزب دموکراتیک خلق را، نه در شعارهای ایدئولوژیک و نه در بیانیه‌ها، بلکه در شکلِ عینیِ ویرانی می‌دیدم: در دیوارهایی که افتاده بود، در دروازه‌هایی که دیگر به هیچ اتاقی باز نمی‌شد و در حویلی‌هایی که از «خانه» به «خاطره» تبدیل شده بود. حزبی که با وعده‌ی عدالت و رهایی و «کور، کالی، دودی» به سراغ مردم آمده بود، حالا می‌دیدم که با همان پشتوانه‌ی ادعایی، با مردم و خانه‌هایی که قرار بود «آینده» را در آن‌ها بسازد، چه کار کرده است.

تلخ‌تر این‌که بسیاری از رهبران حزب دموکراتیک خلق، از همین خطه‌ها برآمده بودند: از ارگون و خوست و گردیز و جلال‌آباد و کنر و غزنی و زابل. یعنی قدرت این رژیم، از دل همین مردم برخاسته بود؛ اما وقتی به شکل دولت و دستگاه سرکوب برگشت، به جای خدمت، بر همان مردم فرود آمد. این یکی از سنگین‌ترین ضربه‌ها به اعتماد اجتماعی بود که من به چشم سر آن را می‌دیدم. در چنین لحظه‌ای، جامعه فقط با یک دشمن بیرونی بی‌اعتماد نمی‌شود؛ با خودش هم بی‌اعتماد می‌شود. حزب دموکراتیک خلق با حمایت ارتش سرخ اتحاد شوروی، فروپاشی عمیق‌تری را که آغاز کرده بود، همین بود: فروپاشی پیوندها.

برای من، اعتماد در ارگون درست مثل همان دیوارها بود که فرو ریخته بود. دیوار اگر فرو بریزد، سبزیِ طبیعت هم آن را جبران نمی‌کند. دره هنوز زیبا بود، اما در فضایی که اعتماد از میان رفته باشد، زیباییِ طبیعت پناهگاه نمی‌شود؛ فقط به یک منظره‌ی خاموش می‌ماند که آدم را بیشتر به یاد چیزی می‌اندازد که از دست رفته است: آن حس ساده و بنیادی که «می‌شود در این‌جا زندگی کرد.» ارگون، به جای طنین زندگی، نجوای مرگ و خاموشی را در دل خود جا داده بود.

***

در مسیر غزنی تا پاکستان، شبِ یخ‌زده‌ای را نیز به یاد دارم که برای اولین و آخرین بار در زندگی‌ام از شدت سرما سگرت کشیدم. در نقطه‌ای از پکتیا بودیم. هوا آن‌قدر سرد بود که نفس آدم به درد می‌آمد. برف آرام‌آرام می‌بارید. همراهی از شمال کشور نزدیک شد و گفت: «اگر سگرت بکشی و دودش را عمیق قورت بدهی، کمی گرم می‌شوی؛ وگرنه یخ می‌زنی.»

من، در آن لحظه، بی‌درنگ به او اعتماد کردم؛ نه از سر عادت، بلکه از سر ضرورت. خود وی یک قطی سگرت از جیبش بیرون آورد و سخاوتمندانه لای دستانم گذاشت. این سگرت، در آن لحظه برایم نه وسیله‌ی لذت، بلکه وسیله‌ی بقا شد. ظرف چند ساعت، تمام سگرت‌هایی را که در قطی بود، پشت سر هم دود کردم. نه سرفه کردم، نه حساسیت نشان دادم. اتفاقاً اثرش هم مرا تا حدی گرم نگه داشت. این اولین و آخرین بار بود که در تمام زندگی‌ام سگرت می‌کشیدم.

آن شب، اعتماد را در شکل دیگری نیز درک کردم که به توصیه‌ی یک آدم در لحظه‌ی خطر مربوط می‌شد؛ اعتماد به راهکاری خام، اما نجات‌بخش که مرا از مرگ در سرما حفظ کرد. بعدها وقتی به این لحظه فکر می‌کردم، این نکته را نیز آرام آرام می‌فهمیدم که اعتماد، همیشه یک امر بزرگ و نظری نیست؛ گاهی یک جمله است که در تاریکی به سراغ آدم می‌آید: «این کار را بکن تا زنده بمانی.» در عین حال، تفاوتِ سرنوشت‌ساز این‌جاست که بعضی اعتمادها تو را زنده نگه می‌دارند و بعضی اعتمادها ــ وقتی به دستِ خشونتِ مقدس‌نما بیفتند ــ هم دیگران را می‌کشند و هم خودت را، آرام‌آرام، از درون نابود می‌کنند. من داشتم هر دو نوع آن را تجربه می‌کردم.

***

خوب است اعتماد را از رویه‌ای دیگر هم ببینم؛ رویه‌ای که باز هم در همان مسیر غزنی تا پاکستان به من رخ نمود، اما این بار با چاشنیِ تعصب مذهبی و با طعم تلخِ «زورِ روزمره»؛ همان زوری که نه در میدان جنگ، بلکه در رفتار عادی آدم‌ها، آهسته‌آهسته اعتماد را می‌فرساید.

در این سفر با داکتر حیات‌الله طاهری، از انگوره‌اَده به طرف غزنی می‌آمدیم. هر دو یک موتر لاری را مشترکاً کرایه گرفته بودیم تا بار ما را برساند: من مواد مکتب‌ها را با خود داشتم و او وسایل چند کلینیک صحی را. راه، مثل همیشه، راهِ طولانی و خسته‌کننده بود. ما ــ مثل هر مسافری دیگر ــ ناچار بودیم برای زنده رسیدن به مقصد، به آدمی اعتماد کنیم که فرمانِ موتر و فرمانِ بخشی از سرنوشت ما در دست اوست.

راننده سیدی بود از سیدهای شیعه‌ی گردیزی؛ هم چرسی، هم تندخو، هم بدزبان و از لحاظ مذهبی به‌غایت متعصب. اما ما در آغاز این را نمی‌دانستیم. موترِ قراضه و تاریخ‌زده‌اش را آن‌قدر آراسته بود که از دور فریب می‌داد. خودش هم زبانی چرب و نرم داشت؛ آن‌قدر نرم که آدم خیال می‌کرد با یک جوانمردِ اهل‌دل طرف است. همان چند دقیقه‌ی اول، با همان لبخندها و تعارف‌ها، در ذهن ما تصویرِ یک همراهِ «با حرمت» ساخت. همین‌جا بود که فهمیدم اعتماد، گاهی پیش از آن‌که با عقل ساخته شود، با ظاهر و لحن و ادای آدم‌ها ساخته می‌شود، به خصوص اگر بهانه و مجرای آشنای دیگری هم واسطه شود که اسمش مذهب است. سید شیعه هم‌مذهب ما بود و این کافی بود که در میان تمام سنی‌مذهب‌های انگوراده، صاف و ساده به او اعتماد کنیم. درست به همین دلیل، فهمیدیم که در برابر این اعتماد چقدر آسیب‌پذیر بودیم.

هنوز چند کیلومتر از انگوره‌اَده دور نشده بودیم که هم قراضه‌بودنِ موتر و هم خدازدگیِ راننده، خودش را نشان داد. موتر پی‌هم از کار می‌افتاد. هر بار، سید بی‌درنگ رو به دستیارش ــ یک جوان پشتونِ سنی‌مذهب ــ می‌چرخید و چنان دشنامی نثارش می‌کرد که انگار زبانش را خداوند برای تحقیر آفریده بود. هیچ حرف ساده‌ای به او نمی‌گفت مگر این‌که از مذهب و پیر و پیشوا تا پدر و مادر و جد و آبایش را یک‌جا به باد ناسزا ندهد.

دستیار، اما، واکنشی نشان نمی‌داد. فقط می‌گفت: «شه آغا صاحب» و می‌دوید؛ پیچ و مهره را می‌گرفت، زیر موتر می‌رفت، طناب را می‌کشید، آچار را می‌گرداند و دوباره برمی‌گشت. همین تکرارِ «شه آغا صاحب»، برای من و داکتر طاهری خودش یک صحنه‌ی کامل بود: صحنه‌ی انسانی که از شدت عادت به تحقیر، یا از ترسِ پیامدها، یا از ناچاریِ نان، به جایی رسیده بود که واکنشش به توهین، فقط اطاعت بود.

من و داکتر طاهری چندین بار گفتیم: «سید آغا، چرا این‌قدر بدوبیراه می‌گویی؟ چرا این‌قدر دشنام می‌دهی؟» اما جواب او همیشه فحشی تازه بود؛ فحشی که هم ناسزا بود و هم اعلامِ قدرت: یعنی «من می‌توانم، چون دستم بالاست.» … بعدها، حدود چهل سال بعد، وقتی دونالد ترامپ، رییس جمهور امریکا را در برابر شرکای ناتو و اروپایی او دیدم، وقتی لحن و اکت و ادای او را در برابر محمد بن سلمان، شهزاده‌ی آل سعود دیدم که بی‌مآبا گفت باسنش را می‌بوسد، وقتی توهین‌های او به روسای جمهور مکزیک و آلمان و سوریه و برازیل و اوکراین و نخست‌وزیران بریتانیا و کانادا و دنمارک و پاکستان و رفتارهای او در برابر ایران و امیران خلیج و مهاجران و رقبای امریکایی و خانواده‌ی خودش و خیلی چیزهای دیگر را دیدم، همه از یک جنس بودند: «من می‌توانم…. چون می‌توانم… چون دستی بالای دستم نمی‌شناسم!»

در تجربه‌ام با سید گردیزی، در وسطِ راه و گرد و خاک و توقف‌های پی‌درپی، درست همان منطق را می‌دیدم که پیشتر از آن در هوتل پکتیکا لمس کرده بودم: زور، وقتی عادی شود، آدم‌ها را به ابزار تبدیل می‌کند و اعتماد را به سکوتِ ناچار بخیه می‌زند. در چنین فضایی، دیگر رابطه بر بنیاد احترام و هم‌سفری نیست، بر بنیاد «بالادست و پایین‌دست» است. یکی فرمان می‌دهد، یکی می‌دود. یکی فحش می‌دهد، یکی «شه آغا صاحب» می‌گوید. این درست همان‌جاست که اعتماد ــ به عنوان سرمایه‌ی اجتماعی ــ از درون تهی می‌شود: چون اعتماد، بدون کرامت انسانی دوام نمی‌آورد.

وقتی به غزنی رسیدیم و بار خود را در قیاق تحویل گرفتیم، نفسی تازه کردیم؛ نه از سرِ شادیِ رسیدن به مقصد، بلکه از سرِ رهایی از شر سید و دشنام‌هایش که همه چیز به خیر گذشت.

از این خاطره، چیزی که روی دلم ماند، همین آگاهی تلخ بود که گاهی خطر، فقط بمب و کمین نیست، بلکه «عادی شدن تحقیر» است؛ چون جامعه را آهسته‌آهسته به جایی می‌رساند که مردم به جای اعتماد، فقط به تحمل و ترس و خاموشی تکیه می‌کنند…. و شاید این تلخ‌ترین رویه و قصه‌ی «اعتماد» در زندگی اجتماعی باشد که سخت لودهنده و فریبنده نیز هست.

***

تجربه‌ی حساسِ دیگری که در همین مسیر داشتم و تا امروز، مثل یک زنگ بیدارباش در ذهنم می‌چرخد، قصه‌ای بود که در همراهی با ظاهر مبین اتفاق افتاد. آقای مبین از منطقه‌ی ما در سراب جغتو، داکتر وترنری بود. از انگوره‌اَده، موتر «۱۶۲۰» را کرایه کرده بودم. تقریباً تمام بارِ موتر متعلق به لوازم، کتاب‌ها و مواد درسیِ پنج باب مکتب بود که از کمیته‌ی سویدن با خود آورده بودم. کمی هم بار ظاهر مبین بود که روی لوازم مکتب‌ها گذاشته بود. خودِ ما ــ من و او ــ روی بار نشسته بودیم؛ جایی میان آسمان و خاک، میان گرد و باد و تکان‌های موتر.

در انگوره‌اَده با دو طلبه آشنا شدیم: یکی پشتون بود از ولایت وردک و دیگری سیدی فارسی‌زبان از ولایت تخار. هر دو در مدرسه‌ی اکوره‌ختک درس می‌خواندند و حالا می‌خواستند برای دیدن خانواده‌های‌شان به افغانستان برگردند. در هوتلی که با هم غذا خوردیم، چند دقیقه کنار هم نشستیم. با همدیگر از مدرسه و درس و جهاد سخن گفتیم. نخِ آشنایی همین‌طور آرام آرام بسته شد. از ما خواستند که اجازه دهیم در موتر ما سوار شوند و تا غزنی همراه باشیم. در آن لحظه، هیچ‌چیز غیرعادی نبود؛ چهار مسافر بودیم در یک راه و راه هم مثل همیشه محتاج هم‌راهیِ آدم‌هاست. ما هم چون کرایه‌ی موتر را به صورت دربست پرداخته بودیم، از آن‌ها کرایه‌ای تقاضا نکردیم و آن‌‌ها هم ممنون و سپاس‌گزار احسان ما شدند.

درست در همین‌جا چهره‌ی پیچیده‌تر «اعتماد» را شاهد شدیم. ما با هم چند جمله‌ی کوتاه و چند تعارف معمولی تبادله کرده بودیم و به استناد آن به هم اعتماد کردیم. هنوز هیچ‌چیز فراتر از آن در مورد همدیگر نمی‌دانستیم؛ نه ظرفیتِ ذهن همدیگر را، نه مرزهای اخلاق همدیگر را، نه این‌که وقتی بحث داغ شود یا غرور یکی از ما تحریک گردد، تا کجا تحمل خواهیم کرد.

در مسیر راه، طلبه‌ی وردکی پیشنهاد کرد که درباره‌ی تفاوت دیدگاه‌های شیعه و سنی گفت‌وگو کنیم؛ گفت هم می‌آموزیم و هم راه کوتاه می‌شود. ابتدا امتناع کردم. من خوب می‌دانستم این بحث‌ها اگر در فضای امنِ دانشگاه و کتاب باشد، می‌تواند روشن‌کننده باشد؛ اما اگر در بیابانِ بی‌قانون و زیر دستِ تعصب باشد، می‌تواند خطرناک شود. با این‌هم، او اصرار کرد و من ــ آرام آرام ــ ناچار وارد بحث شدم.

من با منطق شریعتی به میدان رفتم. از منطق «قاسطین، مارقین و ناکثین» و «امت و امامت» بهره گرفتم. برای غنی‌کردن گفت‌وگو، نکته‌هایی از «شب‌های پشاور» را نیز استفاده می‌کردم تا بحث، مثل طرف مقابل، فقط شعار نباشد و رنگِ تاریخ و استدلال آخوندی نیز بگیرد. آن زمان حافظه‌ام خوب کار می‌کرد؛ نکته‌ها را سریع می‌گرفتم و نقل می‌کردم. اما هرچه جلوتر رفتیم، بحث از سطح «گفت‌وگو» آهسته آهسته به سطح «جدل» لغزید. جدل، وقتی غرور را درگیر کند، دیگر دنبال حقیقت نیست؛ دنبال پیروزی است.

بحث بالاخره به نقطه‌های باریک رسید. طلبه‌ی وردکی در استدلال کم آورد؛ شاید به این دلیل که تسلطش بر فارسی کم بود و میان فارسی و پشتو می‌پرید و همین، قدرت کلامش را می‌شکست. مطالعات آفاقی‌اش هم محدود بود و از منطق جدید تقریباً چیزی نمی‌دانست. در همین حال، رفیق تخاری‌اش ــ سید فارسی‌زبان ــ رگِ رقابت صنفی‌اش گل کرده بود و هی او را دست می‌انداخت و می‌خندید. همین خنده و همین تمسخرِ نزدیک‌ترین رفیق، مثل آتشی بود که روی باروتِ غرورِ طلبه‌ی وردکی می‌ریخت و او را دم به دم بیشتر مشتعل می‌ساخت.

ناگهان لحن طلبه‌ی وردکی عوض شد. نگاهش تند شد و به جای ادامه‌ی بحث، به جای پرسیدن و شنیدن، به اتهام سنگینی متوسل شد و گفت تو ابوبکر صدیق و عمر فاروق را «حسود» و «غاصب» خوانده‌ای. بعد هم جمله‌ای گفت که مثل تیغ از کنار گوشم گذشت: «در اولین مسجدی که برسیم، تو را به مولوی معرفی می‌کنم تا جزایت را بدهد.» حالا که بحث تهدید به میان آمده بود، طلبه تمام سخنش را به پشتو می‌گفت و صدایش را هم تا می‌توانست بلند و هیبت‌ناک جار می‌زد.

این اولین تجربه‌ام از یک بحثِ اعتقادی بود که می‌دیدم وقتی با قدرت و تهدید همراه شود، چگونه به سادگی زبان حذف را به میان می‌کشد. من از حرف و تهدیدهای او جا خوردم. از این‌که در یک راه سرگردان و نامعلوم، در یک موتر باربری، در میان گرد و خاک، ناگهان سرنوشت آدم می‌تواند با یک جمله‌ی «مولوی را خبر می‌کنم» عوض شود، استخوانم به لرزه افتاده بود. پشیمان و هراسان شدم. بدتر از همه، می‌دیدم که چگونه «یک کلمه» به سادگی می‌تواند جای «قانون» بنشیند و سرنوشت و زندگی من و ظاهر مبین را به سیاهی بکشاند.

ظاهر مبین بیشتر از من ترسیده بود. با چشم‌های خشم‌آلود نگاهم می‌کرد؛ انگار می‌گفت: چرا ما را در این بیابانِ بی‌قانون، به لبه‌ی خطر بردی؟ این نگاه، نگاه کسی بود که خطر را نه در متن کتاب، بلکه در شیارهای خاک و راه می‌شناسد. طلبه‌ی وردکی هم لحظه به لحظه جسورتر و خشمگین‌تر می‌شد. هرچه توضیح می‌دادم که خودت بحث را شروع کردی، گوشش بدهکار نبود. گویا غرورش آتش گرفته بود و منطقش دیگر چیزی را نمی‌شنید.

در همین لحظه، سید تخاری وارد شد. این‌جا یکی دیگر از ظریف‌ترین لایه‌های «اعتماد» در برابرم ظاهر می‌شد: گاهی در لحظه‌ی بحران، یک «شاهدِ معتبر» می‌تواند معادله‌ی مرگ و زندگی را دگرگون کند. آن زمان، بحث فارسی‌زبان و پشتوزبان در فضای سیاسی افغانستان مطرح شده بود. جمعیت اسلامی با حزب اسلامی در شمال کشور با هم گلاویز بودند. جدال احمد شاه مسعود و گلبدین حکمتیار و اعدام سید جمال در حادثه‌ی فرخار رنگ قومی و زبانی به خود گرفته بود. جدال‌های درونی حزب دموکراتیک خلق نیز رنگ و بوی قومی و زبانی داشت. در رادیوها نیز گاهی مسایل قومی و زبانی مطرح می‌شد. فکر می‌کنم سید تخاری هم در همین فضا، در موضع دفاع از من قرار گرفت و با قاطعیت به رفیق وردکی‌اش هشدار داد که اگر می‌خواهی نزد مولوی تهمت بزنی، من به عنوان یک سید و طلبه شهادت می‌دهم که دروغ می‌گویی. بعد گفت: این مرد نه دشنام داده و نه بی‌حرمتی کرده؛ اما تو بودی که به حضرت فاطمه‌ی زهرا بی‌ادبی کردی، شیعیان را کافر خواندی و سخن ناروایی گفتی. سپس به عنوان سید قسم خورد که گناه‌کار تویی، نه این مرد.

همین یک موضع محکم ــ و مهم‌تر از آن، همین «شهادت از درون» ــ طلبه‌ی وردکی را عقب نشاند. رنگ و رخسارش سیاه شد. چند بار تشر رفت و طعنه زد که چطور از یک «شیعه‌ی رافضی» حمایت می‌کند، اما ناچار کوتاه آمد و عهد کرد که چیزی نگوید و تا غزنی بحث دیگری به راه نیندازد.

من نفس راحتی کشیدم. به کمک سید تخاری فقط از یک خطر نجات نیافته بودم؛ بلکه درس بزرگی را نیز گرفتم و آن این‌که «گفت‌وگو» در جامعه‌ی ما، گاهی روی لبه‌ی تیغ حرکت می‌کند؛ اگر مراقبت نشود، با یک تحریک ساده، از گفتگو به تهدید و از تهدید به حذف می‌رسد. این نکته‌ی عمیق دیگر را نیز متوجه شدم که «شریعتی؛ پاسخ به نیاز زمان ما» در زبان و ادبیات قسیم اخگر چقدر ذهنی و انتزاعی مطرح شده است و شریعتی و بحث‌های شیعی او با تیوری‌های ایدئولوژیک امت و امامت چه هزینه‌هایی را می‌تواند در جامعه‌ی افغانی به همراه داشته باشد.

پس از این تجربه با خود عهد کردم که دیگر هیچ‌گاه برای اثبات حقانیت اعتقادات مذهبی خود تا جایی پیش نروم که طرف مقابل احساس شکست و تحقیر کند و برای دفاع از خود ناگزیر شود به حذف من فکر کند. چون وقتی «حقانیت مذهبی» با «زور» یک‌جا شود، منطق همان می‌شود که هوتل‌دار پکتیکایی گفته بود: «خوری نه‌خوری، حساب یو شی ده.»

از آن زمان تا امروز ــ که نزدیک سی‌وپنج سال گذشته است ــ این درس را آرام آرام بیشتر فهمیده‌ام: در جامعه‌ی ما، تا زمانی که قانون ضعیف باشد و قدرت پاسخ‌گو نباشد، «اعتماد» بسیار شکننده است و گفت‌وگو، به جای آن‌که ابزارِ فهم و هم‌زیستی باشد، به میدانِ زورآزماییِ غرورها و تعصب‌ها تبدیل می‌شود.

اعتماد در این کشور، گاهی با یک کاسه شوربای بدبو له می‌شود؛ گاهی با یک بمب روسی که یک لاری پر از کودک را به آهن‌پاره تبدیل می‌کند؛ گاهی با یک فتوا که انسان را طعمه‌ی سگ می‌سازد و گاهی با یک بحث مذهبی که اگر یک شاهدِ عاقل و شریف وسطش نیاید، با مرگ ختم می‌شود.

شاید همین خط ممتد بود که رفته رفته به من فهماند: اعتماد فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ شرطِ بقای انسانی است. اگر این شرط فرسوده شود، مردم یا به زور پناه می‌برند یا به سکوت که در هر دو حالت، نتیجه یکی است: همان قانون نانوشته‌ی پکتیکا، که بعدها دیدم نه فقط در سفر، که در سیاست ما هم بارها تکرار می‌شود: «خوری نه‌خوری، حساب یو شی ده.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000