گاهی در زندگی، با لحظههایی روبهرو میشویم که در همان هنگام، ساده، عادی و حتی کماهمیت به نظر میرسند؛ اما سالها بعد، وقتی به عقب برمیگردیم و از فاصلهی زمان به آنها نگاه میکنیم، درمییابیم که همان لحظههای آرام و بیادعا، دروازهی ورود ما به مرحلهای تازه از زندگی و تاریخ بودهاند. زندگی در ظاهر، با همان جریان معمول خود پیش میرود و روزها میآیند و میگذرند، آدمها میآیند و میروند، سخنی گفته میشود، دستی به کاری میرود، قلمی بر کاغذ مینشیند؛ اما در باطن، چرخهایی پنهان و خاموش در حرکتاند. همین چرخهای آرام، در لحظهای که شاید خود ما هم آن را درست تشخیص نمیدهیم، ما را از سکویی به سکویی دیگر، از افقی به افقی دیگر و از جهانی آشنا به جهانی تازه عبور میدهند.
برای من، وقتی دستم به دست همکارانم در حلقهی «بشارت» در پشاور گره خورد، یکی از همین لحظهها بود. در ظاهر، قصه ساده بود: جوانی بیستساله به جمعی از فعالین فرهنگی حزب وحدت میپیوندد، در نشریهای حزبی مقاله مینویسد، خبر و تحلیل آماده میکند و آرامآرام در فضای سیاسی آن روز برای خود جایی پیدا میکند. اما در باطن، آن حلقه برای من آستانهی عبور بود؛ عبور از جهان ایدئولوژیک دههی شصت به آستانهی پرالتهاب دههی هفتاد؛ عبور از فضای شعار، یقین، صفبندی و باورهای ساده و روشن، به میدان پیچیدهی سیاست، قدرت، رابطه، تصمیم، مسئولیت و آزمونهای دشوار اعتماد.
حلقهی «بشارت»، آرام و بیهیاهو، دست مرا گرفت و به مرحلهای برد که دیگر نمیشد تنها با شور جوانی، ایمان ایدئولوژیک و کلمات پرحرارت از کنار آن گذشت. از همانجا، کمکم وارد قصهای شدم که مرا گامبهگام به «کاریدور بدیل»ی نزدیک کرد که بابه مزاری در چارچوب حزب وحدت، با نگاه، تدبیر و جسارت خود، در تاریخ سیاسی و مدنی جامعهی هزاره مهندسی و معماری کرده بود. قصهای که در این یادداشت میآورم، از همین حلقه آغاز میشود؛ از حلقهای کوچک در پشاور، اما با راهی که به کابل، به آزمون بزرگ اعتماد، و به یکی از پیچیدهترین فصلهای تاریخ ما باز میشود.
به همین دلیل، «بشارت» برای من تنها نام یک نشریه نبود. «بشارت» سکویی بود که بر آن ایستادم و برای نخستین بار، صدای خود را نه در مقام یک شاگرد کوچک، نه به عنوان عضوی خاموش در گوشهی یک جریان، بلکه به عنوان کسی تجربه کردم که میتواند بنویسد، بیندیشد، تحلیل کند، هشدار دهد، موضع بگیرد و در فضای سیاسی سهمی هرچند کوچک داشته باشد.
این سکو، آرام و بیهیاهو، مرا از فضای آشنا و بستهی دههی شصت بیرون آورد و در برابر افقی قرار داد که دههی هفتاد، با همهی ابهام، هیجان، خطر، امید، فاجعه و انفجارهای بزرگ خود، در آن انتظار میکشید. آن روزها شاید هنوز نمیدانستم که این انتقال، تنها تغییر یک دهه در تقویم نیست؛ عبور از یک جهان ذهنی به جهانی دیگر است و عبور از زبان یقین و شعار، به میدان دشوار سیاست، رابطه، قدرت، مسئولیت و اعتماد است.
اگر بخواهم با زبانی سخن بگویم که در مجموعهی یادداشتهای «اعتماد» به آن رسیدهام، باید بگویم حلقهی «بشارت» یکی از همان لحظههایی بود که من و همنسلانم را آهسته آهسته و گامبهگام، از کاریدور ایدئولوژیک به آستانهی کاریدور بدیل نزدیک میکرد؛ کاریدوری که معماری اصلی آن هنوز باید در نگاه و رهبری بابه مزاری شکل میگرفت، اما خشتهای نخستین آن در همین حلقههای کوچک، در همین قلمهای جوان و ناپخته و در همین گفتوگوهای روزمرهی فعالانی گذاشته میشد که با همهی خامی و شور خود، میخواستند از حق وجود، کرامت و سهم مردم خود در تاریخ سخن بگویند.
***
وقتی در اواخر خزان ۱۳۷۰ وارد پشاور شدم، هنوز در ذهن و روان خود، یکی از آخرین بازماندههای نسل ایدئولوژیک دههی شصت بودم؛ نسلی که مبارزه را با ایمان، فداکاری، صفبندی، اطاعت، رفاقت تشکیلاتی، حب و بغض سیاسی، شبنشینیهای طولانی، خطکشیهای روشن، دشمن و دوست مشخص، و آرمانهای بزرگ و بیچونوچرا میشناخت.
برای همنسلان من، مبارزه هنوز همان معنای کلاسیک خود را داشت. مبارز کسی بود که در یک صف میایستاد، به یک آرمان دل میبست، از یک خط دفاع میکرد، برای یک نام خطر میپذیرفت و با همهی وجود، خود را بخشی از یک جبهه میدانست. کسی که تفنگ میگرفت و از کوه و دره و برف و گذرگاههای خطرناک عبور میکرد، در درون خود احساس میکرد حامل ایمانی بزرگ و رسالتی تاریخی است. کسی هم که قلم میگرفت و مینوشت، در ذهن و حس خود، چندان از او جدا نبود.
برای ما، تفنگ و قلم، هر دو ابزار یک جبهه بودند؛ یکی در میدان جنگ صدا میکرد و دیگری بر صفحهی کاغذ. یکی سنگر را نگه میداشت و دیگری معنا، هویت و حقانیت آن سنگر را بیان میکرد. ما گمان میکردیم در یک سوی این جبهه، حق ایستاده است و در سوی دیگر، باطل. همین نگاه، هم به ما نیرو میداد، هم یقین میبخشید، هم ما را محکم نگه میداشت؛ اما در همان حال، چشم ما را بر بسیاری از پیچیدگیهایی میبست که سیاست، قدرت و تاریخ، آرامآرام در برابرمان میگشودند.
من نیز وقتی مینوشتم، با کلمات خود همین رابطه را داشتم. کلمات برایم تنها نشانههایی بر صفحهی کاغذ نبودند؛ جان داشتند، نفس میکشیدند، حرکت میکردند، صف میبستند، به میدان میرفتند، حمله میکردند، دفاع میکردند و گاهی حتی به جای من میجنگیدند. قلم، برای من، تفنگی بود که صدایش از کاغذ بلند میشد و کلمات، سپاهی بودند که با آنها از باور، هویت و حقانیت جبههی خود دفاع میکردم.
امروز که از فاصلهی سالها به آن روزها نگاه میکنم، شاید بر خامی آن نگاه لبخند بزنم؛ اما نمیتوانم انکار کنم که همان خامی، بخشی از صداقت نسل ما بود. ما با نیتی پاک و دلی پر از آرمان وارد میدان شده بودیم. هنوز نیاموخته بودیم که سیاست تنها میدان ایمان، فداکاری و نیت خوب نیست؛ سیاست، میدان قدرت، مصلحت، معامله، استخبارات، رقابتهای منطقهای، مدیریت خشونت، کنترل احساسات و شناخت دقیق واقعیت نیز هست. ما بیشتر با دل خود وارد سیاست شده بودیم تا با ذهنی ورزیده در تحلیل و تجربه.
تحول، در نگاه ما، چیزی شبیه پیروزی نهایی بود؛ گویی با سقوط رژیم نجیبالله، خودبهخود همه چیز در جای درست خود قرار میگیرد و آرمانهایی که سالها برای آن جنگیده و رنج کشیده بودیم، در غیاب آن رژیم، بهسادگی تحقق مییابند. هنوز نمیدانستیم که تحول واقعی، تنها در سقوط یک نظام رخ نمیدهد؛ تحول، در تواناییِ ساختن نظامی تازه آغاز میشود. سقوط، پایان یک مرحله است؛ اما ساختن، آزمون اصلی تاریخ است؛ آزمونی که ظرفیت نسلها، صداقت رهبران، پختگی اندیشهها و عمق اعتماد اجتماعی را آشکار میسازد.
در چنین فضایی بود که حلقهی «بشارت» برای من معنا پیدا کرد. پیش از آنکه دفتر حزب وحدت در پشاور بهگونهی رسمی افتتاح شود، جمعی از فعالین فرهنگی حزب، کار نشر خبرها، گزارشها و تحلیلهای مربوط به حزب وحدت را در پشاور آغاز کرده بودند. آنان در ظاهر، گروهی کوچک از نویسندگان، خبرنگاران و فعالان فرهنگی بودند؛ اما در واقع، بخشی از همان نیروی تازهای را نمایندگی میکردند که از دل تجربههای فکری و سیاسی سالهای آخر دههی شصت برآمده بود و اکنون، در آستانهی دههی هفتاد، میکوشید برای موجودیت سیاسی جامعهی هزاره زبان تازهای پیدا کند.
وقتی من به پشاور رسیدم، نخست در دفتر مرکزی حزب وحدت اقامت گرفتم؛ دفتری که ریاست آن را حیاتالله بلاغی بر عهده داشت و انجنیر خالد معاون آن بود. دفتر بشارت در حیاتآباد قرار داشت؛ جایی که انجنیر عارف ظفیر، انجنیر صدر، پهلوان منیر و شماری دیگر از دوستانی که بعدها با آنان بیشتر آشنا شدم، در آن فعالیت میکردند.
آن جمع کوچک، برای من تنها یک حلقهی کاری یا فرهنگی نبود. در چهرهی آنان، فشردهای از یک نسل را میدیدم؛ نسلی که از سالهای سخت ایدئولوژی، جهاد، مهاجرت، سازماندهی و آرمانخواهی عبور کرده بود و حالا میخواست صدای خود را در زبان سیاست، رسانه و حضور مدنی بازآفرینی کند. بشارت، در همین معنا، بیش از یک نشریه بود؛ نشانهای بود از تلاش جامعهای که میخواست بگوید: ما تنها در میدان جنگ حضور نداریم؛ در میدان سخن، فکر، تحلیل و ساختن آینده نیز سهم میخواهیم.
از همان روزهای نخست، به پیشنهاد و تشویق همین دوستان، به هیأت تحریر نشریهی «بشارت» پیوستم. این ورود، برای من بسیار ساده و طبیعی اتفاق افتاد؛ گویی از پیش، جایی برایم در آن حلقه گذاشته شده بود و من فقط باید میآمدم و قلم به دست میگرفتم.
نه چندان به صلاحیت خود فکر کردم، نه به پیامد سخنانم. نه از خود پرسیدم که مقام و موقعیت من چیست، نه نگران شدم که نوشتههای یک جوان بیست-بیستویکساله در فضای پرآشوب آن روز چه اثری میتواند داشته باشد. در آن زمان، ایدئولوژی بسیاری از این پرسشها را پیشاپیش برای ما پاسخ داده بود. ما گمان میکردیم جبههی حق روشن است، مسیر روشن است، دشمن روشن است و وظیفه نیز روشن. وقتی همه چیز در ذهن ما اینقدر روشن و بیابهام مینمود، دیگر نوشتن به نظر ما کاری دشوار یا نیازمند تأمل سنگین نمیآمد.
کافی بود قلم برداریم و بنویسیم؛ از موجودیت خود، از حق خود، از هویت خود و از مردمی که سالها در حاشیه مانده بودند، دفاع کنیم. برای من، نوشتن در «بشارت» دقیقاً از همینجا آغاز شد: نه با ادعای بزرگی، بلکه با حس ساده و پرشورِ سهمگرفتن در صدایی که میخواست بگوید: ما نیز هستیم، ما نیز حق داریم و ما نیز باید در سرنوشت این کشور دیده و شنیده شویم.
***
میخواهم بر همین نکته اندکی بیشتر درنگ کنم؛ زیرا شاید از همینجا بتوانم خود و همنسلانم را در آستانهی ورود به دههی هفتاد بهتر بشناسم و دقیقتر معرفی کنم.
در آن روزها، حزب وحدت برای من تنها نام یک سازمان سیاسی نبود. حزب وحدت، تجسم فریاد تاریخی مردمی بود که سالها در حاشیه مانده بودند و اکنون میخواستند با صدای روشن بگویند: «ما نیز هستیم»، «ما نیز موجودیت داریم»، «ما نیز حق داریم.»
برای جوانی مانند من، که هنوز تعبیر «هزاره» در ذهن و زبانش رنگ و بوی کامل سیاسی نگرفته بود و بیشتر خود را در چهارچوب هویت مذهبی «شیعه»، تجربهی «جهاد اسلامی»، رنج مهاجرت و خاطرهی محرومیت میفهمید، همین فریاد معنای بزرگی داشت. من از خانواده و جامعهای میآمدم که انکار، تحقیر، جنگ، آوارگی و محرومیت را نه از کتابها، بلکه از نفس زندگی تجربه کرده بود. این دردها در حافظهی فردی و جمعی ما نشسته بودند؛ گاهی بینام، گاهی خاموش، گاهی با زبان مذهب، گاهی با زبان مظلومیت و گاهی تنها به صورت زخمی درونی که هنوز واژهی دقیق خود را نیافته بود.
حزب وحدت، در آن لحظه، برای ما واژهای تازه به این زخم میداد. به ما میگفت که این رنج تنها یک تقدیر شخصی، مذهبی یا خانوادگی نیست؛ رنج مردمی است که باید دیده شوند، شنیده شوند و در سرنوشت کشور سهم داشته باشند. همین حس، برای یک جوان بیست-بیستویکساله کافی بود تا قلم را با شور و یقین بردارد و بنویسد. من در «بشارت» تنها مقاله نمینوشتم؛ حق وجود خود و مردم خود را تمرین میکردم.
«بشارت»، در این معنا، برای من سکوی بیان همین حق وجود بود؛ سکویی کوچک، اما پرمعنا. امروز که به آن تجربه نگاه میکنم، میفهمم آنچه در مقیاسی کوچک در من و حلقهی «بشارت» رخ میداد، نشانهای از عبور بزرگتری بود که جامعهی ما در دههی هفتاد در پیش داشت: عبور از زبان صرفاً مذهبی به زبان سیاسی، از شعار به مطالبه، از هویت پنهان به موجودیت آشکار و از نسل ایدئولوژیک به نسلی که میخواست حق خود را با زبان روشنتر، آگاهانهتر و مطالبهگرانهتر بیان کند.
در عین حال، در زیر این شور و یقین، رگههایی از نگرانی نیز در من زنده بود. هرچند هنوز در فضای ایدئولوژیک دههی شصت نفس میکشیدم و ارزشهای زیادی را در جهان با همان خطکشیهای روشن میدیدم، با هر تعبیر و سخنی که بوی تحریک قومی، شکستن رابطههای ملی، یا شعلهورشدن جنگهای فرقهای و زبانی میداد، دلنگران میشدم.
من هنوز به وحدت ملی و اسلامی باور داشتم. هنوز فکر میکردم افغانستان، پس از رفتن رژیم داکتر نجیبالله و پیروزی مجاهدین، میتواند وارد مرحلهای تازه از برادری، عدالت و مشارکت شود؛ مرحلهای که در آن زخمهای گذشته اندکی آرام بگیرند و مردمی که سالها در برابر هم ایستاده بودند، زیر سقف مشترکتری گرد آیند.
اما هنوز نمیدانستم که واژههای زیبا نیز، وقتی از گذرگاه قدرت، تفنگ، استخبارات، هراس و انتقام عبور کنند، معنای دیگری پیدا میکنند. «برادری»، «عدالت»، «جهاد»، «وحدت» و «حق» در زبان آرمان، روشن و دلگرمکننده بودند؛ اما همین واژهها، وقتی وارد میدان بیمهار قدرت و جنگ شدند، بسیار زود به شعارهایی سخت، تیز و خونآلود بدل شدند. من و بسیاری از همنسلانم در آن روز، هنوز این فاصلهی هولناک میان معنای پاک واژهها و کاربرد آلودهی آنها در سیاست و جنگ را بهدرستی نمیشناختیم.
در همین فضا بود که یکی از نوشتههای بلندم در «بشارت» شکل گرفت. رادیو بیبیسی، در پایان مصاحبهای با سلیمان لایق، از او به عنوان چهرهای از جامعهی پشتون با این تعبیر نام برد که گویا «دیگر در افغانستان اکثریت قومی نیستند». این جمله، در فضای حساس و پرالتهاب آن روز، برای من تنها یک تعبیر رسانهای نبود؛ نشانهای بود از زبانی که میتوانست زخمهای قومی را تازهتر کند و ذهنها را به سوی تقابلهای خطرناکتر انتقال دهد. من نقش رادیو بیبیسی را در آن لحظه نفاقافکنانه و زیانبار میدیدم و از اثرات سوء آن بیمناک بودم.
به همین دلیل، در واکنش به آن مصاحبه و تعبیری که بیبیسی به کار برده بود، مقالهی بلند و مفصلی نوشتم که نزدیک به دو صفحهی «بشارت» را در بر گرفت و نسبت به چنین زبان و تعبیرهایی هشدار دادم. به باور آن روز من، افغانستان بیش از آنکه به واژههای تحریککننده و مرزبندیهای تازه نیاز داشته باشد، به احتیاط، انصاف، گفتوگو و نگهداشتن رشتههای نازک اعتماد میان مردم خود نیاز داشت. میترسیدم که این نوع سخنگفتن، به جای بازکردن راهی برای مشارکت عادلانه، آتش بیثباتی، سوءظن و جنگهای قومی و فرقهای را شعلهورتر سازد.
من هنوز با ذهنی اخلاقی، آرمانگرا و تا حدی سادهباور مینوشتم. باور داشتم که اگر زبان خود را از تندی، تحقیر و تحریک نگه داریم و از احتیاط، برادری، وحدت و عدالت سخن بگوییم، شاید بتوانیم از فروغلتیدن افغانستان در جنگی تازه جلوگیری کنیم. برای من هنوز «وحدت ملی»، «امت اسلامی»، «اخوت مذهبی» و «ایمان دینی» علقههایی برای پیوند و اشتراک به شمار میرفتند؛ علقههایی که میتوانستند زمینهای برای گفتوگو و تفاهم در فضای پس از سقوط رژیم «کمونیستی» و «کودتایی» فراهم کنند.
امروز میفهمم که این نگاه، هرچند خام و ناکافی بود، از دلنگرانی صادقانهای برمیآمد: نگرانی از اینکه مبادا پیروزیای که سالها انتظارش را کشیده بودیم، پیش از آنکه به عدالت و مشارکت برسد، در آتش نفرت و بیاعتمادی بسوزد.
اما سیاست، چنانکه بعدها با تجربهای بسیار پرهزینه و سنگین به خوردم داد، تنها با نیت خوب مهار نمیشود. نیت خوب میتواند انسان را پاک نگه دارد، اما برای فهمیدن سیاست کافی نیست. سیاست، بهویژه در کشوری مثل افغانستان، با قدرت، ترس، تفنگ، معامله، خاطرههای زخمی، رقابتهای پنهان و منافع درهمتنیده سروکار دارد و اینها چیزهایی نبودند که من و همنسلانم در آن روزگار بهدرستی بشناسیم.
قسیم اخگر، که در همان شب و روزها در جمع هیأتی از «شورای متحد دفاع از حقوق ملیتها» به پشاور آمده بود، پس از خواندن نوشتهام با تندی اعتراض کرد. نوشتهام را خیالبافانه خواند و گفت وقتی از سیاست چیزی نمیدانم، بهتر است ننویسم. آن روز، سخنش برایم سنگین تمام شد. جوان بودم، شور داشتم، به صداقت حرف خود باور داشتم و فکر میکردم هشدار من از سر دلسوزی برای افغانستان است. طبیعی بود که داوری تند او را بهآسانی هضم نکنم.
در برابرش از خود دفاع کردم؛ اما معلوم بود که در آن فضای ملتهب، هیچکس حال و حوصلهی قناعتدادن و قناعتکردن را ندارد. ما پس از کمی بحث و گفتوگو، آتشبس کردیم و همدیگر را به حال خود واگذاشتیم. اخگر و همراهانش دوباره به سوی کویته برگشتند و من، اندکی پس از آن، راهی کابل شدم. اما قصه، در فاصلهی من و اخگر و در فاصلهی نسلهایی که تجربهی مشترک و مسیرهای متفاوت داشتند، همچنان با خون، درد و حسرت ادامه یافت.
«شورای متحد دفاع از حقوق ملیتها» مجتمعی از هزارههای افغانستان در کویته بود که در آستانهی سقوط رژیم حزب دموکراتیک خلق افغانستان شکل گرفت. این شورا جزوهای را با عنوان «منشور برابری و برادری ملیتها» منتشر کرده بود و میکوشید اقوام، نیروهای ملی و جریانهای دموکراتیک افغانستان، بهویژه نیروهای سیاسی و روشنفکری اقوام غیرپشتون را، گرد یک دیدگاه مشترک جمع کند: ایجاد حاکمیتی دموکراتیک که در آن همهی اقوام و اتنیهای افغانستان بهگونهای عادلانه دیده و شریک شوند.
در آن روزها، این شورا تلاشی بود برای یافتن زبانی تازه در برابر ساختار کهنهی قدرت؛ زبانی که از برابری، برادری، مشارکت و حق حضور همهی ملیتها سخن میگفت. قسیم اخگر یکی از چهرههای محوری این حرکت بود. من به یاد خاطرهها و همراهیهای گذشتهای که با او داشتم، در همان سفر پشاور فرصت یافتم با او گفتوگوهای مفصلی داشته باشم. گفتوگو با اخگر، برای من تنها یک دیدار دوستانه نبود؛ برخورد دوباره با نگاهی بود که از زاویهای دیگر به سیاست، ملیت، قدرت و آیندهی افغانستان مینگریست؛ نگاهی که هرچند گاهی تلخ و تند بیان میشد، در پشت آن درد عمیقی از تجربهی انکار، نابرابری و خطرهای پیشرو نهفته بود.
امروز، وقتی از فاصلهی سالها به آن لحظه نگاه میکنم، میبینم اخگر، شاید بیآنکه خود بخواهد، بر نقطهای بسیار حساس انگشت گذاشته بود؛ نقطهای که تنها مشکل من نبود، مشکل مشترک بسیاری از ما بود. ما مقالهنویس بودیم، مجاهد بودیم، فعال سیاسی بودیم، آرمان داشتیم، درد داشتیم، صداقت داشتیم؛ اما از سازوکار واقعی قدرت، مدیریت بحران، ساختن نظام سیاسی و مهار نیروهای مسلح شناخت کافی نداشتیم.
ما میدانستیم با چه چیزی مخالفیم، اما هنوز بهدرستی نمیدانستیم پس از سقوط آن مخالفت، چه چیزی باید ساخته شود. زبان اعتراض را آموخته بودیم، اما زبان دولتداری، مشارکت، مصالحه، قانون و مدیریت اختلاف را هنوز خوب نمیشناختیم. اخگر، در آن لحظه، ناخواسته انگشت بر همان شکاف بزرگی گذاشت که میان آرمانخواهی نسل ما و واقعیت سخت سیاست افغانستان دهان باز کرده بود؛ شکافی که چندی بعد، در کابل، با صدای گلوله، دود، ویرانی و بیاعتمادی، خود را به تلخترین شکل نشان داد. اخگر، در این دیدار، البته فراتر از این حرفها، بر همراهی من با حزب وحدت که به زعم او تحت رهبری مزاری راه انحرافی را طی میکرد، شدیداً اعتراض کرد و مرا از این همراهی برحذر داشت. او مزاری را شخص ماجراجو و خطرناکی معرفی کرد که برای سیاست نمیشود بر او تکیه کرد. به انجنیر علی که او نیز از دوستان نزدیک من از دوران همراهی ساما بود، اشارهای طعنهآمیز داشت که گویا مزاری را «کلنگ دستهشکستهی هزاره» نامیده یا با تعبیر «ظاهرشاه هزاره» از او دفاع کرده بود. من در آن شرایط و اوضاع از این تعبیرها و حرفهای اخگر نیز به سختی آزرده شدم و به سایر استدلالهایش نیز روی خوشی نشان ندادم.
با سقوط رژیم داکتر نجیبالله و آغاز جنگهای داخلی در کابل، تلاشهایی مانند «شورای متحد دفاع از حقوق ملیتها» نیز، مانند بسیاری از امیدهای دیگر آن دوره، در گرد و غبار جنگ گم شدند. شورا عملاً از هم پاشید و فعالیتهای آن متوقف گردید. ما، اما، راه دیگری رفتیم. وقتی جنگهای کابل آغاز شد، من و همراهانم دیگر در حاشیهی تحلیل و تماشا نماندیم. وارد میدان شدیم؛ میدانی سخت، خونین و هولناک، که هر روزش ما را پنجهدرپنجهی حادثهای تازه میانداخت.
ما در متن ماجرا قرار گرفتیم، با تمام خامیها، ایمانها، خطاها، امیدها و زخمهایی که داشتیم. اخگر و همراهانش، اما، بیرون گود ماندند و نظاره کردند. شاید از سر احتیاط، شاید از سر تردید، شاید هم با نگاهی که از همان آغاز، میدان را به گونهای دیگر میدید. این دو مسیر، بعدها هر کدام معنای خود را یافتند: یکی مسیر ورود به میدان و پرداختن هزینهی سنگین حضور و دیگری مسیر فاصلهگرفتن از میدان و نگاهکردن به آن از بیرون.
میدان کابل، پس از دو سال و ده ماه، با شکست ما پایان یافت؛ شکستی که تنها شکست یک جبهه یا یک صف سیاسی نبود، بلکه پایان خونین یک مرحله از تاریخ ما بود. در ختم آن میدان، ما چیزی را به نام «قیامی در پایان یک تاریخ» به ثبت رساندیم؛ قیامی که بابه مزاری و صدها تن از بهترین یاران و همرزمان خود را در راه آن هزینه کردیم. آنچه ما در کابل تجربه کردیم، تنها جنگ نبود؛ آزمون موجودیت، آزمون اعتماد، آزمون رهبری و آزمون عبور یک جامعه از حاشیهی تاریخ به متن سیاست بود.
اینکه در این ماجرا چه کسی صایب بود و چه کسی خطاکار، چه کسی انتخاب درست کرد و چه کسی به انتخاب نادرست دست زد، چه کسی باید وارد میدان میشد و چه کسی باید بیرون میماند، قضاوتی است که اکنون، پس از سیوسه سال، شاید بتوان با آرامش، دقت و اطمینان بیشتری به آن نزدیک شد. تاریخ، وقتی در لحظهی وقوع خود جریان دارد، بیشتر غبار، خون، هیجان و درد است؛ اما وقتی از فاصلهی زمان به آن نگاه میکنیم، آرامآرام خطوط پنهان خود را آشکار میکند.
من در کتاب بلند «اعتماد» میخواهم همین چرخه را تا سیوسه سال به عقب برگردانم؛ تا رد گردش آن را، از همان لحظههای نخست، گامبهگام در زندگی خود و گامبهگام در تجربهی همنسلانم مرور کنم. زیرا آنچه در کابل رخ داد، ناگهان از آسمان فرود نیامد. ریشههایش در همان سالها، همان نگاهها، همان انتخابها، همان خامیها، همان امیدها و همان شکافهایی بود که پیش از انفجار بزرگ، آرامآرام در ذهن و روان ما شکل گرفته بود. «اعتماد» برای من، تلاش برای بازخوانی همین ریشههاست؛ تلاشی برای فهمیدن اینکه چگونه از شور حقطلبی به میدان جنگ رسیدیم، چگونه از فریاد موجودیت به آزمون خونین کابل عبور کردیم و چگونه در پایان آن تاریخ، با همهی شکستها و هزینهها، بابه مزاری و قیام او به رمز تازهای برای عبور نسلهای بعدی بدل شد.
***
در زمستان ۱۳۷۰ و در آستانهی بهار ۱۳۷۱، ذهن ما هنوز بیشتر درگیر رفتن داکتر نجیبالله بود تا فهمیدن هشدارهای تلخ او. ما سقوط رژیم داکتر نجیبالله را پایان یک دوران میدیدیم و کمتر به این میاندیشیدیم که پس از آن، چه چیزی و با چه نظمی باید جای آن را بگیرد.
داکتر نجیبالله بارها هشدار داده بود که اگر قدرت رها شود و گروههای مسلح جهادی دستهجمعی وارد کابل شوند، شهر به حمام خون بدل خواهد شد؛ کوچهکوچه و خانهخانه به سنگر و میدان جنگ تبدیل میشود. اما ما، مثل بسیاری دیگر، این سخنان را بیشتر آخرین تقلای یک رژیم در حال سقوط میشنیدیم، نه نشانهی خطری واقعی که در کمین کابل و مردم آن نشسته بود.
چشم ما به لحظهی رفتن او دوخته شده بود. ما در انتظار گامهای پیروزمند مجاهدین بر جادههای کابل بودیم. در انتظار لحظهای که یازده سال تمام، با دعا، شعار، جنگ، مهاجرت، شبزندهداری و رنج، برای رسیدنش چشم دوخته بودیم. آن روزها هنوز نمیدانستیم که گاهی لحظهای که نسلها آن را «پیروزی» مینامند، اگر با تدبیر، نظم، اعتماد و مسئولیت همراه نباشد، میتواند دروازهی فاجعهای بزرگتر را نیز باز کند.
اینجا، اگر بخواهم با زبان «اعتماد» سخن بگویم، باید بگویم که اعتماد ما در آن زمان، بیش از آنکه اعتماد سیاسی و مدنی باشد، اعتمادِ ایدئولوژیک بود. ما به حقانیت جبههی خود ایمان داشتیم؛ به آرمان خود، به رنج خود، به فداکاری خود و به راهی که آن را راه نجات میپنداشتیم. اما هنوز به اندازهی کافی نیاموخته بودیم که حقانیت یک آرمان، بهتنهایی برای ساختن سیاست کافی نیست.
ما به جبهه اعتماد داشتیم؛ اما هنوز به ضرورت نهاد، قانون، توافق، مهار قدرت، مدیریت اختلاف و سنجش پیامدهای تصمیم سیاسی توجه لازم نداشتیم. اعتماد ما بیشتر از جنس ایمان بود تا از جنس قرارداد مدنی، بیشتر بر شور و باور استوار بود تا بر سازوکار، قاعده و مسئولیت مشترک. همین فاصله، بعدها در کابل به شکلی هولناک خود را نشان داد.
ایمان، وقتی با تفنگ و قدرت بیمهار همراه شود و در ظرف نهاد، قانون و اخلاق سیاسی قرار نگیرد، میتواند به جای اعتماد، ترس تولید کند، به جای وحدت، صفبندی بسازد، به جای عدالت، انتقام را مشروع جلوه دهد و به جای رهایی، جامعه را در چرخهی تازهای از اسارت و خشونت گرفتار کند.
این یکی از بزرگترین درسهایی بود که من و همنسلانم در فردای ورود به کابل آموختیم؛ نه در کلاس و کتاب و گفتوگوی آرام، بلکه در میان دود، خون، خاکستر، ویرانی و فروپاشی اعتمادهایی که گمان میکردیم برای همیشه استوار ماندهاند.
یادم میآید شب بیستوهفتم دلو ۱۳۶۷، هنگامی که آخرین سرباز ارتش سرخ از دریای آمو عبور کرد، در محیط و فضایی که ما از جهاد و انقلاب سرشار بودیم، همه شاد بودند. فضای جبهه و محیط عقب جبهه پر از دعا، تکبیر، لبخند و حس پیروزی بود. فرماندهان و رهبران جبهه و مردمان پشتیبان جبهه، همهی کسانی که میتوانستند دربارهی جنگ و صلح و مرگ و زندگی انسانها تصمیم بگیرند، آن شب سرشار از غرور و اطمینان بودند. گویی فصل بزرگی از تاریخ به پایان رسیده بود و ما همه، بیآنکه زیاد بیندیشیم، خود را در آستانهی فتح نهایی میدیدیم.
اما امروز، وقتی به آن شب برمیگردم، چیزی در ذهنم سنگینی میکند. در میان آن همه شادی و شور، کسی را به یاد ندارم که حتی برای لحظهای درنگ کرده باشد و بپرسد: پس از رفتن شوروی و سقوط رژیم کابل، چه نظامی باید ساخته شود؟ قدرت را چه کسی و با چه قاعدهای مدیریت میکند؟ تفنگهایی که سالها زبان اصلی جنگ بودهاند، چگونه مهار میشوند؟ اختلافهای قومی، مذهبی، زبانی و سیاسی چگونه در ساختاری عادلانه جای میگیرند؟ عدالت چگونه از انتقام جدا میشود؟ پیروزی چگونه به قانون و نظم تبدیل میگردد؟ مهمتر از همه، اعتماد از کجا آغاز میشود و چگونه حفظ میگردد؟
آن شب، ما بیشتر پایان اشغال را میدیدیم، نه دشواری آغاز دولتسازی را. از رفتن ارتش سرخ شاد بودیم، اما هنوز به این پرسش نرسیده بودیم که پس از رفتن دشمن، با خود، با تفنگهای خود، با زخمهای خود و با مردمی که هر کدام روایت و رنجی جداگانه داشتند، چه باید کرد. همین پرسشهای ناپرسیده، بعدها در کابل، یکییکی از دل دود و گلوله سر برآوردند و ما را با واقعیتی روبهرو ساختند که برای آن آماده نبودیم.
پس از آن شب، چهار سال دیگر را با چشمانتظاری پیروزی مجاهدین گذراندم. هر خبر از پیشروی مجاهدین، هر نشانه از ضعف رژیم نجیبالله، هر گزارش از تغییر در شمال و هر زمزمه از سقوط یک ولایت، برای من گامی دیگر به سوی آن فتح بزرگ بود؛ فتحی که سالها در خیال ما با دعا، شعار، جهاد، مهاجرت و رنج درآمیخته بود.
اما امروز، وقتی به آن سالها نگاه میکنم، میفهمم که نگاه ما بیشتر به لحظهی سقوط دوخته شده بود، نه به روزهای پس از سقوط. ما در انتظار پایان یک رژیم بودیم، اما کمتر میاندیشیدیم که آغاز یک نظام چگونه ممکن میشود. برای فروپاشی آماده شده بودیم، نه برای ساختن؛ برای پیروزی بر دشمن آمادگی داشتیم، نه برای مدیریت قدرت، مهار تفنگ، تنظیم رابطهها و ساختن اعتماد در میان مردمی زخمی و پراکنده.
این تفاوت، تفاوت کوچکی نبود. همین فاصلهی میان «پایان دادن» و «آغاز کردن»، میان «سقوط رژیم» و «ساختن نظام»، بعدها در کابل با خون، آتش، ویرانی و بیاعتمادی به ما آموخته شد. ما آن درس را دیر فهمیدیم؛ زمانی که شهر، کوچه به کوچه و خانه به خانه، به میدان آزمون خامیها، آرمانها و ناتوانیهای ما بدل شده بود.
***
حلقهی «بشارت» در چنین آستانهای ایستاده بود؛ آستانهای میان پایان یک دوره و آغاز دورهای دیگر. از یک سو، نشانهی رشد فرهنگی و سیاسی حزب وحدت بود؛ جایی که جوانان، قلم، خبر، تحلیل و زبان تازهی سیاست را تجربه میکردند و میکوشیدند صدای جامعهای را که سالها در حاشیه مانده بود، روشنتر و رساتر بیان کنند. از سوی دیگر، «بشارت» آیینهای بود از محدودیتهای همان نسل؛ نسلی که شور داشت، درد داشت، آرمان داشت، اما هنوز عمق فاجعهای را که در پیش بود، بهدرستی نمیشناخت.
ما مینوشتیم، تحلیل میکردیم، هشدار میدادیم و از عدالت سخن میگفتیم؛ اما هنوز نمیدانستیم عدالت، اگر از مسیر نهاد، قانون و توافق عبور نکند، در میدان جنگ بهسادگی میتواند به شعار انتقام بدل شود. از وحدت سخن میگفتیم، اما هنوز بهدرستی نیاموخته بودیم که وحدت تنها با اعلامیه، میثاق و همنشینیهای سیاسی ساخته نمیشود. وحدت به ظرفیت تحمل اختلاف، مهار قدرت، احترام به دیگری، رعایت قاعده و اعتمادسازی روزمره نیاز دارد.
به همین دلیل، امروز میتوانم بگویم که «بشارت» در دستگاه فکری من، تنها خاطرهی یک نشریه یا یک حلقهی فرهنگی در پشاور نیست. «بشارت» یکی از همان آینههایی است که چهرهی نسل ما را در لحظهای حساس نشان میدهد: در دقیقهی نود دههی شصت و دقیقهی صفر دههی هفتاد؛ با همهی شور و صداقت، با همهی خامی و سادهباوری و با همهی اشتیاقی که برای عبور داشت، بیآنکه هنوز دشواریهای راه عبور را بهتمامی بشناسد.
یکی از تجربههای مهم و بهیادماندنی من در همین حلقه، نوشتن نخستین پیام سیاسی آیتالله صادقی پروانی در مقام رئیس شورای عالی نظارت حزب وحدت بود. این حادثه، در ظاهر، شاید تنها خاطرهای شنیدنی از روزهای پشاور به نظر برسد؛ اما در حقیقت، برای من یکی از نقطههای مهم تثبیت موقعیتم در میان فعالین فرهنگی و سیاسی حزب وحدت بود.
وقتی از من خواسته شد پیام آیتالله را بنویسم، در آغاز نپذیرفتم. برایم کار سادهای نبود. گفتم من جوانی بیستسالهام و او روحانیای سالخورده، شناختهشده و صاحبنام. زبان من با ادبیات چپ، روشنفکری و نوشتههای شریعتی آمیخته است؛ زبان او، زبان یک عالم دینی و روحانی سنتی است. من نه با لحن او آشنایی کافی دارم، نه با سلیقهی نوشتاریاش و نه آنقدر با ذهن و تجربهی سیاسی او زیستهام که بتوانم از زبان او پیام بنویسم.
در ذهن من، سخن هر کس باید بوی خود او را میداد. فکر میکردم پیام سیاسی یک شخصیت، فقط مجموعهای از جملههای رسمی نیست؛ بازتاب لحن، تجربه، باور، سن، جایگاه و جهان درونی اوست. از همین رو، برایم دشوار بود که جوانی با زبان و ذهنیت خود، پیامی بنویسد و آن پیام به نام روحانیای منتشر شود که نسل، تربیت، ادبیات و جایگاهش با من تفاوت بسیار داشت.
اما دوستان «بشارت» کوتاه نیامدند و بر خواست خود اصرار کردند. سرانجام قرار شد نزد خود آیتالله برویم و موضوع را با او در میان بگذاریم.
نزد آیتالله رفتیم. برخلاف تصوری که در ذهن داشتم، با گرمی، شوخی و روحیهی شاد و جوانانه از ما استقبال کرد. فضای دیدار خشک و رسمی نبود. او با همان خوشطبعی خاص خود حرف میزد، میخندید، خاطره میگفت و فاصلهای را که من میان خود و او تصور میکردم، آرامآرام از میان برمیداشت.
وقتی استدلالهایم را شنید، خندید و گفت: «چه فکر کردهای؟ من آنقدر هم که تو خیال میکنی پیر نیستم. سنم شاید پیر نشان بدهد، اما روحم جوان است، فکرم جوان است.» بعد از سالهایی یاد کرد که پیش از تولد ما، او و همنسلانش جزوههای شریعتی را میخواندند، پخش میکردند و با همان زبان و اندیشه نفس میکشیدند.
این سخنان، برای من هم شیرین بود و هم غافلگیرکننده. آیتاللهی که من از دور، او را تنها در هیأت یک روحانی سنتی تصور میکردم، در آن دیدار چهرهای دیگر از خود نشان داد؛ چهرهی گرم، صمیمی، شوخطبع و نزدیک به فضای فکری نسلی که من خود را از آن میدانستم. سرانجام گفت: «برو پیام را بنویس و بیاور تا ببینم. اگر لازم بود، اصلاح میکنم.» همین جمله، تکلیف را روشن کرد. دیگر جای امتناع نمانده بود.
برگشتم و پیام را نوشتم؛ پیامی که، راستش، بیش از آنکه آیتالله صادقی باشد، خود من بودم؛ با زبان، دغدغه، ادبیات و نگاه همان جوانی که از دههی شصت میآمد و در آستانهی دههی هفتاد ایستاده بود. در آن نوشته، رد پای ذهنیت روشنفکرانه، ادبیات شریعتیوار، عدالتخواهی ایدئولوژیک و خوشبینی سیاسی آن روزگار بهروشنی دیده میشد.
در همان پیام، کمونیسم را «تجربهی ناکام بشر در عرصهی عدالتخواهی» خوانده بودم و اعضای حزب دموکراتیک خلق را، بدون استثنا، مشمول عفو و بخشش اعلام کردم. از زبان آیتالله، در مقام یکی از عالیترین چهرههای رهبری حزب وحدت، آنان را از هرگونه انتقام و پیگرد معاف کردم. این نگاه، برای فضای آن روز، هم جسورانه بود و هم متفاوت؛ زیرا ما در آستانهی سقوط رژیمی قرار داشتیم که سالها با آن جنگیده بودیم، اما من هنوز باور داشتم که فردای پیروزی نباید با انتقام آغاز شود. فکر میکردم اگر افغانستان قرار است وارد مرحلهی تازه شود، باید در همان آغاز، زبان بخشش، عدالت و عبور از کینه را تجربه کند.
با این همه، مطمئن بودم که آیتالله پیام را رد خواهد کرد؛ یا دستکم آن را چنان تغییر خواهد داد که دیگر نشانی از نوشتهی من در آن باقی نماند. تصور میکردم لحن، فضا و ادبیات متن، با جایگاه و زبان یک روحانی سنتی سازگار نخواهد افتاد. من هم در ته دل خود همین را میخواستم.
اما برخلاف انتظارم، آیتالله پیام را با خوشی پذیرفت. نه تنها آن را رد نکرد، بلکه از نگاه و فضای آن استقبال کرد. تنها در دو سه جای متن، آیه و حدیثی افزود تا پیام رنگ و بوی آیتاللهی بگیرد و با جایگاه رسمی او هماهنگتر شود. بعد هم بیدرنگ دستور داد که نشر شود. برای من، این لحظه غافلگیرکننده بود؛ لحظهای که در آن فهمیدم فاصلهای که در ذهن خود میان نسلها، زبانها و قالبهای فکری ساخته بودم، همیشه به همان اندازه قطعی و عبورناپذیر نیست.
این پیام در «بشارت» نشر شد و در فضای پشاور دستبهدست گشت. صدها نسخهی آن به صورت جداگانه نشر و تکثیر شد. بعدها، به عنوان ضمیمهای در پایان یکی از کتابهای آیتالله، که تفسیری بر سورهی فلق بود، نیز جای گرفت و از همین راه، بیشتر شناخته شد. برای من، این حادثه تنها تجربهی نوشتن یک پیام سیاسی نبود؛ نقطهای بود که جایگاهم را در میان فعالین فرهنگی و سیاسی حزب وحدت روشنتر ساخت.
این ماجرا دو اثر مهم داشت. نخست، نام مرا به عنوان نویسنده و چهرهای فرهنگی در حلقهی فعالین حزب وحدت تثبیت کرد. دوم، در میان شماری از رهبران و چهرههای اثرگذار حزب، راهم را بازتر ساخت. این نکته که شاگرد استاد حکیمی بودم و از نزدیکان او به شمار میرفتم، اعتبار من و نظرهایم را در میان فعالین حزبی بیشتر میکرد. از آن پس، در تهیهی بسیاری از بیانیهها، پیامها و موضعگیریهای حزب وحدت در سطح پاکستان، یا مستقیماً نقش میگرفتم، یا دستکم نظر من شنیده میشد و گاهی در متنها بازتاب مییافت.
اینجا نیز مفهوم «اعتماد» به شکلی تازه خود را نشان میداد. اعتماد در این مرحله، دیگر تنها اعتماد ایدئولوژیک نبود؛ آهستهآهسته به اعتماد در توانایی فردی، اعتماد در قلم، اعتماد در رابطه و اعتماد در موقعیت اجتماعی تبدیل میشد. من کمکم میفهمیدم که قلم فقط وسیلهی بیان احساس و باور نیست؛ میتواند راه باز کند، جایگاه بسازد، رابطه بیافریند و انسان را از حاشیه به متن سخن و تصمیم نزدیکتر سازد.
حلقهی «بشارت» برای من در همین معنا، مدرسهای کوچک اما اثرگذار بود؛ مدرسهای که در آن آموختم کلمات، اگر در زمان درست و جای درست به کار روند، میتوانند بیش از آنچه نویسندهی جوان تصور میکند، اثر بگذارند. اما بعدها فهمیدم همین اعتماد، اگر با شناخت، احتیاط و پختگی همراه نباشد، میتواند انسان را به میدانهایی ببرد که پیچیدگی آن بسیار فراتر از شور، استعداد و تجربهی اوست.
اعتماد، همانقدر که راه میگشاید، مسئولیت نیز میآورد. من در آن روزها، بیشتر شیرینی گشودهشدن راه را حس میکردم تا سنگینی مسئولیتی را که در پی آن میآمد. «بشارت» مرا به متن سخن نزدیک کرد؛ اما کابل، اندکی بعد، به من آموخت که متن سخن، وقتی به متن قدرت و جنگ پیوند میخورد، دیگر تنها میدان کلمات نیست. آنجا هر واژه میتواند هزینه داشته باشد؛ هر موضع میتواند سرنوشت بسازد و هر اعتماد، اگر درست شناخته و درست پاسداری نشود، میتواند هم راه عبور شود و هم آستانهی آزمونی سنگینتر… این قصهای بود که در حلقهی «بشارت» پیوند خورد.
***
با هر روزی که در حلقهی «بشارت» بیشتر مینوشتم و کار میکردم، آهستهآهسته به حلقههای تصمیمگیری سیاسی حزب وحدت در پشاور نزدیکتر میشدم. از آن پس، با شماری از افراد ردهاول حزب دیدار و گفتوگو داشتم و از نزدیکتر با فضای تصمیمگیری، موضعگیری و تحلیل سیاسی آنان آشنا میشدم.
اما هرچه این فاصله کمتر میشد، بیشتر درمییافتم که بسیاری از تفاوتهایی که از دور بزرگ و تعیینکننده به نظر میرسید، از نزدیک چندان عمیق نبود. مقام، عنوان، سابقه، لباس، سن و موقعیت تشکیلاتی تفاوت ایجاد میکرد؛ اما از نظر تحلیل سیاسی، شناخت واقعیت قدرت، درک خطر جنگ داخلی و آمادگی برای مدیریت بحران، بسیاری از ما در یک سطح قرار داشتیم. همه، به گونهای، در آغوش خوشبینی عمومی آن روزگار نفس میکشیدیم. کمتر کسی با صراحت و قاطعیت میگفت که زبان زور و قدرت، آرامآرام فضای سیاسی کشور را میبلعد و این زبان، برای افغانستان شگون نیکی ندارد.
در سطح کلانتر نیز وضعیت چندان متفاوت نبود. حزب وحدت از فتح مزارشریف و حضور در نقطههای مهم کابل سخن میگفت. ائتلاف جبلالسراج به عنوان فصل تازهای در تاریخ سیاسی افغانستان معرفی میشد؛ فصلی که گویا اجازه نمیداد کشور به گذشته بازگردد. در شمال، جنرال دوستم و جنرالان همراهش از نقش تعیینکنندهی خود در سقوط رژیم نجیبالله و از دهها هزار نیروی تا دندان مسلح زیر فرمان خود سخن میگفتند. گلبدین حکمتیار ورود فاتحانه به کابل را اجتنابناپذیر میدانست و بر صدای اللهاکبر و گامهای پیروزمند مجاهدین تأکید میکرد. احمدشاه مسعود، در برابر او، خود را مسئول دفاع از مردم کابل میدانست و چنان سخن میگفت که گویی مردم شهر چشم به او دوختهاند و رسالت تاریخی حفاظت از کابل بر دوش او افتاده است.
در همین گفتوگوها، ادعاها و موضعگیریها، نشانههای انفجار آینده آشکار بود؛ اما ما هنوز آن را به روشنی نمیدیدیم. گفتوگوی مخابرهای احمدشاه مسعود و حکمتیار در اواخر حمل ۱۳۷۱، که در آن حکمتیار از ورود فاتحانه به کابل سخن میگفت و مسعود از ترتیبات دفاعی و تصفیههای لازم یاد میکرد، باید برای همهی ما زنگ خطری جدی میبود. از همان گفتوگو میشد فهمید که جنگ میان شورای نظار و حزب اسلامی تقریباً اجتنابناپذیر شده است.
اما فضای آن روز چنان آکنده از هیجان، خوشبینی، سوءظن و رقابت بود که هر گروه، نشانههای خطر را از زاویهی جبههی خود میخواند. هر جریان خود را محقتر، هوشیارتر، مشروعتر و نزدیکتر به حقیقت میدید. هیچکس خود را بخشی از بحران نمیدانست؛ هرکس گمان میکرد بحران از سوی دیگران میآید و او تنها برای دفاع از حق، مردم، جهاد یا آینده وارد میدان میشود.
کابل هنوز سقوط نکرده بود، اما جنگ کابل در زبانها، مخابرهها، بیانیهها، خیالها و ترسها آغاز شده بود. پیش از آنکه گلولهها بر خانهها فرود آیند، واژهها سنگر گرفته بودند. دین، مذهب، قوم، زبان، عدالت، جهاد، مقاومت، اکثریت، اقلیت، پیروزی، دفاع، حق، انتقام و آزادی، هر کدام در دهان گروهی معنای خاصی پیدا کرده بود. این واژهها دیگر تنها مفاهیم اخلاقی یا سیاسی نبودند؛ هر کدام به پرچم، سنگر، رمز عملیات و وسیلهی بسیج تبدیل میشدند.
از همینجا بود که کلاف پیچیدهی افغانستان پس از ورود مجاهدین به کابل شکل میگرفت؛ کلافی که در آن دین و مذهب با قوم و زبان گره میخورد؛ عواطف تاریخی با رقابت سیاسی درمیآمیخت؛ استخبارات منطقهای بر زخمهای داخلی نمک میپاشید؛ خشونت از دل شعارهای مقدس سر برمیآورد؛ نفرت، خود را در لباس عدالت پنهان میکرد و انتقامجویی، گاهی با نام دفاع از حق، مشروعیت مییافت.
هیچ چیز ساده نبود. هیچ خطی کاملاً پاک، روشن و جدا نبود. همه چیز لایهلایه، درهمتنیده، متراکم و انفجاری بود. ما در آستانهی ورود به کابل، در حقیقت، در آستانهی ورود به همین کلاف ایستاده بودیم؛ کلافی که بازکردن آن، تنها با شور پیروزی، ایمان ایدئولوژیک و اعلامیههای سیاسی ممکن نبود. این کلاف، عقل، تدبیر، اعتماد، نهاد، قانون و ظرفیتی بزرگتر از ظرفیت نسل زخمی و شتابزدهی ما میخواست؛ ظرفیتی که نبود، یا اگر بود، در زیر غبار تفنگ، رقابت و سوءظن گم شد.
***
برای من، حلقهی «بشارت» درست در آستانهی همین انفجار قرار داشت. پشاور، در آن روزها، تنها شهر مهاجران، دفترها، نشریهها، تنظیمها و رفتوآمدهای سیاسی نبود؛ پشاور ایستگاه عبور به کابل بود. شهری بود که در آن، نسل ما آخرین روزهای خیال پیروزی را تجربه میکرد، بیآنکه بداند در کابل، به جای جشن پیروزی، آزمون بزرگ اعتماد در انتظارش نشسته است.
ما از پشاور با زبان «بشارت» حرکت میکردیم؛ اما کابل با زبان فاجعه به استقبال ما میآمد. این فاصله میان «زبان بشارت» و «زبان فاجعه»، در حقیقت، همان فاصلهای بود که نسل ایدئولوژیک دههی شصت را از نسل مطالبهگر و حقطلب دههی هفتاد جدا میکرد؛ فاصلهای که ناگزیر بودیم آن را خود طی کنیم، با تمام تلخی، با تمام بهای سنگین و با تمام شکست، حیرت و زخمی که در پی داشت.
با این حال، اگر امروز به آن روزها برگردم، نمیخواهم تنها با سرزنش به خود و همنسلانم نگاه کنم. ما خام بودیم، اما بیریشه نبودیم. سادهاندیش بودیم، اما بیدرد نبودیم. سیاست را به تمامی نمیشناختیم، اما از تحقیر و انکار به ستوه آمده بودیم. در پی قدرت بودیم، اما قدرت را پیش از هر چیز، امکان اثبات موجودیت، دفاع از حق و شکستن سکوت تاریخی مردم خود میفهمیدیم.
این فهم، هرچند ناقص بود، بیمعنا نبود. جامعهی هزاره از حاشیهی تاریخ به متن سیاست قدم میگذاشت و این قدم، با همهی خطاها، خامیها و خطرهایش، بخشی از بیداری تاریخی آن جامعه بود. امروز، من به این بیداری به چشم یکی از ستونهای مهم تحول جامعهی هزاره نگاه میکنم؛ تحولی که نه با نفی گذشته، بلکه با عبور تدریجی، عقلانی و دردناک از دل همان گذشته ممکن شد.
در این میان، بابه مزاری برای ما تنها رهبر یک حزب نبود. او کمکم به نقطهای تبدیل میشد که این عبور را معنا میکرد. میثاق وحدت، حزب وحدت، بشارت، پشاور، کابل، مقاومت، اعتماد، موجودیت و حق، همه در نسبت با او معنایی تازه مییافتند. مزاری از دل همان زبان دههی شصت برخاست، اما در همان زبان متوقف نماند. از ایدئولوژی عبور کرد، بیآنکه ریشهی آرمانی آن را انکار کند. از مذهب سخن گفت، اما مذهب را به ابزار حذف دیگری فرو نکاست. از قوم دفاع کرد، اما قوم را به حصار نفرت تبدیل نکرد. از حق هزاره گفت، اما این حق را در چارچوب رابطهای عزتمندانه با دیگران میفهمید.
به همین دلیل، در نگاه من، بابه مزاری نه تنها رهبر سیاسی آن مرحله، بلکه یکی از مهمترین رمزهای عبور جامعه از دههی شصت به دههی هفتاد بود؛ معمار همان «کاریدور بدیل»ی که جامعهی هزاره را از زبان ایدئولوژیک به زبان مطالبه، از وحدت تنظیمی به وحدت تاریخی و از هویت پنهان به موجودیت آشکار سیاسی عبور داد.
حلقهی «بشارت»، برای من، نخستین تماس عملی با همین عبور بود. در آنجا فهمیدم که نوشتن، تنها بیان احساس نیست؛ بلکه مسئولیت است. فهمیدم که اعتماد، تنها باور قلبی به یک آرمان نیست؛ بلکه رابطهای است که باید با دقت ساخته شود، با عقل نگه داشته شود و با اخلاق از آلودهشدن به نفرت و انتقام محافظت گردد. فهمیدم که نسل ما، هرچند با شور و صداقت وارد میدان شد، باید بهای سنگینی میپرداخت تا سیاست را نه فقط به عنوان میدان آرمان و شعار، بلکه به عنوان میدان پیچیدهی قدرت، خشونت، رابطه، مدیریت، معنا و اعتماد بشناسد.
از دریچهی «بشارت» و از لای تمام هیاهو و غبار و زرق و برقهای پیش از پیروزی که پشاور را به خود مصروف کرده بود، چشم من بار دیگر به «مرکز» افتاد؛ به همان جایی که بابه مزاری، آرام اما نیرومند، نفس تازهای در جان یک نسل میدمید. آن نفس، از مرکز تا پشاور میرسید؛ تا دفتر کوچک ما در «بشارت»، تا قلمهای جوان ما، تا گفتوگوهای روزانهی ما و تا امیدی که در دلهای ما آهستهآهسته شکل میگرفت. من و همکارانم، قدرت جانبخش آن نفس را بهروشنی حس میکردیم. چیزی از آنجا میآمد که تنها دستور تشکیلاتی یا خبر سیاسی نبود؛ نوعی معنا بود، نوعی جهت، نوعی اطمینان که میگفت این پراکندگی میتواند به راه بدل شود و این راه میتواند سرنوشت یک مردم را تغییر دهد.
ما کمکم عادت میکردیم که به «مرکز» چشم بدوزیم و به صدای «مرکز» گوش بسپاریم؛ نه فقط برای آنکه از آنجا خبر و موضع رسمی برسد، بلکه برای آنکه در آنجا چیزی بزرگتر در حال شکلگرفتن بود. در «مرکز»، بابه مزاری تنها یک حزب را اداره نمیکرد؛ او در دل آشوب، شکاف و بیاعتمادی، «کاریدور بدیل» یک قوم را طراحی و مهندسی میکرد. کاریدوری که قرار بود جامعهی هزاره را از زبان پراکندگی به زبان وحدت، از حاشیه به متن، از هویت پنهان به موجودیت آشکار و از زخم تاریخی به مطالبهی سیاسی عبور دهد.
***
از پشاور تا کابل، فاصلهی جغرافیایی چندان زیاد نبود؛ اما از نگاه تاریخی، این فاصله به اندازهی عبور از یک عصر به عصر دیگر بود. پشاور هنوز در ذهن ما شهر «بشارت» بود؛ شهری که در آن از پیروزی سخن میگفتیم، خبر مینوشتیم، تحلیل میکردیم و چشم به فردای فتح دوخته بودیم. کابل اما شهر آزمون شد؛ شهری که در آن، معنای پیروزی از هم پاشید و به پرسشی تلخ و دشوار بدل گردید: آیا میتوان از دل این همه تفنگ، نفرت، رقابت، استخبارات، تعصب، انتقام و بیاعتمادی، راهی برای سیاست عزتمندانه و زندگی مشترک باز کرد؟
یادداشتهای بعدی، ناگزیر وارد همین کلاف پیچیده خواهند شد. از این پس، روایت تنها روایت پشاور، بشارت، قلم و خوشبینی یک نسل نیست. روایت وارد کابل میشود؛ شهری که در آن همه چیز در کنار هم منفجر شد: جهاد و قدرت، دین و سیاست، قوم و زبان، عدالت و انتقام، آرمان و استخبارات، مقاومت و ویرانی، رهبری و فروپاشی. کابل، میدان آزمون همهی واژههایی شد که ما سالها با آنها زیسته بودیم و به آنها ایمان داشتیم. در همین میدان بود که نسل ایدئولوژیک دههی شصت، با همهی شور، مقاومت، خامی و فروپاشی خود، ناگزیر شد راه را برای نسل مطالبهگر و حقطلب دههی هفتاد باز کند.
شاید درست به همین دلیل است که مفهوم «اعتماد» در این نقطه، بیش از هر زمان دیگر اهمیت مییابد. اعتماد، اگر تنها شعار باشد، در نخستین انفجار فرو میریزد. اگر تنها احساس باشد، در برابر ترس و نفرت دوام نمیآورد. اگر تنها وابستگی گروهی باشد، به تعصب و اطاعت کور تبدیل میشود. اعتماد، برای آنکه جامعهای را از جنگ و فروپاشی عبور دهد، باید با آگاهی، مسئولیت، اخلاق، نهاد، گفتوگو و شجاعت دیدن حقیقت پیوند بخورد. تنها چنین اعتمادی میتواند در دل پیچیدهترین شرایط، «کاریدور بدیل» را بگشاید و یک نسل را از کابوسهای گذشته به افقهای تازهی موجودیت سیاسی برساند.
حلقهی «بشارت»، برای من، آغاز همین درس بود؛ درسی که هنوز هم پایان نیافته است. آنجا، من با قلم وارد میدان شدم. در کابل، همان قلم باید از میان آتش، خاکستر، فریاد، خون، شکست و حیرت عبور میکرد تا بفهمد اعتماد، زیباترین واژهی سیاست است؛ اما در عین حال، دشوارترین کار تاریخ نیز هست.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه