اعتماد (۲۲): مزاری؛ مهندسی یک جامعه

معلوم نیست که مزاری را در سمت شمال، در میان «کوچولوهای نصر» در ایران، در حلقه‌های مجاهدین سازمان نصر در جبهه‌های گوناگون، یا حتا در محافل مختلف حزب وحدت در بامیان، چه کسانی و با چه حس و حالی «بابه» صدا می‌زدند. اما این عنوان، در کابل و به‌ویژه در میان بچه‌های ترکمنی، بیشتر جا افتاد و کم‌کم به یکی از زنده‌ترین و صمیمی‌ترین نام‌هایی بدل شد که مردم برای او به کار می‌بردند. من خود، بیش از هر جا، این نام را از زبان رزمندگان ترکمنی می‌شنیدم که مزاری را در میان خود «بابه» خطاب می‌کردند. بعدها این عنوان چنان در غرب کابل جا باز کرد که تقریباً به یکی از عمومی‌ترین و پرکاربردترین نام‌ها برای او بدل شد: «بابه مزاری»، «خانه‌ی بابه»، «موتر بابه»، «سخنرانی بابه» و مانند این‌ها.

اما «بابه» فقط یک نام یا عنوان ساده نبود. این واژه در زبان مردم، معنا و عاطفه‌ی خاصی را با خود حمل می‌کرد که در آن هم صمیمیت بود، هم حس تکیه و هم نوعی اعتماد آرام و عمیق که به آسانی نسبت به هر کسی شکل نمی‌گیرد. گویی مردم، وقتی مزاری را «بابه» صدا می‌زدند، تنها نام یک رهبر سیاسی را بر زبان نمی‌آوردند؛ نقطه‌ای برای اتکا، مرجعی برای امید و چهره‌ای را بازمی‌شناختند که می‌توانست در آن فضای زخم‌خورده و ازهم‌گسیخته، آنان را بار دیگر در محور یک احساس و فهم مشترک به هم نزدیک کند. از همین‌رو، «بابه» را نمی‌توان صرفاً یک لقب محبت‌آمیز دانست. این نام بازتاب رابطه‌ای بود که در آن، اعتماد مردم به مزاری کم‌کم به یک سرمایه‌ی اجتماعی و سیاسی بدل می‌شد. شاید در میان هزاره‌ها، برای او هیچ عنوانی گویاتر، زنده‌تر و پذیرفتنی‌تر از همین «بابه» وجود نداشته باشد؛ عنوانی که هم بار عاطفی پیوند او را با مردم در خود دارد و هم جایگاه نمادین و تاریخی او را در حافظه‌ی جمعی این جامعه بازتاب می‌دهد.

این معنا را می‌شد به‌روشنی در تظاهراتی دید که از زمستان ۱۳۷۲، پس از فاجعه‌ی افشار و برای بازپس‌گیری افشار و دفن شهدای آن آغاز شد و تا انتخابات رهبری حزب وحدت، گاه هفته‌وار و ماه‌وار و بعدتر روزانه ادامه یافت. این تظاهرات‌ها فقط گردهم‌آیی‌های اعتراضی نبودند؛ صحنه‌هایی بودند که در آن‌ها زخم‌های عاطفی مردم، خاطره‌های تلخ، امیدهای بربادرفته و نیاز آنان به یک تکیه‌گاه قابل اعتماد، همه با هم آشکار می‌شد. هزاران زن و مرد، از کوچه‌پس‌کوچه‌های غرب کابل، به هم می‌پیوستند و راه خود را به سوی کوچه‌های منتهی به منزل مزاری یا سرک شورا در کارته‌سه می‌کشیدند؛ همان‌جا که گفته می‌شد جلسات مشترک شورای مرکزی و شورای عالی نظارت حزب وحدت در آن برگزار می‌شود.

در میان آن جمعیت‌ها، که گاه از سوگ و خشم و امید موج برمی‌داشتند، پیرمردانی را می‌دیدی که سینه می‌زدند، فریاد می‌کشیدند، نام مزاری را بر زبان می‌آوردند و زنده‌باد مزاری می‌گفتند. یکی می‌آمد و بر «مزاری، قوماندان امام زمان» صلوات می‌فرستاد. دیگری رو به او می‌گفت: «ما به شما اعتماد کردیم؛ به هر کسی اعتماد نمی‌شود.» یکی دیگر فریاد می‌زد: «بس است. ما مردم دیگر بی‌آب نشویم، ما مردم دیگر بی‌پرده نشویم… ما غیر از مزاری، دیگر هیچ‌کس را نمی‌خواهیم.» زنی از آوارگان افشار، در حالی که کودک خردسالش را در آغوش داشت، می‌گفت: «در افشار همه چیز خود را از دست دادم. تنها همین طفلم برایم مانده است. ما هیچ چیز نمی‌خواهیم؛ ما فقط مزاری را می‌خواهیم.»

این صحنه‌ها و تصویرها از متن جامعه برمی‌خیزند؛ از لایه‌های زیرین و بی‌واسطه‌ی آن، جایی که احساسات و عواطف هنوز از صافی تعبیرهای رسمی و زبان‌های تصنعی نگذشته‌اند و خود را عریان‌تر، صادقانه‌تر و انسانی‌تر نشان می‌دهند. در این سطح، عاطفه فقط یک واکنش گذرا نیست؛ صورت فشرده‌ی رنج، حافظه، ترس، امید و تمنایی است که در طول سال‌ها و نسل‌ها در جان مردم انباشته شده و در لحظه‌های خاص، بی‌نیاز از ترجمان، خود را آشکار می‌سازد. در همین لایه است که مزاری دیگر فقط یک چهره‌ی سیاسی نیست. او در ذهن و زبان این بخش از مردم، به نقطه‌ای برای اتکا، ظرفی برای اعتماد و صورتی برای بازشناسی رنج و آرزوی مشترک بدل می‌شود. این‌جا است که رابطه‌ی او با مردم از سطح رابطه‌ی معمول میان یک رهبر و پیروانش فراتر می‌رود و به ساحتی نزدیک می‌شود که در آن، یک جامعه می‌کوشد اجزای متفرق خود را در وجود یک مرجع قابل اعتماد، در یک معنای مشترک و در یک افق جمعی، دوباره به هم پیوند دهد.

***

در عین حال، مزاری فقط در این سطح از پیوند عاطفی با مردم تعریف نمی‌شد. او در مقام مهندس یک طرح کلان، در رأس یکی از بزرگ‌ترین و اثرگذارترین احزاب سیاسی آن روز افغانستان نیز قرار داشت؛ حزبی با ۱۶۰ عضو اصلی و علی‌البدل در شورای مرکزی و ۱۳ عضو در شورای عالی نظارت و با صدها فرمانده نامدار و پرآوازه در درون خود. در کنار آنان، چهره‌هایی نیز حضور داشتند که هر یک داعیه‌ی سیاست، فرهنگ، علم، روحانیت و نفوذ اجتماعی و مذهبی را با خود حمل می‌کردند. در سطح کشور نیز او با سیاست‌مدارانی روبه‌رو بود که هر کدام برای خود نام و عنوان حاکم و زمام‌دار قایل بودند و از موضع مرجعیت حکومت، هم برای ملت افغانستان و هم برای همسایگان و قدرت‌های منطقه و جهان خط و نشان می‌کشیدند. مزاری در نقطه‌ی تلاقی این نیروها، موازنه‌ها و داعیه‌ها، فقط به‌عنوان یک رهبر سیاسی ظاهر نشد؛ به‌مثابه‌ی مهندس طرحی برای بازپیوند جامعه سخن گفت و عمل کرد: کسی که می‌کوشید از دل پراکندگی، نخ‌های مشترک را بیرون بکشد و از دل بی‌اعتمادی و آشوب، امکانی برای همبستگی و بازسازی سیاسی و مدنی پدید آورد.

در این یادداشت و یادداشت‌هایی که بعد از این دارم، از همین زاویه به این پرسش بنیادی می‌پردازم که مزاری راه بلند رهبری در جامعه‌ی هزاره را از کجا آغاز کرد و چگونه پیمود که در مدتی نه‌چندان دراز، به چنین جایگاهی، هم در میان مردم هزاره و هم در سطح ملت افغانستان، دست یافت.

***

مزاری، بی‌تردید، برای بخش بزرگی از هزاره‌ها فقط یک چهره‌ی سیاسی نبود. او به منبعی برای تأمل، خودآگاهی و بازاندیشی در باب خویشتن جمعی آنان بدل شد. در تاریخ سیاسی هزاره‌ها، کمتر کسی را می‌توان یافت که به اندازه‌ی او، هم‌زمان از اثرگذاری سیاسی و محبوبیت اجتماعی برخوردار شده باشد. پیش از مزاری نیز چهره‌های برجسته و اثرگذاری در میان هزاره‌ها پدید آمده بودند؛ شخصیت‌هایی که هر یک در جای خود نقشی مهم بازی کرده و نام‌شان در حافظه‌ی تاریخی این جامعه باقی مانده است: از میریزدان‌بخش و عظیم‌بیگ سه‌پای گرفته تا ابراهیم گاوسوار، فرقه‌مشر فتح، سید اسماعیل بلخی، اسماعیل مبلغ، فیضو خو و دیگران. همه‌ی این‌ها، به‌گونه‌ای، نشانه‌ها و نمادهایی از حضور، مقاومت و تلاش سیاسی در تاریخ هزاره‌ها بوده‌اند. با این همه، هیچ‌یک نتوانستند مفهوم رهبری و مدیریت سیاسی را در آن سطح و گستره‌ای که مزاری در وجدان جمعی جامعه جا انداخت، به صورتی زنده، عملی و فراگیر بنشانند.

تفاوت مزاری، به گمان من، فقط در این نبود که در زمانه‌ای حساس ظاهر شد یا در میدان سیاست حضوری پررنگ‌تر یافت. تفاوت اصلی او در این بود که رهبری را از دایره‌های کوچک و محلی و از چارچوب‌های محدود و پراکنده‌ی پیشین بیرون آورد و آن را در افقی تازه و معنادار پیش چشم جامعه گذاشت. او فقط از «قدرت» سخن نگفت، بلکه به قدرت و رهبری، معنا و صورت تازه‌ای بخشید. پیش از او، بسیاری از چهره‌های سیاسی هزاره، با آن‌که در جای خود محترم و اثرگذار بودند، افق رهبری‌شان غالباً از همان دایره‌های محدود فراتر نمی‌رفت و کمتر می‌توانست تخیل سیاسی جامعه را در مقیاسی گسترده و تاریخی به حرکت درآورد. مزاری این حصار را شکست. او رهبری و قدرت سیاسی را برای هزاره‌ها در افقی گسترده‌تر، مدنی‌تر و تاریخی‌تر معنا کرد؛ افقی که در آن، هزاره بودن دیگر فقط نام یک محرومیت و حاشیه‌نشینی نبود، بلکه می‌توانست به موضوع آگاهی، مطالبه، حضور و اثرگذاری در سطح ملی بدل شود. از همین‌جا بود که او از سطح یک رهبر سیاسی معمولی فراتر رفت و به بخشی از حافظه‌ی بیدار و معنابخش جامعه‌ی هزاره بدل شد.

مزاری در سراسر دوران مبارزه‌ی سیاسی خود با مخالفان سرسختی روبه‌رو بود؛ مخالفانی که هر یک، در مقیاس و موقعیتی خاص، با توجیه و دلیلی معین در برابر او می‌ایستادند و به گونه‌ای راه او را سد می‌کردند. این، در واقع، طبیعی‌ترین وجه شناخت مزاری در میدان یک مبارزه‌ی واقعی است. کافی است چند صحنه از زندگی او را در نظر بگیریم: مثلاً آن‌جا که در مدرسه‌ی نانوایی انبار غله را باز می‌کند و غله را میان طلبه‌ها تقسیم می‌کند تا از گرسنگی نجات یابند؛ روشن است که در همان‌جا نیز کسانی پیدا می‌شدند که با او مخالفت کنند و برای مخالفت خود توجیهی داشته باشند. یا آن‌گاه که در جمعی از طلبه‌ها از آیت‌الله خمینی، به عنوان چهره‌ای که از نظر او جانب‌دار انقلاب و قیام بود، حمایت می‌کرد و در برابر آیت‌الله خویی می‌ایستاد که به گمان او با انقلاب و حرکت و قیام سر سازگاری نداشت، باز هم طبیعی بود که مخالفانی با استدلال‌ها و حساسیت‌های خاص خود در برابرش صف بکشند.

اگر این خط را ادامه دهیم، این رویارویی با مخالفت‌ها در سراسر زندگی سیاسی او دیده می‌شود: از روزگار شکل‌گیری سازمان نصر که به گفته‌ی علم جویا، سخن از «باند شفق» و «باند مزاری» در میان بود، تا چارکنت، که حرکتی‌ها او را به عنوان یک «نصری» برنمی‌تافتند؛ تا شورای اتفاق، که در اولین روزهای رویارویی خود با مخالفت آیت‌الله بهشتی و اطرافیان او روبه‌رو شد و تا حزب وحدت، که در آن با مخالفت و رقابت و حسادت کسانی چون شیخ آصف محسنی، کریم خلیلی، محمد اکبری، سید فاضل، سید عباس حکیمی و ده‌ها چهره‌ی پیدا و پنهان دیگر مواجه بود؛ چهره‌هایی که هر کدام برای خود دلیل و توجیهی داشتند و تا امروز نیز شماری از آنان از مخالفت جدی خود با او دست نکشیده‌اند.

اما در سوی دیگر، مزاری در درون جامعه‌ی هزاره از مرزهای بسیاری نیز عبور کرد و به نقطه‌ی وصل نیروهای پراکنده‌ی آن بدل شد. در این جامعه، مرزهایی وجود داشت که سال‌ها انسان‌ها را از هم جدا نگه می‌داشت و هر گروه را در حصار نگاه، زبان و تعلقات خود زندانی می‌کرد. مزاری از معدود چهره‌هایی بود که توانست، در متن یک تجربه‌ی زنده و پرتنش تاریخی، این فاصله‌ها را کاهش دهد و لایه‌های گوناگون جامعه را در محور یک احساس و آگاهی مشترک به هم نزدیک سازد.

وقتی او در جایگاه رهبری حزب وحدت قرار گرفت و مهندسی کاریدور بدیل خود را برای جامعه‌ی هزاره آغاز کرد، تنها یک طیف خاص یا یک حلقه‌ی محدود در پیرامون او جمع نشد. مذهبی و غیرمذهبی، حتا کسانی با گرایش‌های ضد مذهبی، روحانی و دانشگاهی، نخبه‌ی باسواد و مردم عادی، کسبه‌کار و کارگر، سرمایه‌دار و فقیر، زن و مرد، سید و هزاره و بلوچ و بیات و قزلباش و پشتون و تاجیک و ازبیک و ترکمن، همه به‌گونه‌ای در دایره‌ی نفوذ و جاذبه‌ی او قرار گرفتند و پیرامون یک نام و یک افق مشترک به هم نزدیک شدند. این، به گمان من، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های جایگاه استثنایی اوست. در جامعه‌ای که شکاف‌های درونی آن فراوان، عمیق و دیرپا بوده است، این‌که یک چهره بتواند از مرزهای فکری، اجتماعی، فرهنگی و طبقاتی عبور کند و لایه‌های ناهمگون را در محور یک احساس و آگاهی مشترک به هم پیوند دهد، خود نشانه‌ی ظرفیتی کم‌نظیر در رهبری و اعتمادسازی است.

***

مزاری، بی‌گمان، از خصایل و ویژگی‌های بسیاری برخوردار بود که در ذهن و باور عام، او را از بسیاری همتایان حزبی و سیاسی‌اش متمایز می‌ساخت. از نظر اخلاقی نیز برجستگی‌هایی داشت که برای مردم محسوس و ملموس بود و در جاذبه‌ی شخصیت او بی‌تأثیر نبود. با این همه، به نظر من، هیچ‌یک از این ویژگی‌های فردی و شخصیتی، به‌تنهایی نمی‌تواند راز کامیابی او در رهبری را توضیح دهد. در جامعه کم نبوده‌اند کسانی که در برخی از همین صفات، حتا از او پیش‌تر و برجسته‌تر بوده‌اند؛ اما هیچ‌یک نتوانسته‌اند به آن میزان از موفقیت سیاسی دست یابند یا در آن سطحی که مزاری توانست، بر روان جمعی و بر مسیر تاریخ سیاسی جامعه اثر بگذارند. از همین‌جا است که می‌گویم تمایز او را نمی‌توان فقط در اخلاق فردی، منش شخصی یا خصلت‌های پسندیده خلاصه کرد. در وجود او چیزی فراتر از این صفات در کار بود؛ چیزی که او را در لحظه‌ای خاص، به چهره‌ای اثرگذار و به نقطه‌ی اتکای یک تجربه‌ی تاریخی بدل ساخت.

به گمان من، آن عنصرِ فراتر، همین توانایی او در «مهندسی جامعه» بود؛ مهندسی نه به معنای تحمیل یک نقشه‌ی بیرونی بر زندگی مردم، بلکه به معنای کشف پیوندهای پنهان، بیدار کردن خرد نهفته‌ی جامعه، معنا بخشیدن به زخم‌ها، گره زدن رنج‌ها با رویاها و تبدیل پراکندگی‌ها به طرحی قابل فهم و قابل زیست برای جمع. مزاری فقط در پی آن نبود که انسان‌ها را در کنار هم جمع کند؛ می‌کوشید در میان لایه‌های ازهم‌گسیخته‌ی جامعه، نخ‌هایی از معنا، باور، صداقت، ایمان، رویا و فهم مشترک بتند. او جامعه را فقط به‌صورت انبوهی از آدم‌ها نمی‌دید؛ آن را همچون طرحی می‌دید که اگر خطوط اصلی‌اش درست به هم وصل شود، از دل آشوب، نظمی تازه و از دل تفرقه، افقی نو پدید می‌آید.

در بخش‌های بعدی یادداشت‌هایم، به برخی از این خصوصیت‌ها و ویژگی‌ها با تفصیل بیشتری خواهم پرداخت. اما حتا پیش از ورود به آن جزئیات نیز، خودِ راهی که او در درون جامعه‌ی هزاره و در میان همتایان حزبی‌اش پیمود، به‌تنهایی نشانه‌ای روشن از میزان اثرگذاری او بر روند سیاسی این جامعه است. فکر می‌کنم برای فهم جایگاه رهبری مزاری، بیش از آن‌که به وصف‌های ستایش‌آمیز یا نکته‌های اخلاقی تکیه کنیم، باید به مسیر واقعی او در میدان عمل بنگریم: به این‌که چگونه از میان چهره‌های متعدد سر برآورد، چگونه در متن رقابت‌ها و تردیدها جای خود را باز کرد و چگونه توانست در لحظه‌ی حساس، به نقطه‌ی ثقل یک تحول سیاسی بدل شود. از همین جهت است که می‌گویم او صرفاً یک فرد برجسته نبود؛ خودِ مسیر صعود و تثبیت او نیز بخشی از معنای سیاسی و تاریخی او را در خود نهفته داشت.

یکی از تحول‌های عمیق و بنیادی‌ای که پس از مزاری در جامعه‌ی هزاره رخ داد، این بود که با جاافتادن الگوی رهبری او، تقریباً به‌گونه‌ای عام و با کم‌ترین استثنا، بسیاری از چهره‌ها ناگزیر در نسبت با او سنجیده شدند. نام مزاری، خواه‌ناخواه، به معیاری برای مقایسه بدل شد؛ معیاری که در پرتو آن، بسیاری از دیگران رنگ می‌باختند و در داوری مردم کوچک‌تر و کم‌اثرتر به نظر می‌رسیدند. این سنجش، البته همیشه عادلانه یا دقیق نبود؛ اما نفسِ وجود آن نشان می‌دهد که مزاری تا چه اندازه در حافظه‌ی سیاسی و در وجدان جمعی جامعه جای گرفته بود. گویی او چنان در ذهن مردم به نماد نوعی رهبری، جسارت، افق‌گشایی و معنابخشی بدل شده بود که هر چهره‌ی دیگری، دیر یا زود، در کنار او سنجیده می‌شد و بسیاری نیز در همین سنجش، از چشم می‌افتادند یا به نکوهش کشیده می‌شدند. این نیز خود یکی دیگر از نشانه‌های اثر عمیق و ماندگار او بر روان سیاسی جامعه‌ی هزاره است.

***

در این بخش از یادداشت، می‌خواهم باز هم شماری از فاکت‌ها و تجربه‌ها را به‌صورت موردی مرور کنم تا طرح مهندسی مزاری برای جامعه‌ی هزاره روشن‌تر دیده شود.

در آستانه‌ی تشکیل حزب وحدت و در یکی‌دو سال پس از آن، مزاری و دیگر رهبران گروه‌های شیعی سفرهای فراوانی را در سراسر هزاره‌جات و بیرون از کشور آغاز کردند. آنان با قوماندانان، اربابان، روحانیون سرشناس و چهره‌های متنفذ محلی، از نزدیک و رو در رو سخن می‌گفتند تا پیام سیاسی جریان تازه را برای آنان توضیح دهند. این سفرها، در آن فضای دشوار و پرمخاطره، فقط رفت‌وآمدهای تشکیلاتی نبود؛ تلاشی طاقت‌فرسا برای بازسازی اعتماد بود. آنان باید با کسانی گفت‌وگو می‌کردند که سال‌ها در سنگرهای متقابل ایستاده بودند؛ با کسانی روبه‌رو می‌شدند که ذهن و جان‌شان از خون، کینه و خاطره‌های تلخ گذشته انباشته بود و می‌کوشیدند آنان را قانع سازند که ادامه‌ی آن راه، جامعه را به جایی نخواهد رساند.

در این گفت‌وگوها، جانِ استدلال مزاری و همراهانش غالباً در یک جمله‌ی ساده خلاصه می‌شد؛ جمله‌ای که با همه‌ی سادگی‌اش، بار سنگین نگرانی تاریخی آن روز را با خود حمل می‌کرد: «افغانستان در آستانه‌ی یک تحول بزرگ قرار دارد؛ اگر ما موضع و زبان واحد نداشته باشیم، به شدت آسیب‌پذیر خواهیم شد.»

در برابر این استدلال، مخالفان وحدت نیز منطق و محاسبه‌ی خاص خود را داشتند. آنان می‌گفتند اگر گروه‌های شیعی در برابر احزاب هفت‌گانه‌ی پشاور از یک آدرس سخن بگویند، در معادله‌ی سیاسی فقط به‌عنوان یک گروه دیده خواهند شد و در نتیجه، سهم و حق کم‌تری به‌دست خواهند آورد. از نگاه آنان، ادامه‌ی ائتلاف گروه‌های شیعی بهتر از آن بود که همه‌ی آن‌ها در یک تشکل واحد گرد آیند. به سخنی دیگر، مخالفان وحدت بیم داشتند که این طرح، به جای آن‌که وزن سیاسی شیعه‌ها را افزایش دهد، آنان را در محاسبه‌ی قدرت کوچک‌تر و کم‌سهم‌تر نشان دهد. این نگاه، در ظاهر، حسابگرانه و محتاطانه به نظر می‌رسید؛ اما در باطن، همچنان از همان منطق پراکندگی و تعددِ بی‌مرجعیت تغذیه می‌کرد و از درک این نکته بازمی‌ماند که جامعه‌ی پراکنده، هرچند با چند نام و عنوان در میدان حاضر باشد، در بزنگاه‌های بزرگ تاریخی، آسیب‌پذیرتر و کم‌اثرتر خواهد بود.

جزئیات این دیدگاه‌های متفاوت، مخالفت‌ها و حساسیت‌هایی که هر طرف در برابر طرف دیگر نشان می‌داد، در کتاب خاطرات سید محمدعلی جاوید، سید رحمت‌الله مرتضوی، محمد ناطقی و عرفانی یکاولنگی، به‌گونه‌ای پراکنده و جسته‌گریخته بازتاب یافته است. در لابلای این خاطرات و در تاریخچه‌ی حزب وحدت می‌بینیم که نهادهای جمهوری اسلامی ایران نیز با امکانات گسترده، توان مالی و دستگاه تبلیغاتی خود، عملاً از جناح مخالف وحدت پشتیبانی می‌کردند و از هیچ‌گونه سنگ‌اندازی در برابر کاروان وحدت دریغ نداشتند. برای نمونه، سید رحمت‌الله مرتضوی در جایی می‌نویسد که علاوالدین بروجردی، که در آن زمان معاون آسیا و اقیانوسیه‌ی جمهوری اسلامی ایران بود و در امور افغانستان نیز با دست باز عمل می‌کرد، پنجاه هزار دلار به سید هادی داد تا او را، که در بامیان میثاق وحدت را امضا کرده بود، از تعهدش بیرون بکشد و دوباره به صف مخالفان وحدت سوق دهد. او هم‌چنین روایت‌های متعددی از مخالفت شیخ حسین ابراهیمی، نماینده‌ی خاص آیت‌الله خامنه‌ای، نقل می‌کند؛ کسی که با تمام قامت در برابر وحدت ایستاده بود و به‌ویژه از مزاری بدگویی می‌کرد و او را عنصری نامطلوب و غیرقابل اعتماد می‌خواند.

با وجود همه‌ی این مخالفت‌ها و کارشکنی‌ها، با گذشت زمان روشن شد که درک مزاری و همراهانش در حزب وحدت از روحیه، رفتار و محاسبه‌ی همتایان‌شان در احزاب و گروه‌هایی که همچنان بر طبل پراکندگی یا ادامه‌ی شورای ائتلاف می‌کوبیدند، دقیق‌تر و واقع‌بینانه‌تر بوده است. مزاری به‌خوبی دریافته بود که چندگانگی سیاسی جامعه‌ی هزاره در آن مقطع، نه مایه‌ی افزایش قدرت، بلکه سرچشمه‌ی ضعف و آسیب‌پذیری است. او می‌فهمید که این جامعه، در آستانه‌ی یک تحول بزرگ در افغانستان، بیش از هر چیز به زبان مشترک، مرجعیت مشترک و اعتماد مشترک نیاز دارد. از همین‌رو، پافشاری او بر وحدت فقط یک انتخاب تاکتیکی یا ترجیح تشکیلاتی نبود؛ برخاسته از فهمی عمیق‌تر از لحظه‌ی تاریخی و از نیاز جامعه به عبور از پراکندگی به سوی افقی تازه بود. شاید یکی از رازهای اصلی کامیابی او نیز همین بود: این‌که پیش از بسیاری دیگر دریافته بود که بدون وحدت، نه اعتماد دوباره ساخته می‌شود، نه وزن سیاسی جامعه بالا می‌رود و نه راهی برای بیرون شدن از کاریدور فرساینده‌ی گذشته گشوده خواهد شد. اهمیت مهندسی جامعه‌ی جدید در نگاه و باورهای او نیز در همین عرصه است که برجسته‌تر فهمیده می‌شود.

***

در این‌جا می‌خواهم تمرکزم را با دقتی بیشتر بر برخی از جزئیات ادامه دهم تا روشن‌تر شود که مزاری و همراهان او چگونه طرح وحدت را نه فقط در سطح یک شعار سیاسی، بلکه در سطح یک برنامه‌ی عملی برای بازسازی جامعه‌ی هزاره دنبال می‌کردند. آنان از همان زمانی که ضرورت داشتن موضع و صدایی واحد را به آجندای اصلی حرکت خود بدل کردند، با جدیتی کم‌نظیر برای تحقق آن به میدان آمدند. به‌خوبی دریافته بودند که وحدت، اگر بخواهد از سطح گفتار فراتر برود و به نیرویی واقعی در زندگی سیاسی جامعه بدل شود، باید هم در درون جامعه جا باز کند و هم در بیرون از آن به رسمیت شناخته شود. به همین دلیل، کار آنان تنها این نبود که در داخل هزاره‌جات میان گروه‌ها و چهره‌های متفرق پیوند برقرار کنند؛ هم‌زمان می‌کوشیدند موانع بیرونی را نیز بشناسند، از شدت آن‌ها بکاهند و راه را برای تثبیت این مرجعیت نوپدید هموار سازند.

از همین رو، داعیه‌ی وحدت را نه فقط در درون هزاره‌جات، بلکه بیرون از آن نیز با جدیت دنبال کردند. آنان می‌دانستند که اگر وحدت در داخل جامعه پذیرفته شود، اما در بیرون با دیوارهای مخالفت، بدگمانی و مداخله روبه‌رو گردد، کاروان آن در میانه‌ی راه از حرکت بازخواهد ماند. از این‌جاست که سفرها، گفت‌وگوها، دیدارها و رفت‌وآمدهای پی‌درپی آنان معنای روشن‌تری پیدا می‌کند. این تلاش‌ها فقط برای تبلیغ یک تشکل تازه یا معرفی یک نام جدید در صحنه‌ی سیاست نبود؛ بخشی از یک کوشش همه‌جانبه برای استوار ساختن پایه‌ی اجتماعی و سیاسی وحدت بود. آنان باید هم در داخل اعتماد می‌ساختند، هم در بیرون برای این اعتماد، مجال نفس کشیدن فراهم می‌کردند.

در واقع، این رفت‌وآمدها را باید بخشی از یک پیکار خاموش اما جدی برای پاسداری از استقلال تصمیم‌گیری جامعه‌ی هزاره دانست. مزاری و همراهان او به‌خوبی می‌فهمیدند که مرجعیت سیاسی فقط با اعلام موجودیت به دست نمی‌آید؛ باید آن را در میدان واقعی سیاست تثبیت کرد، از فشارهای بیرونی حفظ نمود و به‌تدریج به دیگران فهماند که جامعه‌ی هزاره می‌خواهد بیش از گذشته از یک آدرس سخن بگوید و درباره‌ی سرنوشت خود، با صدای خود تصمیم بگیرد. از همین منظر، این سفرها و تماس‌ها بخشی از همان طرح مهندسی جامعه بودند؛ طرحی که می‌کوشید در داخل، اجزای پراکنده را به هم پیوند دهد و در بیرون نیز برای این پیوند، حریم، جایگاه و امکان ماندگاری بسازد.

در سال ۱۳۶۷، هیأتی به ریاست قربان‌علی عرفانی برای رساندن پیام وحدت و جاانداختن آن به ایران سفر کرد؛ اما این سفر، تقریباً با ناکامی کامل روبه‌رو شد و دستاوردی قابل‌توجه به بار نیاورد. عرفانی در کتاب «از کنگره تا کنگره» نیز شرح می‌دهد که چگونه در هر گام و در هر جا، با تمسخر، اهانت و حملات تند اعضای شورای ائتلاف و مقامات جمهوری اسلامی مواجه می‌شد. بازتاب بخشی از این تلخ‌کامی‌ها را می‌توان در روایت‌های محمد ناطقی و سید رحمت‌الله مرتضوی نیز دید. همین تجربه‌ها نشان می‌داد که کاروان وحدت، در بیرون از هزاره‌جات نیز با دیوارهای سخت مخالفت و مداخله روبه‌رو بود و شکستن این دیوارها، به تلاش و تدبیر بیشتری نیاز داشت.

از همین‌رو، پس از اعلام موجودیت رسمی حزب وحدت در سال ۱۳۶۸، و به‌ویژه پس از آن‌که هیأت عالی‌رتبه‌ی جمهوری اسلامی به ریاست شیخ حسین ابراهیمی به بامیان آمد تا از پا گرفتن وحدت جلوگیری کند، مزاری خود در رأس هیأتی قرار گرفت که شماری از قدرتمندترین چهره‌های حزب وحدت را در ترکیب خود داشت. این هیأت در اواخر ماه دلو ۱۳۶۸ بامیان را به مقصد پاکستان ترک کرد. در آن روزها، برف سنگین مسیر میان بامیان و بهسود را پوشانده بود و اعضای هیأت به‌سختی راه خود را از میان برف باز کردند تا نخست به پایگاه داکتر صادق مدبر در سیاه‌پیتو برسند. آنان از این فرصت برای گفت‌وگو با او نیز استفاده کردند و کوشیدند او را به پیوستن به وحدت ترغیب کنند.

پس از آن، با همکاری داکتر صادق مدبر و با استفاده از نام‌های مستعار، از مسیرهای کوهستانی پکتیکا و پکتیا راهی پاکستان شدند و پس از سفری دشوار و صعب، خود را به پشاور رساندند. صادقی نیلی در یکی از سخنرانی‌های خود در ایران می‌گوید که این سفر در مجموع سی‌وپنج روز طول کشید. شفق سرپلی نیز روایت می‌کند که آنان در این سفر ده روز در پاکستان بودند؛ اما چون قرار ملاقاتی که با جنرال حمید گل تنظیم شده بود، با کودتای شهنواز تنی هم‌زمان شد، آنان به جای او با معاونش، کسی به نام جنرال پادشاه گل، دیدار کردند و در آن دیدار از تشکیل حزب وحدت و اهداف آن برای او توضیح دادند. سپس از آن‌جا عازم ایران شدند.

تا آن زمان، روشن شده بود که جمهوری اسلامی ایران با پشتیبانی از شکل‌گیری گروه‌های مختلف شیعی، می‌کوشید هر یک از آن‌ها را در موقعیت‌های گوناگون و برای هدف‌های معین به کار گیرد. در چنین چارچوبی، تعدد گروه‌ها برای ایران فقط یک واقعیت موجود نبود؛ وسیله‌ای برای اعمال نفوذ و تنظیم معادلات نیز بود. از این منظر، پیدایش حزب وحدت و شکل‌گیری یک مرجعیت واحد برای تصمیم‌گیری در جامعه‌ی هزاره، طبعاً می‌توانست از دامنه‌ی این نفوذ بکاهد و اختیار بیشتری را به خود هزاره‌ها بازگرداند. به همین دلیل، برای بسیاری آشکار بود که ایران این روند را به سود خود نمی‌بیند و با تردید و نگرانی به آن می‌نگرد.

فشار ایران برای جلوگیری از پیش‌رفت وحدت، فشاری سبک و تشریفاتی نبود. به همین دلیل بود که فقط چند روز پس از نخستین گردهم‌آیی برای تأسیس حزب وحدت در بامیان، هیأتی نیرومند به سرپرستی شیخ حسین ابراهیمی، نماینده‌ی خاص آیت‌الله خامنه‌ای، از ایران به بامیان آمد تا از گسترش این روند جلوگیری کند. ابراهیمی به مداخلات گسترده و بی‌رویه در امور احزاب و گروه‌های شیعی شهرت داشت و برخوردش با رهبران این جریان‌ها غالباً از موضع تحقیر، تندخویی و کوچک‌انگاری صورت می‌گرفت. فرستادن او برای چنین مأموریتی از سوی آیت‌الله خامنه‌ای نیز، به احتمال زیاد، حساب‌شده و هدفمند بود. افزون بر همه‌ی این‌ها، کینه و خصومت شخصی او نسبت به مزاری بر بسیاری آشکار بود و او یکی از کسانی بود که به صراحت در برابر وحدت سخن می‌گفت و کارشکنی می‌کرد. در واقع، آن‌چه در بامیان در حال شکل‌گیری بود، در ذهن مقامات جمهوری اسلامی، صرفاً زایش یک تشکل تازه نبود؛ نوعی جابه‌جایی در مرکز ثقل مرجعیت سیاسی شیعه‌های افغانستان نیز محسوب می‌شد. از همین‌جا می‌توان فهمید که چرا واکنش‌های آنان تا این اندازه شدید و حساس بود.

در درون خودِ گروه‌های شیعی نیز چهره‌ها و حلقه‌های بانفوذی حضور داشتند که ادامه‌ی همان ائتلاف پیشین و هماهنگی با نظر ایران را بیش از پذیرش مرجعیت واحد حزب وحدت، به سود خود می‌دیدند. برای این دسته، وحدت فقط به معنای نزدیک شدن گروه‌ها به یکدیگر نبود؛ بلکه به معنای محدود شدن میدان مانورهای مستقل، کاهش وزن فردی آنان، و تن دادن به نظم تازه‌ای در تصمیم‌گیری نیز بود. طبیعی بود که چنین کسانی، افزون بر ملاحظات بیرونی، از منظر منافع و موقعیت خود نیز به‌آسانی با وحدت کنار نیایند. از همین‌رو، از هر وسیله‌ی ممکن برای کند کردن، عقب راندن یا بی‌اعتبار ساختن این طرح بهره می‌گرفتند.

در میان همه‌ی این مخالفت‌ها، جدی‌ترین و آشکارترین مخالفت از سوی شیخ محمد آصف محسنی صورت گرفت. او حزب وحدت را صریحاً پروژه‌ای انحرافی و ساخته‌وپرداخته‌ی کمونیست‌ها و التقاطی‌ها می‌خواند و نفوذ مائویست‌های هزاره را در آن خطری جدی می‌دانست. این نوع برخورد، فقط یک اختلاف سیاسی یا تشکیلاتی نبود؛ تلاشی نیز بود برای سلب مشروعیت دینی و فکری از وحدت و معرفی آن به‌عنوان حرکتی آلوده، مشکوک و نامطمئن. محسنی حتا از این‌که شماری از برجسته‌ترین فرماندهان حزب خودش «میثاق وحدت» را امضا کرده بودند، سخت ناخشنود و نگران شد. با این همه، او به‌زودی توانست آنان را از تعهدشان بازگرداند و حزب تحت رهبری خود را همچنان به‌صورت موازی با حزب وحدت حفظ کند. درخور توجه این‌که او در همه‌ی این تلاش‌ها و فعالیت‌ها، از پشتیبانی بی‌دریغ شیخ حسین ابراهیمی نیز برخوردار بود.

این مخالفت‌ها، هرچند در ظاهر می‌کوشیدند طرح وحدت را خام، انحرافی یا ناسازگار با منافع شیعه‌ها جلوه دهند، در باطن از واقعیتی عمیق‌تر پرده برمی‌داشتند: این‌که وحدت بر یکی از بنیادی‌ترین گره‌های تاریخی جامعه دست گذاشته بود و آن، گره پراکندگی مرجعیت بود. همین که این طرح توانسته بود در داخل و خارج چنین مقاومت‌هایی را برانگیزد، خود نشان می‌داد که با یک شعار سطحی و بی‌اثر روبه‌رو نبودیم. وحدت، در حقیقت، به نقطه‌ای رسیده بود که هم موازنه‌ی قدرت را در درون جامعه دگرگون می‌کرد و هم دایره‌ی نفوذ و محاسبه‌ی بازیگران بیرونی را محدود می‌ساخت. از همین‌رو، پافشاری مزاری و یارانش بر این طرح، فقط پافشاری بر یک تشکل سیاسی تازه نبود؛ ایستادگی بر سر حق جامعه برای داشتن زبان، موضع و مرجعیت مستقل خود نیز بود.

اگر بخواهیم این بخش از قصه را در پرتو روح کلی این یادداشت بخوانیم، باید بگوییم که وحدت از همان آغاز، تنها با زخم‌های درونی جامعه روبه‌رو نبود، بلکه هم‌زمان با فشارهای بیرونی و مقاومت‌های درون‌گروهی نیز دست‌وپنجه نرم می‌کرد. با این همه، مزاری و همراهانش از این راه بازنگشتند. آنان به‌خوبی دریافته بودند که اگر جامعه‌ی هزاره بخواهد از کاریدور فرساینده و فرسوده‌ی گذشته بیرون آید، باید پیش از هر چیز اعتماد به مرجعیت خویش و توان تصمیم‌گیری مستقل خود را از نو بازسازی کند. از این منظر، وحدت فقط کنار هم آمدن چند گروه نبود؛ تلاشی بود برای آن‌که جامعه، پس از سال‌ها پراکندگی، بار دیگر بتواند خود را از یک آدرس واحد بازشناسد و سرنوشت خویش را بیشتر از گذشته در دست خود بگیرد. این، در نظر من، هسته‌ی اصلی آن چیزی است که در این یادداشت‌ها از آن با تعبیر «مهندسی جامعه» یاد می‌کنم؛ کاری که مزاری آن را در دشوارترین شرایط ممکن و در میان انبوهی از مانع‌ها و مقاومت‌ها آغاز کرد و تا واپسین روز زندگی خود پی گرفت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000