سال ۱۳۶۹، در امتداد تجربههای سال ۱۳۶۸، برای من و نیز برای جامعهی هزاره در افغانستان، سال ورود به مرحلهای تازه از یک تحول بزرگ سیاسی و اجتماعی بود. در این یادداشت، قصهی مربوط به خودم را روایت میکنم و در یادداشت بعدی، به قصهی پیوندخورده با کلیت بزرگتر جامعهی هزاره خواهم پرداخت. آن سال، برای من هم سالِ آزمون بود و هم سالِ اعتماد: آزمونِ کارها، رابطهها و تجربههایی که اینبار در سطحی بالاتر از یک حس استقلال و خودارادیت در برابرم قد میکشیدند و اعتماد، در مرتبهای که میتوانست هم راه پیشِ رویم را روشنتر کند، هم کسانی را که در کنارم ایستاده بودند در ترازو و محک دقیقتری بگذارد و هم فضایی را که در آن نفس میکشیدم، با همهی خطرهای پنهان و سایههای نهفتهاش، روشنتر و قابلفهمتر پیش چشمم بیاورد.
دوونیم ماه زمستان را در سهقلعهی قیاق، با درسهای مقدماتی صرف و نحو زبان عربی نزد استاد حکیمی سپری کردم که برای من یک دورهی بسیار پربار و تعیینکننده بود. از یکسو، فرصت یافتم که بر توانایی خود برای یادگیری و پیشرفتن در قلمرو معارف اسلامی بیشتر اعتماد کنم. از سوی دیگر، با خود استاد حکیمی نیز در یک فاصلهای نزدیکتر آشنا شدم و در گفتوگوهای حضوری، وجوه بیشتری از زندگی، تجربهها و نگاه مشترک همدیگر را کشف کردیم. در همان مدت، با فضای جبهه، مجاهدین، کادرها و مسئولان سازمان نصر و پاسداران جهاد نیز در موقعیتهای مختلف آشنایی نزدیکتری پیدا کردم و درک من از مناسبات درونی آن محیط، آرامآرام شکل دقیقتری به خود گرفت.
در همان زمستان، در نتیجهی چندین جلسه و صحبتی که با مسئولان محلی سازمان نصر داشتیم، تصمیم بر آن شد که در سال تعلیمی ۱۳۶۹ از مکتب شهید نظامی به مکتب شهدای سراب منتقل شوم و در عین حال، برای ایجاد مکتبهای تازه در نقاط مختلف سراب و جرمتو نیز زمینهسازی کنم تا در فصل خزان، وقتی به پشاور بر میگشتم، بتوانم این مکاتب را نیز در چهارچوب برنامههای کمیتهی سویدن برای افغانستان رسمیت ببخشم و مطابق وعدهای که داکتر فاروق وردک داده بود، امکانات و لوازم آنها را نیز با خود بیاورم.
***
وقتی بهار ۱۳۶۹ از راه رسید، با یک تشریفات سادهی اداری، به مکتب شهدای سراب منتقل شدم. این انتقال، برای من، آغاز سالی پر از کار و امید بود؛ سالی که در کنار شوقِ ساختن و پیش بردن، فصلی از رویارویی با دشواریها و سوءظنهای عمیق را نیز با خود میآورد که همه در بطن جامعهای در حال گذار شکل میگرفت. من نیز در متن همهی این تحولات ایستاده بودم؛ اما دستکم در آن سن و سال و با آن اندازه از تجربه و شناختی که داشتم، هنوز نه ژرفای تنشهایش را درست میفهمیدم و نه میتوانستم خطرهای نهفته در زیر پوست آن را بهدرستی بخوانم. بخشی از این دشواریها از کشمکش با برخی فرماندهان محلی سازمان نصر و مسئولان مدرسههایی برمیخاست که در همجواری مکتب شهدا فعالیت داشتند. کشمکشهایی که، با همهی خصلت قبیلهای، تنگنظرانه و سطحیشان، از همان هفتههای نخست ورودم سر برآوردند و مرا در برابر آزمونهایی قرار دادند که انتظارشان را نداشتم و برای رویارویی با آنها نیز آمادگی لازم را در خود حس نمیکردم.
در آن سال، شمار زیادی از طلاب مدرسهی شهید واعظ – که وابسته به سازمان نصر بود – و نیز شمار کمتری از طلاب مدرسهی توحید – مربوط به پاسداران جهاد – راه مکتب شهدا را در پیش گرفتند و در آنجا ثبتنام کردند. این رویداد، در ظاهر شاید چیزی بیش از یک جابهجایی آموزشی ساده به نظر نمیرسید؛ اما در واقع نشانهای بود از تغییری آرام و معنادار که در ذهن خانوادهها، در نگاه خود شاگردان و در افق انتخابهای نسل تازه در حال شکلگیری بود. ما پس از گرفتن یک امتحان سادهی تثبیت سویه، هر یک از آنان را در صنفی جا میدادیم که حدس میزدیم بتوانند درسهای خود را در آنجا بهتر و منظمتر دنبال کنند. در کنار اینان، شمار زیادی از پسران قریههای اطراف نیز به مکتب روی آوردند و کمکم فضای مکتب را سرشار از رفتوآمد، صدا، جنبوجوش و امید ساختند. بعضی از این بچهها صبح هنوز هوا کاملاً روشن نشده، از خانه بیرون میشدند و روزانه تا دو ساعت راه را با پای پیاده میپیمودند تا به مکتب برسند. کودکانی با لباسهای ساده و چهرههای آفتابسوخته که خستگی راه در سیمای شان پیدا بود؛ اما در برق چشمهای شان شوق آموختن و رؤیای فردایی دیگر موج میزد.
همین استقبالِ روزافزون، و بیش از همه کشیدهشدن طلاب مدرسهها به سوی مکتب، در دل آخوندهای مدرسه و برخی از فرماندهان محلی سازمان نصر نگرانیای را بیدار کرده بود که رفتهرفته رنگ هراس به خود میگرفت. آنان در گشایش مکتب، فقط باز شدن چند صنف درسی و آغاز یک برنامهی آموزشی تازه را نمیدیدند، بلکه نشانههای جابهجایی خاموش و عمیقتری را حس میکردند که به گمانشان میتوانست آرامآرام پایههای مدرسه و نظام سنتی آموزش آخوندی را سست کند. از نگاه آنان، مدرسه فقط جای درس و بحث نبود؛ سنگر اصلی معارف اسلامی، کانون تربیت دینی و یکی از استوارترین پایههای نفوذ و اقتدار اجتماعی روحانیت در متن جامعه به شمار میرفت. به همین سبب، مکتب در ذهن آنان نه نهادی در کنار مدرسه، بلکه رقیبی خاموش و خزنده بود که بیآنکه هیاهویی برپا کند، آهستهآهسته در حال باز کردن جای خود در دل مردم بود.
حتی درسهای برگرفته از نصاب آموزشی ایران، شعارهایی مانند «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی»، «مرگ بر امریکا»، «مرگ بر صدام یزید کافر»، «الله اکبر، خمینی رهبر» و سرودهایی که همه رنگوبوی ایرانی و مذهبی داشتند نیز نمیتوانست تردید و دلآشوبی آنان را از میان ببرد. گویی آنان از همان آغاز، با نوعی حس پیشینی و غریزی، روح متفاوت «مکتب» را در برابر «مدرسه» بو کشیده بودند. تفاوتی که شاید هنوز نمیتوانستند آن را با مفاهیم روشن و دقیق توضیح دهند؛ اما حضورش را حس میکردند و از همین حضور مبهم، احساس خطر و ناامنی به آنان دست میداد. انگار میفهمیدند که «مکتب»، حتی اگر در ظاهر با همان شعارها و نشانههای آشنا پیش برود، در عمق خود حامل منطق دیگری است؛ منطقی که دیر یا زود، بچهها را به افق دیگری از فهم، انتخاب و زندگی خواهد کشاند.
در تصور آنان، درسهای مکتب – که بر الگویی نوینتر و معاصرتر استوار بود و شاگرد را با حساب، ساینس، زبان، جغرافیا و شیوهای دیگر از فهم جهان آشنا میکرد – رفتهرفته بچهها را از مدرسه، از آخوند و در نهایت از دین و معارف اسلامی دور میساخت. آنان با نوعی هراس پنهان میدیدند که بچههایی که تا دیروز در حلقهی درس ملا مینشستند، اکنون به سوی صنفهایی میروند که در آنجا از کتابهای دیگر، مفاهیم دیگر و افقهای دیگری سخن گفته میشود. از همین رو، استقبال از مکتب در چشم آنان فقط افزایش شمار شاگردان نبود، زنگ خطری بود که از یک تغییر خاموش اما ژرف در زیر پوست جامعه خبر میداد.
این نگرانی، البته، به صورتهای مختلف به من میرسید و من از اصل وجود آن بیخبر نبودم؛ اما نه آن را آنگونه که باید جدی میگرفتم و نه میتوانستم ژرفا و دامنهی واقعیاش را درست بخوانم. در ذهن من، این واکنشها بیشتر بازتاب تنگی افق فکری، محدود بودن تجربهی اجتماعی و بسته بودن ذهنیتی بود که هنوز توان همزیستی با پدیدههای تازه را در خود پرورش نداده بود. با خود میاندیشیدم که اگر ما کار خود را با صبوری، پایداری و اطمینان ادامه دهیم و بچهها اندکاندک با افقهای تازهتری از آگاهی آشنا شوند، این حساسیتها نیز به تدریج فروخواهد نشست و در برابر واقعیتی که آرامآرام در حال شکلگیری است، عقب خواهد رفت.
در عین حال، من به پشتوانهی استاد حکیمی و استاد عرفانی در سطوح بالای سازمان نصر دلگرم بودم و حمایت برخی از مسئولان محلی را نیز پشت سر خود احساس میکردم؛ کسانی که با من رابطهی نیک و همراهانه داشتند و همین هم برایم نوعی قوت قلب میداد. افزون بر این، همهی معلمانی که با من در مکتب کار میکردند، از چهرههای بانفوذ، شناختهشده و معتبر همان منطقه بودند؛ کسانی که هم خود و هم خانوادههایشان در جامعهی محل از حرمت و اعتبار برخوردار بودند. به همین دلیل، برچسبهایی که به خاطر مکتب و درسهای مکتبی بر آنان زده میشد، چندان خریدار نداشت و اینکه همهی آن سوءظنها و بدگمانیها در نهایت به شخص من برگردانده شود نیز، دستکم در ظاهر، منطق روشن و زمینهی قانعکنندهای نداشت.
همهی این عوامل دست به دست هم داده بود و در ذهن من نوعی آرامش و اطمینان ساخته بود؛ آرامشی که امروز، وقتی به آن برمیگردم، میبینم بیش از آنکه زادهی شناخت دقیق موقعیت باشد، برآمده از همان اعتمادی بود که هنوز خطر را به تمامی نمیشناخت. من خود را در پیلهای از مصونیت احساس میکردم؛ پیلهای که گمان میبردم به اندازهی کافی محکم است و مرا از تیررس بدگمانیها و آسیبها دور نگه میدارد. از همین رو، نه تنها نیاز چندانی به هراس و احتیاط بیشتر در خود حس نمیکردم، بلکه در مواردی همین احساس مصونیت، مرا از دیدن بخشی از واقعیت نیز بازمیداشت. اکنون که به آن روزها فکر میکنم، میفهمم که یکی از پیچیدهترین چهرههای اعتماد همینجا خود را نشان میدهد: جایی که اعتماد، در عین آنکه به انسان نیرو و آرامش میدهد، ممکن است او را از درک بهموقعِ خطرهای نهفته در پیرامونش نیز غافل سازد.
سالها بعد، با تعبیر مشهور توماس گری، شاعر انگلیسی قرن هجدهم، آشنا شدم که میگوید: «آنجا که نادانی مایهی آرامش است، دانایی عین حماقت است.» هر بار که این عبارت را به یاد میآورم، حس میکنم این سخن در آن روزگار، هم بر من صادق بود و هم بر کسانی که از موضع نگرانی دینی در برابر ما ایستاده بودند. من نمیدانستم چه خطرهایی در برابرم کمین کرده بود و به همین دلیل، با خاطری نسبتاً آسوده به کارم ادامه میدادم. آنان نیز نمیدانستند که با تحمل و اجازه دادن به کارهایی که من و همکارانم انجام میدادیم، چگونه راهی را برای شکستن سیطرهی تاریخی و سنت حاکمانهی خود بر ذهن و روان جامعه باز میکنند. هر دو سوی ماجرا، به نحوی در پناه ناآگاهیِ خود احساس امنیت میکردیم. هر دو جانب ما از دانشی محروم بودیم که اگر آن زمان به تمامی در اختیار میداشتیم، شاید ما را فلج میکرد یا دستکم محتاطتر و هراسناکتر میساخت.
بعدها، در چارچوب بحثهای امپاورمنت و با آشنایی با مفهوم «Alternative Pathway» یا «کاریدور بدیل»، معنای عمیقتری از آنچه در آن روزها در محیط بسته و عقبماندهی جغتو انجام میدادیم، برایم روشن شد. در آن زمان، در تمام مناطقی از ولسوالی جغتو که زیر سیطرهی شورای هماهنگی قرار داشت، مجموعاً پنج مدرسهی کوچک و بزرگ فعال بود. اما در فاصلهی سالهای ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۱، وقتی شمار مکتبهایی که در این مناطق آغاز به کار کردند به پنج باب رسید، در واقع یک مسیر بدیل در برابر نظم سنتی پیشین گشوده شد. با گسترش مکتب، دروازههای مدرسهها – و به تبع آن، دروازههای مسجدهایی که مدخل ورود به آن مدرسهها بودند – آرامآرام از رونق افتادند. مردم ترجیح میدادند پسرانشان را به مکتب بفرستند تا با علوم روز آشنا شوند و از آن مجرا افق تازهای برای آیندهی خود بگشایند.
امروز اگر به عقب نگاه کنیم، میبینیم که از دل همان مکتبها و سلسلهمکاتبی که بعد از آن در این مناطق شکل گرفت، هزاران کادر دانشگاهدیده و متخصص در رشتههای مختلف وارد جامعه شدهاند. حال آنکه در برابر این جریان، تقریباً هیچ آخوند و طلبهای که محصول مستقیم همان مدرسههای محل باشد و به عنوان چهرهای برجسته و اثرگذار در سطح کلان مطرح شده باشد، به چشم نمیخورد. اگر چند نامی هم هست، بیشتر متعلق به کسانی است که در دوران مهاجرت در ایران تحصیل کردهاند، نه کسانی که زادهی همان مدارس محلی باشند. از این منظر، مکتب در جامعهی کوچک جغتو حقیقتاً یک «کاریدور بدیل» بود: راهی دیگر برای جامعه، برای آگاهی، برای آینده. راهی که اگر با مدیریت بهتر، امکانات بیشتر و حمایت سنجیدهتر همراه میشد، میتوانست نتایج بهمراتب مؤثرتر و ژرفتری به بار آورد.
***
از کارهایی که در آن روزهای غفلت و بیخبریِ من، در «کاریدور بدیل» مکتب صورت گرفت، خاطرهها و دستاوردهای زیادی در ذهنم مانده است؛ خاطرههایی که بعضی هنوز هم با یادآوریشان طعم شیرینی در دلم مینشیند و بعضی دیگر، با همهی فاصلهی زمانی، اندوه و تأمل خاموشی را در جانم زنده میکنند. با اینهمه، دوست دارم در اینجا به چند نمونهی آن اشاره کنم؛ نه فقط از آنرو که بخشی از سرگذشت شخصی خودم را میسازند، بلکه بیشتر از این جهت که حس میکنم هر یک از آنها چیزی بر ذخیرهی آگاهی و عبرتهای ما میافزایند و شاید بتوانند معنای تغییر را در یک جامعهی سنتی و بسته، اندکی روشنتر در برابر چشم ما بگذارند.
وقتی امروز به عقب برمیگردم و چهرههای آن پسران را یکی یکی در ذهنم مرور میکنم، گاهی شگفتزده میشوم از اینکه یک راه کوچک و ساده، چگونه میتواند سرنوشتهای بزرگی را دگرگون کند. اگر بخواهم تقریبی حساب کنم، شاید بیست تا سی نفر از همان شاگردانی که در آن سالها در مکتبهایی درس میخواندند که آرامآرام جای مدرسههای دینی را میگرفتند، امروز در شمار متخصصان آموزش، پزشکی، انجنیری، حقوق، محیط زیست و دیگر رشتههای علوم معاصر باشند. بعضیهای شان تا درجهی ماستری و دکترا پیش رفتهاند و نه تنها زندگی خود، بلکه سرنوشت خانوادهها، فرزندان، برادران، خواهران و بسیاری از بستگان و نزدیکان خود را نیز در مسیر دیگری قرار داده اند. هر بار که به یکی از این چهرهها میاندیشم، بیشتر از پیش حس میکنم که مکتب فقط یک محل درس نبود؛ روزنهای بود که به روی عالمی دیگر باز میشد؛ به روی نوعی دیگر از دیدن، فهمیدن، آرزو کردن و ساختن.
با بیشتر این افراد هنوز هم در تماس و ارتباط هستم. گاهی میان ما سخنی رد و بدل میشود، گاهی خاطرهای تازه میشود، و گاهی نیز شوخیای جان میگیرد. با بعضی از آنان به طنز میگویم: اگر همانگونه طلبه مانده بودی و درس آخوندی را ادامه میدادی و امروز مثلاً یک مجتهد یا مرجع دینی میشدی، خدا میداند خودت و خانوادهات و جامعهی هزاره از شر فتواها و بکننکنهایت چه حالی میداشتند! این سخن، البته، در ظاهر چیزی جز شوخی و مطایبه نیست؛ اما در زیر همین شوخی، حقیقتی جدی و معنادار نهفته است. آنچه در این آدمها تغییر کرده، فقط عنوان شغلی یا موقعیت اجتماعیشان نیست؛ جهانشان عوض شده است. افق نگاهشان جابهجا شده است. شیوهی فهمشان از زندگی، از جامعه، از خیر و شر، از آینده و حتی از خودِ انسان، دیگر همان فهم و زبان پیشین نیست.
هرچه بیشتر به این تجربه فکر میکنم، بیشتر درمییابم که آنچه در آن سالها در اطراف ما اتفاق میافتاد، چیزی فراتر از باز شدن چند صنف درسی و ثبتنام چند کودک و نوجوان بود. مکتب، در واقع، راه دیگری در دل همان جهان قدیم باز میکرد؛ راهی که نمیخواست در همان آغاز، نظم موجود را برهم بزند یا با ساختارهای جاافتاده درافتد، بلکه میخواست آرام، بیصدا و پیگیر، افق تازهای در ذهن مردم پدید آورد. سالها بعد، وقتی با مفهوم «کاریدور بدیل» یا «Alternative Pathway» آشنا شدم، تازه بهتر فهمیدم که آنچه ما در جغتو، با همهی سادگی و بیخبری خود، انجام میدادیم، در حقیقت چیزی از همین جنس بود: باز کردن یک راه بدیل در دل جامعه.
ظرافت «کاریدور بدیل» در همینجاست. تغییر از راه درهمشکستن نظم کهنه و برهمزدن فوری ساختارهای موجود رخ نمیدهد؛ بلکه از جایی آغاز میشود که کسی، بیهیاهو و بیادعا، پنجرهای کوچک به سوی امکان دیگری باز میکند. در آغاز، آن پنجره شاید چندان مهم به نظر نرسد. حتی ممکن است بسیاری آن را نادیده بگیرند. اما اگر همان روزنهی کوچک به تجربهی واقعی زندگی مردم گره بخورد، اگر مردم از خلال آن منفذ، اثری واقعی را در سرنوشت فرزندانشان ببینند، همان راه کوچک کمکم به دالانی بدل میشود که نسل تازه از آن عبور میکند و به افق دیگری از زندگی پا میگذارد. در چنین وضعی، جامعه بیآنکه ناگهان احساس کند بنیادهایش زیر و رو شده است، آرامآرام وارد پارادایمی تازه میشود.
من امروز که به جغتوی آن روز و این روز نگاه میکنم، این جابهجایی را به روشنی میبینم. دستکم در همان بخشی از جغتو که زیر مدیریت و کنترل شورای هماهنگی بود، از سال ۱۳۶۸ تا امروز، جامعه در مدتی کمتر از چهل سال، در امتداد همین کاریدور بدیل حرکت کرده است. این حرکت، نه پر سروصدا بود و نه انقلابی و نمایشی. کسی بیرق تحول بر دوش نگرفته بود و کسی مدعی نبود که جهان کهنه را یکباره واژگون کرده است؛ اما در زیر پوست جامعه، چیزی آرامآرام تغییر میکرد. خانوادهها کمکم آرزوهای دیگری برای فرزندانشان پیدا کردند. بچهها کمکم خود را در آیینهی آیندههای دیگری دیدند. منزلت اجتماعی، آهستهآهسته از انحصار سیمای سنتی بیرون آمد و به سوی تحصیل، تخصص، مهارت و نوع تازهای از فهم زندگی متمایل شد. همین جابهجایی خاموش، در درازمدت کاری را کرد که شاید دهها شعار و خطابه و درگیری مستقیم از عهدهی آن برنمیآمد.
برای من، این فقط یک تحلیل اجتماعی نیست؛ بخشی از تجربهی زیستهی خودم است. چیزی است که آن را با چشم خود دیدهام، با دست خود لمس کردهام و با تمام وجود در سالهای بعد معنای آن را فهمیدهام. وقتی امروز با یکی از همان شاگردان دیروز روبهرو میشوم که حالا داکتر، انجینر، استاد دانشگاه یا حقوقدان است یا در گوشهای از جهان زندگی دیگری برای خود و خانوادهاش ساخته است، حس میکنم در برابر من فقط یک فرد موفق نایستاده، بلکه سند زندهای از یک تغییر تاریخی ایستاده است. او به من نشان میدهد که گاهی بزرگترین دگرگونیها از دل سادهترین کارها سر برمیآورند: از باز شدن یک مکتب، از نشستن چند کودک در صنفی کوچک، از راه رفتن چند شاگرد در جادههای خاکی و از ورق خوردن کتابی که شاید در همان روزها کسی گمان نمیکرد بتواند سرنوشت یک نسل را آهستهآهسته تغییر دهد.
شاید یکی از زیباترین درسهای این تجربه برای من همین باشد که تغییر، همیشه با فریاد و آشوب نمیآید. گاهی با گامهای آرام میآید. با امیدهای کوچک، با دستهای خالی، با معلمی که خود هنوز همهی ابعاد کارش را نمیداند و با شاگردانی که بیخبر از عظمت ماجرا، فقط راهی مکتب میشوند. سالها بعد، وقتی به عقب نگاه میکنی، تازه درمییابی که همان راه باریک و خاموش، در حقیقت کاریدور بدیلی بوده است که نه فقط مسیر زندگی چند فرد، بلکه ذهن و آیندهی یک جامعه را نیز اندکاندک به سویی دیگر برده است.
***
بخشی دیگر از تجربههای تکاندهنده و دلآزار من در همان سال ۱۳۶۹، به مزاحمتها، فشارها و آزارهایی برمیگشت که از ناحیهی برخی قوماندانها و شماری از روحانیون محلی میدیدم. یکی از تلخترین و در عین حال رازآلودترین آنها، قصهای بود که با کتابچهی خاطراتم گره خورد و رد پای آن، در نهایت، به قوماندان عارفی – یا همان عارفی ریش – ختم شد. امروز که به آن ماجرا باز میگردم، میبینم این حادثه را نمیتوان فقط در قالب یک سوءظن سیاسی، یک خصومت شخصی، یا یک تهدید امنیتی ساده فهمید. این قصه، برای من، از رویهی دیگری از «اعتماد» پرده برمیدارد؛ از رویهای که در آن، اعتماد دیگر فقط مایهی آرامش و پیوند و همدلی نیست، بلکه میتواند در آستانهی خطر نیز چهره نشان دهد و انسان را با یکی از پیچیدهترین و هولناکترین وضعیتهای زندگی روبهرو سازد.
هولناکیِ تجربهای که یاد میکنم، فقط در این نبود که کسی در فکر حذف فیزیکی من افتاده بود. هولناکیِ اصلی در این بود که همه چیز در ظاهری عادی، آشنا و روزمره جریان داشت. من در میان همان آدمهایی رفتوآمد میکردم که بسیاریشان را میشناختم، با بعضیهایشان همسفره میشدم، به برخی اعتماد داشتم و در همان فضای بهظاهر خودی و آشنا، آرامآرام زمینههای حادثهای شکل میگرفت که اگر اندک جابهجایی در زمان، تصمیم، مسیر حرکت یا ارادهی چند نفر رخ میداد، شاید نه تنها سرنوشت من، بلکه بسیاری از معادلههای بعدی زندگیام نیز به گونهای دیگر رقم میخورد.
از همینجاست که این قصه، در ذهن من، تنها قصهی یک تهدید یا یک نجات تصادفی نیست. هر بار که بعدها به آن فکر کردم، یکی از هولناکترین چهرههای «اعتماد» را در آن دیدم: جایی که انسان، به اتکای صداقت و سادگی خود، در میان شبکهای از رابطهها، شناختها، حسنظنها و بیخبریها حرکت میکند و نمیداند که درست در زیر همان زمین آشنایی که بر آن قدم میزند، چه دامها و دلهرههایی پنهان شده است. من در آن روزها، به محیط اطرافم، به آدمهایی که با آنان زندگی و کار میکردم و حتی به امنیت خاموشی که در دل همان روابط برای خود تصور میکردم، اعتمادی ساده و بیپیرایه داشتم؛ اما بعدها فهمیدم که همین اعتماد، اگرچه از پاکی نیت و روشنی دل برمیخاست، میتوانست در محیطی آکنده از سوءظن، رقابت، ترس و قدرت مسلح، تا لبهی فاجعه نیز پیش برود.
با اینهمه، آنچه این قصه را برای من از یک روایت صرفاً تلخ و سیاه جدا میکند، همین است که در همان نقطهی تاریک متوقف نماند. عارفی نیز، با همهی خشونت و سوءظنی که در آن مقطع در برابر من داشت، در سالهای بعد دچار دگرگونی شد. تغییر در نگاه و رویکرد او، برای من همواره یکی از معنادارترین بخشهای این ماجرا بوده است. گویی زندگی میخواست در دل همین قصهی تلخ، وجه دیگری از انسان را نیز به من نشان دهد: اینکه آدمی، هرچند در مقطعی از اسارت بدگمانی، تعصب و منطق حذف و خشونت عمل کند، باز هم ممکن است در پرتو تجربه، زمان، شکست، رنج و گشودهشدن افقهای دیگر، از آن تاریکی فاصله بگیرد و به فهم تازهتری از انسان، از رابطه و حتی از خودِ خویش برسد.
شاید از همین روست که این ماجرا، برای من، فقط قصهی نجات از یک کمین مرگبار نیست؛ قصهی دگرگونیِ فهم نیز هست. هم فهم من از اعتماد، و هم فهم عارفی از دیگری. شاید یکی از آموزندهترین نکتههای این تجربه نیز همین باشد که در تحولات انسانی و اجتماعی، هیچچیز به سادگیِ ظاهر آن نیست: همان کسی که روزی میتواند در ذهن خود حکم حذف تو را صادر کند، ممکن است در زمانی دیگر، در برابر همان تو، به تأمل، ندامت، محبت و تجدید نظر برسد. این دگرگونی، هرچند تلخیِ گذشته را از میان نمیبرد؛ اما به قصه معنایی عمیقتر و انسانیتر میبخشد، معنایی که بدون آن، فهم «اعتماد» نیز در این روایت ناقص میماند.
***
عارفی ریش، نام کاملش جانعلی عارفی بود. او اصالتاً از قریهی قلشورهی ککرک بود. احتمالاً در دورانی که به ایران رفته بود، جذب سازمان نصر شده و سپس همراه کاروان این سازمان به داخل برگشته بود. از آنجا که شاکی و ککرک به تمامی در کنترل داکتر شاهجهان و حرکت اسلامی قرار داشت، او نمیتوانست به زادگاه و قریهی پدری خود بازگردد و در آنجا به فعالیت ادامه دهد. مدتی در سراب بود و بعد به جرمتو رفت.
عارفی مردی شجاع، صریح، صادق و بیپرده بود. در خانهاش کتابهای فراوانی انبار شده بود. هرچند من هرگز مطمئن نشدم که آن کتابها را تا چه حد میخواند. در تمام مدت اقامتم در غزنی، فقط یک بار مرا به خانهاش مهمان کرد: روزی که از قیاق به سوی سراب میرفتیم و او در موتر جیپ خود مرا همراه گرفت. هنگام ظهر، چون به نزدیکی خانهاش رسیدیم، به منزل رفتیم و غذای مختصری را با هم خوردیم. پدرم نیز برای او حرمتی بسیار قایل بود، بهویژه از این جهت که او در منطقهی ما مهمان شمرده میشد و پذیرایی و احترامش بخشی از مسئولیت اخلاقی ما بود.
عارفی چندین بار نیز مهمان خانهی پدرم شده بود. در سخن گفتن، لحن و لهجهی خاصی داشت که به آسانی از یاد نمیرفت. در صدایش، زیر لایهی ظاهراً آرام کلمات، رگ پنهانی از خشونت و صلابت نظامی جاری بود؛ چیزی که بیآنکه فریادی در کار باشد، در دل مخاطب حس احتیاط و هراس مینشاند. شمرده و کشدار سخن میگفت، با مکثهایی که گویی از روی عادت نبود، بلکه بخشی از شیوهی حضور او در جهان بود. چنانکه انگار میخواست هر جمله را پیش از فرود آوردن، در هوا نگه دارد تا سنگینیاش بیشتر حس شود. هنگام حرف زدن، غالباً ناخنهایش را در میان تارهای ریشش فرو میبرد و آن را از پایین به بالا و دوباره از بالا به پایین شانه میزد. این حرکت در ظاهر ساده بود؛ اما به چهرهاش حالتی از تمرکز، خشونت فروخورده و نوعی هیبت خاص میبخشید. در اطراف او نیز چند تن از قوماندانها و سرگروپهای شجاع محلی حلقه زده بودند. مردانی که به جنگآوری و بیباکی شهره بودند و وفاداریشان به عارفی، بر هالهی قدرت و بیمی که پیرامون او شکل گرفته بود، چیزی دیگر میافزود.
با اینهمه، رشتهی رابطهی من بیشتر با دستهای از مسئولان محلی سازمان نصر گره خورده بود که در کشاکش رقابتهای درونسازمانی، در فراکسیون یا باند مخالف عارفی قرار میگرفتند. ریشهی این نزدیکی، بیش از هر چیز، به همان پیوندهای قومی، محلی و خانوادگی برمیگشت که پدرم با آنان داشت. آنان نیز این نخ رابطه را بیاهمیت نمیشمردند و به بهانههای گوناگون، به من نوعی حس حمایت، مراقبت و پناه میبخشیدند. چنانکه گویی در فضای پرپیچوخم و بیثبات آن سالها، میخواستند مرا در دایرهی امنیت و تعلق خود نگه دارند.
در میان آنان، جواد عطایی از همه برجستهتر بود. چهرهای که خود نیز از پشتیبانی سید حسن صالحی، قوماندان عمومی جبههی سازمان نصر، برخوردار بود و همین پشتوانه، بر وزن و اعتبارش در معادلات محلی میافزود. دانش و صادقی نیز در همین حلقه جای میگرفتند. فرزندان این دسته از مسئولان نیز در مکتب، از شاگردان فعال، بااستعداد و چشمگیر بودند و همین هم خود به خود نخ دوستی و نزدیکی میان ما را محکمتر میکرد. رابطهی من با پدرانشان تنها در سطح ملاحظات سیاسی و محلی باقی نمیماند. حضور پسرانشان در مکتب، آن پیوند را به قلمرو عاطفه، اعتماد و همدلی روزمره نیز میکشاند و استوارتر میساخت.
در سال ۱۳۶۹، وقتی من در مکتب شهدای سراب معلم شدم، رفتوآمد و سروکارم با این دسته از مسئولان محلی سازمان نصر بیشتر شد و طبعاً فاصلهام با عارفی نیز افزونتر گردید. او خود نیز کمتر به سراب میآمد و همین، فرصت دیدار و گفتوگو میان ما را محدودتر میکرد. به این ترتیب، بیآنکه در ظاهر حادثهی بزرگی رخ داده باشد، جای ایستادن من در مناسبات محلی آرامآرام روشنتر میشد و همین روشنتر شدنِ جایگاه، در فضای حساس و پررقابت آن روزگار، بیگمان در سردتر شدن رابطهی من با عارفی بیاثر نبود.
***
در همان سال، کتابچهی خاطراتی داشتم که حدود چهارصد صفحهی خطکشیشده داشت. این کتابچه برای من چیزی بیش از چند ورق کاغذ بههمدوخته بود. جلدش از پلاستیک سیاهرنگی ساخته شده بود که گویی روی لایهای نرم و نازک از سفنج کشیده شده باشد. از همینرو، هر بار که آن را به دست میگرفتم، نرمی و لطافت جلدش حس خوشایند و صمیمانهای در من بیدار میکرد؛ حسی که هنوز هم، با گذشت آنهمه سال، در خاطر من زنده مانده است. آن کتابچه، در واقع، گوشهی خلوت من بود؛ جایی که هرچه از روز و شب در ذهن و دلم تهنشین میشد، سرانجام راه خود را به سطرهای آن باز میکرد.
تقریباً هر روز، بخش مهمی از اوقات فراغتم را با همان کتابچه میگذراندم. هرچه در ذهنم میگذشت، در آن جا میگرفت: از تأملهای شخصیام گرفته تا یادداشتهایی دربارهی کتابهایی که میخواندم، از رویدادهایی که در محیط میدیدم تا خبرهایی که شبها از بیبیسی میشنیدم، از برداشتهایم دربارهی رفتار آدمها تا تجربههایم در مکتب و از گفتوگوهایی که با استاد حکیمی و دیگر استادان، آخوندها و قوماندانها داشتم تا حسها و واکنشهایی که پس از هر دیدار و هر حادثه در درونم برمیخاست. آن روزها ذوق شعر و شاعری نیز در من زنده بود. گاهی شعرهایی در وزنها و قافیههای گوناگون مینوشتم و با وسواس خاصی تاریخ و ساعت نوشتن هر یک را نیز ثبت میکردم؛ انگار میخواستم نه فقط کلمات، که لحظهی زایش آنها را نیز برای خود نگه دارم.
امروز که به عقب مینگرم، میبینم چندین قاب مهم از «اعتماد» در همان کتابچهی خاطرات نهفته بود. این کتابچه در ظاهر صرفاً مخزن یادداشتهای روزانهی من بود، اما در واقع آیینهی بیپیرایهای از نسبت من با جهان پیرامونم به شمار میرفت. اگر از منظر تجربهی زیسته به موضوع نگاه کنم، شاید هولناکترین چهرههای اعتماد را نیز در همان صفحاتی پیدا کنم که با صداقت، سادگی و بیپروایی در آنها نوشته شده بود. من با جهان اطرافم چنان صادق بودم که گویی هنوز این حقیقت تلخ به ذهنم راه نیافته بود که صداقت، در محیطی آکنده از سوءظن، رقابت، تعصب و قدرت مسلح، همیشه فضیلتِ بیهزینه نیست؛ گاهی میتواند بهسادگی تا آستانهی مرگ نیز پیش برود. شاید یکی از تلخترین ظرافتهای زندگی همین باشد که آدمی درست در همان نقطهای که بیپردهتر و پاکتر از همیشه خود را بر صفحه میریزد، از هر زمان دیگر بیدفاعتر نیز میشود.
آن روزها، استاد حکیمی چون مسئولیت مشخص و ثابتی در جبهه نداشت، بیشتر در منزل خود در سهقلعهی قیاق اقامت میکرد. من نیز معمولاً هر یکونیم یا دو ماه یکبار، وقتی مطمئن میشدم در خانه است، روز پنجشنبه با بایسکل از سراب راه میافتادم و به دیدارش میرفتم. عصر پنجشنبه و نیمهی نخست روز جمعه را با او و برخی یاران و دوستان دیگر در سهقلعه میگذراندم. این اوقات برای من هم مایهی آرامش بود، هم فرصت گفتوگو، هم مجال تأمل و آموختن. سپس عصر جمعه، یا گاهی اول وقت روز شنبه، با موترهایی که از غزنی به سوی جاغوری و مالستان میرفتند، خود را دوباره به مکتب میرساندم تا به درس و کار شاگردانم رسیدگی کنم. این رفتوآمدها در آن روزگار بخشی عادی و شیرین از زندگی من شده بود که من در آن شورِ کار در مکتب و نیاز درونیام به دیدار و همصحبتی با استاد حکیمی را همزمان اشباع میکردم.
پس از آنکه استاد حکیمی از جلسات حزب وحدت در بامیان برگشت، در مسیر رفتن به سهقلعه، توقف کوتاهی نیز در مکتب شهدای سراب داشت. آنجا کمی با هم صحبت کردیم و قرار گذاشتیم که دو سه هفته بعد، در یکی از پنجشنبهها، به دیدنش بروم. من در آن روزگار، تقریباً همهی برنامههای رفتوآمدم را با اطرافیانم در میان میگذاشتم. چیزی برای پنهان کردن نداشتم و اساساً اهل پنهانکاری هم نبودم. کتابچهی خاطراتم نیز در همان اتاقی بود که شبها در آن میخوابیدیم. یا آن را درست زیر سرم میگذاشتم، یا کنار بسترم. با این کتابچه رابطهی صمیمانهای داشتم، شبیه رابطهی کسی با محرمترین همصحبت خویش. هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که کسی ممکن است به آن دست ببرد و اگر هم روزی دستی به آن برسد، چیزی در آن باشد که از افشایش هراس داشته باشم. من هنوز در آن مرحلهی ساده و روشن از زندگی ایستاده بودم که آدم، هم به اطراف خود زود اعتماد میکند، هم به خلوت خویش و هم هنوز نمیداند که در بعضی دنیاها، حتی صمیمیترین سطرهای یک دفترچه نیز ممکن است روزی رنگ اتهام و خطر به خود بگیرد.
آن روز، مطابق همان برنامهای که بیشتر همکارانم نیز از آن باخبر بودند، پس از ختم درسهای مکتب و صرف غذای ظهر، بایسکلم را برداشتم و به راه افتادم. هوا و راه و حال درونم چنان بود که این سفر کوتاه نیز برایم چیزی عادی و بیدغدغه مینمود و شبیه رفتوآمدهای معمولی بود که در امتداد کار و زندگی آن روزهایم قرار داشت. در بخشی از راه، تصادفاً موتری که بارِ چوب داشت، از مسیر جاغوری و مالستان پیدا شد. به آن اشاره کردم. موتر ایستاد و مرا با بایسکلم سوار کرد تا به قیاق بروم.
در آن روزگار، رانندهها وقتی میفهمیدند کسی با جبهه و مجاهدین ارتباط دارد، غالباً خوشبرخوردتر و ملاحظهکارتر میشدند. شاید با این امید که در رفتوآمدهای بعدیشان، در مسیرهای ناامن و پرپیچوخم آن روزگار، از نفوذ و آشنایی او سودی ببرند و راهشان هموارتر شود. من نیز وقتی گفتم به سهقلعه میروم و از مجاهدین سازمان نصر هستم، با خوشرویی و بیدرنگ پذیرفتند. بایسکلم را نیز همراه خودم بالا کشیدم و بر بارِ چوبها جا گرفتم. در ظاهر، همه چیز ساده و عادی بود. سفری کوتاه در امتداد یک برنامهی معمولی. اما بعدها که به همان لحظه برگشتم، بارها با خود اندیشیدم که گاهی سرنوشت، در عادیترین صحنهها و در بیصداترین پیچهای راه، ایستاده است؛ جایی که انسان هنوز با خاطر آسوده بر بارِ چوبهای یک موتر مینشیند و نمیداند چند قدم آنسوتر، چه قصهای در انتظار اوست.
وقتی به سهقلعه رسیدم، یکراست به دیدن استاد حکیمی رفتم. آن روزها او به خانهای در نزدیکی مسجد سهقلعه نقل مکان کرده بود و در منزل دوم قلعه از مراجعان و دیدارکنندگان خود پذیرایی میکرد. رفتن نزد او معمولاً دشوار نبود. اگر جلسهی خصوصی و محرمانهای در کار نمیبود، محافظانش همین که مرا میدیدند، بیهیچ پرسوجویی به داخل راهنماییام میکردند. این رفتوآمدها برای من چنان عادی و آشنا شده بود که با خاطر نسبتاً آسوده از آستانهی آن خانه میگذشتم، بیآنکه گمان کنم همان دیدار معمولی، اینبار بر یکی از هولناکترین پردههای آن روزهای زندگیام گشوده خواهد شد.
وقتی داخل اتاق شدم، قوماندان عارفی را دیدم که با استاد حکیمی سرگرم گفتوگو بود. پیش از این اشاره کردهام که میانهاش با من چندان خوب نبود. ریشهی اصلی این سردی و کدورت نیز به رقابتهایی برمیگشت که او با جواد عطایی، سید حسن صالحی و چند تن دیگر از مسئولان و فرماندهان سازمان نصر در منطقه داشت. من نیز به اقتضای همان پیوندهای محلی، خانوادگی و ضرورتهای رابطهی روزمره، به آن دسته نزدیکتر بودم و همین نزدیکی، خواهناخواه، بر بدگمانی و دلخوری عارفی نسبت به من میافزود.
عارفی وقتی مرا در آستانهی در دید، چنان بهتزده شد که گویی ناگهان با شبحی روبهرو شده باشد که بیخبر از دل غیب درآمده و درست در برابر چشمان او ایستاده باشد. آن برقِ کوتاهِ حیرت را هنوز هم در چهرهاش به یاد دارم. با اینهمه، چیزی بر زبان نیاورد. چند دقیقهای دیگر همانجا ماند. میان او و استاد حکیمی حرفهایی رد و بدل شد که در ظاهر عادی مینمود؛ اما در فضای اتاق، چیزی از جنس سنگینی و ناآرامی موج میزد. سپس از جا برخاست، با اکراهی که پنهانکردنش برایش آسان نبود با من دست داد. بیآنکه چیزی بیشتر بگوید، از اتاق بیرون رفت. در آن لحظه، من فقط سردیِ آن دست دادن و سنگینیِ آن نگاه را حس کردم؛ اما هنوز نمیدانستم که پشت آن سکوت و آن بهت، چه قصهای در تاریکی در حال بستهشدن و گشودهشدن بوده است.
من کنار استاد حکیمی نشستم. او نخست، به اختصار، از جلسات حزب وحدت و بعضی خاطرهها و برداشتهایش سخن گفت. چنانکه گویی میخواهد فضای دیدار را در همان مدار آشنای همیشگی نگه دارد؛ اما هنوز آن گفتوگوی کوتاه به جایی نرسیده بود که بیدرنگ دستش را زیر متکایی که در کنار دستش بود برد، بستهی کاغذی را بیرون کشید و آرام پیش رویم گذاشت. همین که چشمم به آن اوراق افتاد، چیزی در درونم فرو ریخت. خشکم زده بود. با ناباوری نگاه کردم: چیزی حدود سی تا سیوپنج صفحه از دفترچهی خاطراتم بود؛ همان برگهایی که با خط ریز، منظم و صبورانهی خودم نوشته بودم و گمان میکردم جز من، هیچکس راهی به خلوت آنها ندارد.
وقتی اوراق را ورق زدم، دیدم همان بخشهایی است که در آنها از سازمان نصر و پاسداران نوشته بودم؛ از رفتار بعضی از نظامیان، از بیبندوباریها و ظلمهایی که گاه در حق مردم روا میداشتند و نیز از برداشتهایم از کتابهایی که میخواندم و خبرهایی که شبها از رادیو میشنیدم. روی بعضی جملهها با قلم سرخ نشانه گذاشته بودند. گویی کلمات من دیگر کلمات من نبودند، بلکه به قرینههایی بدل شده بودند که در پروندهی اتهامی که دیگری برایم ساخته بود، اضافه شده بودند. در آن لحظه، بیش از هر چیز، این احساس مرا تکان داد که خلوتِ خاموشِ دفترچهام، بیآنکه بدانم، شکافته شده و رازهای درون آن، اکنون در فضای دیگری و با معنایی دیگر در برابر من پهن شده است.
استاد حکیمی گفت: اینها را عارفی آورده بود. با اصرار زیاد میگفت تو مهرهی نفوذی شعلهایها یا اخگر هستی و آمدهای که علیه روحانیت تبلیغ کنی و بچهها و مردم را گمراه بسازی. بعد با لحنی که هم در آن هشدار بود و هم نوعی دلسوزی، افزود که به زحمت توانسته است او را قناعت دهد تا نسبت به من ذهنیتش را تعدیل کند. گفت که از نیت و صداقت و فکر من برایش سخن گفته و از او خواسته است زیاد دنبال من را نگیرد. سپس با تأکیدی روشنتر گفت: احتیاط کن. اینگونه یادداشتها را ننویس، و اگر هم مینویسی، جایی نگذار که هر کسی بتواند به آن دسترسی پیدا کند. ممکن است روزی همینها برایت دردسر بزرگی بسازد.
در آن لحظه، من فقط شنونده نبودم؛ گویی در برابر چشمان خود میدیدم که چگونه سادهترین و صمیمیترین سطرهای یک جوانِ پرشور، در فضای آکنده از سوءظن و رقابت و ترس، میتواند رنگ جرم و خیانت به خود بگیرد. دفترچهی خاطرات من، که برای خودم پناهگاه خلوت اندیشه و احساس بود، در چشم دیگری به سندی برای حذف و نابودی بدل شده بود. شاید یکی از تلخترین درسهای آن لحظه برای من همین بود که آدمی گاه بیشترین صداقت خود را درست در جایی خرج میکند که کمترین امنیت را دارد.
من چیزی برای گفتن نداشتم. فقط کاغذهایم را آرام جمع کردم و پیش رویم گذاشتم. در درونم، تنها خشم نبود؛ وحشتی سرد نیز آرامآرام جا باز میکرد و در تمام وجودم میدوید. ذهنم بیاختیار به همان اتاقی برگشت که در آن زندگی میکردم. جز اسحاق امیری و قادر نظری و یکی دو نفر دیگر، تقریباً هیچکس به آنجا رفتوآمد نداشت. هر دو نیز معلم بودند و با هر دو، به نوعی، پیوند و آشنایی نزدیکتری وجود داشت. حتی نخهایی از رابطهی خویشاوندی خانوادگی نیز در میان بود. دربارهی اسحاق امیری، با توجه به شناختی که از خلقوخو و روحیهاش داشتم، تقریباً مطمئن بودم که چنین کاری از او سر نمیزند. ذهنم بیشتر به سوی قادر نظری میرفت. وقتی نام او را نزد استاد حکیمی بر زبان آوردم، فقط لبخند کوتاهی زد و گفت: دنبال این نباش که چه کسی یادداشتهایت را خوانده یا به عارفی رسانده است. مواظب خودت باش و بیجهت خود را به دردسر نینداز.
همین پاسخ کوتاه، نگرانی مرا نه کمتر، که چند برابر کرد. مخصوصاً از آنجا که فهمیدم عارفی شخصاً وارد ماجرا شده و بدگمانیاش نسبت به من تا این اندازه شدت دارد، ناگهان حس کردم که امنیت من یکباره از زیر پایم کشیده شده است. در منطقه این سخن میان مردم کموبیش بر زبانها بود که اگر عارفی بخواهد، هر کسی را در هر جایی میتواند از میان بردارد. آن نگاهِ بهتزدهی او هنگام ورود من به اتاق، در ظاهر شاید فقط نشانهی یک تصادف نامنتظر به نظر میرسید؛ اما حرفهای استاد حکیمی کمکم این احساس را در من بیدار میکرد که شاید در پشت آن تصادفِ ظاهری، طرحی جدیتر، تیرهتر و خطرناکتر نهفته بوده است. از همینرو، برخلاف دیدارهای پیشین، آن روز بخش بزرگی از وقت ما در سکوت گذشت؛ سکوتی سنگین که در آن، هر کس در گوشهی ذهن خود چیزی را میسنجید و من، بیش از هر زمان دیگر، صدای مبهم خطر را در نزدیکی خود حس میکردم.
***
سالهای زیادی از آن حادثه گذشت تا جنگهای غرب کابل فرا رسید و در درون حزب وحدت و میان فعالان و بازماندگان سازمان نصر، آرایشها و صفبندیهای تازهای شکل گرفت. زمانه دیگر همان زمانهی پیشین نبود. آدمها نیز، زیر فشار شکستها، جابهجاییها، دلسردیها و تجربههای تلخ، آرامآرام در جایگاههای دیگری ایستاده بودند. در خزان سال ۱۳۷۳، هنگامی که نیروهای اعزامی حزب وحدت در نبرد با طالبان در غزنی شکست خوردند و دستهجمعی به سوی جغتو برگشتند، میان عارفی و استاد حکیمی نیز کدورتها و فاصلههایی پدید آمد که پیش از آن، دستکم به این آشکاری، خود را نشان نداده بود. عارفی آشکارا در کنار آن نیروها ایستاد، در حالی که استاد حکیمی با ماندنشان در منطقه موافق نبود و با اصرار میگفت که باید آنجا را ترک کنند. از همینجا، تَرَکهای پنهان در رابطهی آن دو، آرامآرام به شکافهای روشنتری بدل شد.
اندکی بعد، مقاومت غرب کابل فروپاشید و بابه مزاری به اسارت طالبان افتاد. پیکر او روز دوشنبه، بیستودوم حوت، به دست مردم غزنی سپرده شد و روی دوش مردم به جرمتو انتقال یافت. فضای آن روزها، خود، آکنده از اندوه، سرگشتگی، شکست، خشم و نوعی بهت تاریخی بود؛ گویی نه فقط یک رهبر، بلکه بخشی از افق و امید یک نسل بر زمین افتاده بود. در محفلی که به همین مناسبت در جرمتو برگزار شد، استاد حکیمی سخنرانی کرد و با هر نیت و برداشتی که از آن جمله در دل داشت، گفت: «این خط تا همینجا بود و در اینجا به پایان رسید.» همین جمله، در گوش و ذهن عارفی، طنین تلخی پیدا کرده بود. او از این سخن برداشت بسیار بدی کرده بود و به شدت از استاد حکیمی آزرده بود؛ چنانکه گویی آن عبارت را نه صرفاً یک داوری سیاسی یا تاریخی، بلکه نوعی بریدن، کنارکشیدن، یا حتی پشتکردن به خطی میدید که برای او هنوز با همهی تلخی و شکستش، حامل وفاداری و عاطفه و معنا بود.
عارفی همراه با پیکر بابه مزاری به یکاولنگ و مزار رفت و از آنجا، با طیارههای جنبش ملی و اسلامی، به بهانهی تداوی و استراحت، راهی پشاور شد. اما در واقع، او فقط از یک جغرافیا به جغرافیای دیگر نمیرفت؛ گویی از مرحلهی دیگری از زندگی و باورهای خود نیز عبور میکرد. شکستها، مرگها، پراکندگیها و ریزشهای آن روزگار، در درون بسیاری از آدمها چیزی را میشکست و چیزی دیگر را بیدار میکرد. عارفی نیز، چنانکه بعدتر دیدم، دیگر آن عارفی پیشین نبود؛ هرچند رد آن خشونت، آن صلابت و آن گذشتهی سنگین هنوز در سیمای او باقی مانده بود.
در دفتر پشاور، خیلی زود متوجه شدم که رفتار عارفی با من به کلی دگرگون شده است. آن روزها من سرگرم نشر «امروز ما» بودم و برخورد مسئولان دفتر حزب وحدت با من، در مجموع، چندان گرم و دوستانه نبود. اما عارفی، برخلاف بسیاری دیگر، با صمیمیتی آشکار و لحنی گرم با من روبهرو میشد. این تغییر، در آغاز برایم عجیب بود. روزها پیش میآمد که کنار هم مینشستیم و پیهم سخن میگفتیم. در لحن و نگاهش دیگر آن خشکی و فاصلهی پیشین دیده نمیشد. گویی در زیر پوست حوادثی که از سر گذرانده بود، چیزی در درون او جابهجا شده بود و اکنون من با چهرهی دیگری از همان مرد روبهرو بودم.
تا اینکه روزی زبان گشود و با رضایت از کارهایی که من در غرب کابل کرده بودم، سخن گفت. از مطالب «امروز ما» یاد کرد و با تفصیل از تغییراتی حرف زد که در نگاه و روحیهاش پدید آمده بود. سپس از سخنان استاد حکیمی بر بالین پیکر بابه مزاری یاد کرد و از رنجش و دلآزردگیاش نسبت به آن سخن گفت. حرفها که پیش رفت، ناگهان ماجرای آن دیدار قدیمی ما در اتاق استاد حکیمی را پیش کشید؛ همان روزی که من چیزی از عمق خطر نمیدانستم و او، چنانکه بعدتر فهمیدم، تا آستانهی تصمیمی هولناک پیش رفته بود.
از او پرسیدم: آن یادداشتها را از کجا آورده بودی؟ مثل همیشه، لبخندی زد، دستی در ریش خود کشید و گفت: دنبال این قصه نگرد. اصل مسأله این بود که ما در آن روزها تو را خطرناکترین مهرهی نفوذی شعلهایها و اخگر میدانستیم. فکر میکردیم آمدهای تا مکتب را جای مدرسه بنشانی و علیه روحانیت کار کنی. بعد با صراحت بیشتری افزود: دو مشکل داشتیم؛ یکی حمایت بیدریغ استاد حکیمی از تو و دیگری حمایت جواد عطایی و آقای صالحی. سند و مدرک قاطعی نداشتیم که علیه تو اقدام کنیم. تا اینکه یادداشتهایت به دستم رسید. وقتی آنها را دیدم، دیگر برایم تردیدی باقی نماند که تو مهرهی خطرناکی هستی که به عنوان نفوذی وارد سازمان شدهای و باید از سر راه برداشته شوی.
بعد، با آرامشی که از هولناکیِ مضمون حرفهایش نمیکاست، گفت: برای همین، سه کار کردم. اول، کسانی را گماشتم که رفتوآمد و حرکتهایت را پیوسته زیر نظر بگیرند. دوم، آن یادداشتها را نزد استاد حکیمی بردم تا برای عملیاتی که در نظر داشتیم، رضایت او را به دست آورم. سوم، سه نفر را مأمور کردم که وقتی به کوتل کوکپورو میرسی، تو را تیرباران کنند و خودشان ناپدید شوند.
سپس با جزئیات بیشتری توضیح داد که از نیمهی ظهر آن روز تا نزدیک عصر، نزد استاد حکیمی نشسته بود و میکوشید او را قناعت دهد که من خطرناکم و باید حذف شوم. اعتراف کرد که از پیامدهای اخروی این کار نیز هراس داشته و از همین رو، گرفتن اجازهی استاد حکیمی برایش نوعی حلالِ مشکل بوده است؛ گویی میخواسته بار سنگین آن تصمیم را با تأیید کسی که برایش اعتبار معنوی داشت، سبکتر کند. اما استاد حکیمی ایستادگی کرده و گفته بود که مرا میشناسد و اطمینان دارد که جاسوس و نفوذی نیستم؛ هرچه میگویم و هرچه مینویسم، از سر فکر و برای خودم است، نه برای گزارشدهی به جایی دیگر.
عارفی آنقدر گفت و گفت تا سرانجام به جملهای رسید که هنوز هم طنینش را در ذهنم حس میکنم. گفت: من از مزار فقط برای این آمدم که تو را ببینم، ببوسم و از تو بخشش بخواهم.
من در برابر این اعتراف، حقیقتاً حیران مانده بودم. نمیدانستم چه باید بگویم. میان آن عارفیِ امروز و آن عارفیِ دیروز، فاصلهای افتاده بود که فهمیدنش آسان نبود. وقتی برایش گفتم که آن روز با موتر چوب به سهقلعه آمده بودم، تازه فهمید که چگونه از تیررس کسانی که برای کشتنم گماشته بود، گریخته بودم. شاید همانجا بود که خود او نیز با وضوح بیشتری دریافت که مرگ و زندگی آدمی گاهی به چه رشتههای باریک و نامرئی بسته است.
با اینهمه، او نام آن سه نفری را که برای کشتن من توظیف کرده بود، نگفت. نام کسی را هم که دفترچهی یادداشتهایم را به دست او رسانده بود، فاش نکرد. من از کینه و نفرت قادر نظری نسبت به خود کموبیش باخبر بودم، اما به سبب همان رشتهی خویشاوندی، هرگز باور نمیکردم که کسی بتواند به کاری دست بزند که فرجامش مرگ من باشد. نفرت قوماندانها و نظامیان نزدیک به عارفی را نیز حس میکردم، اما هیچگاه احتمال نمیدادم که روزی واقعاً در دام آنها بیفتم یا به دست آنان کشته شوم.
امروز که به آن صحنهها بازمیگردم، آنچه بیش از همه مرا به تأمل وامیدارد، فقط هولناکیِ تصمیم عارفی نیست؛ بلکه پیچیدگیِ انسانیِ همان دگرگونی بعدی او نیز هست. اینکه چگونه مردی میتواند در مقطعی، با تمام وجود، دیگری را خطری مرگبار ببیند و برای حذفش نقشه بکشد. سپس در مقطعی دیگر، پس از عبور از شکست، اندوه، زمان و تجربه، به همان آدم نزدیک شود، زبان به اعتراف بگشاید و از او بخشش بخواهد. برای من، این فقط قصهی نجات از یک کمین نبود؛ قصهی دگرگونیِ نگاه انسان نیز بود. گویی زندگی، در دل آن روایت تلخ، میخواست نشان دهد که آدمی حتی از درون تاریکترین سوءظنها نیز، اگر هنوز روزنهای برای تأمل و بازبینی در او باقی مانده باشد، میتواند به فهمی دیگر از انسان و رابطه و حقیقت برسد.
رویهی دیگر این قصه، برای من، بیش از خودِ خطر، تلخیِ معنای آن بود که حتی تا کنون نیز دلم را فشرده میکند. من در آن سن و سال، با همهی جوانی و خامی و شورِ پاکی که در دلم بود، راههای دشوار کوهستانی غزنی تا پکتیکا و پکتیا و پاکستان را با عشق طی میکردم. از تلخک تا قیاق در رفتوآمد بودم، از خانه و خانواده دور میماندم، با سرما و گرسنگی و خستگی و صد دشواری دیگر میساختم، فقط برای اینکه چند کودک درس بخوانند، چراغ کوچکی در دل آن تاریکی روشن بماند و برای همنسلانم روزنهای به سوی آینده باز شود. من نه در پی نام بودم و نه در آرزوی نان و مقام. همهی سرمایهی من، همان شور صادقانهای بود که میخواست در دل آن ویرانی و محرومیت، کاری هرچند کوچک اما روشن و نجاتبخش انجام دهد. از همینرو، وقتی امروز به یاد میآورم که در برابر آن همه عشق و رنج و بیادعایی، نه سپاس و همراهی، بلکه نفرت و سوءظن و حتی طرح مجازات و مرگ در انتظارم بوده است، زخمی قدیمی در دلم دوباره سر باز میکند. شاید یکی از تلخترین حقیقتهای زندگی همین باشد که انسان گاهی پاکترین خدمتهایش را در جایی عرضه میکند که کمترین فهم برای دیدن آن و کمترین انصاف برای قدرشناسی از آن وجود دارد. اما با اینهمه، همان درد نیز نتوانست شعلهای را که در دل من برای روشنی و آموزش روشن شده بود، خاموش کند. شاید بخشی از آن، ناشی از همان جهالتی بود که «گری» در شعر خود «جهالت مقدس» نام گذاشته بود و آن را از دانشی که به حماقت محض منتهی میشد، جدا میکرد.
راستش، من حتی امروز، هیچگاهی در طول این سالهای دراز، به عارفی یا هیچیک از نظامیان و فرماندهان سازمان نصر، کینهای در دل نداشتهام. برعکس، همه را دوست داشتهام و گمان میکنم آنان نیز، در وضعیتی آکنده از ناآگاهی، همزمان هم در نقش جلاد ظاهر شده و هم خود قربانی همان منطق جلادی بودهاند. از روزی که عارفی در پشاور آن سخنان مهرانگیزش را با من در میان گذاشت، محبتش در دلم بیشتر شد. شاید من بیشتر از او خوشحال بودم که آن روز، به ناحق، به دست او یا افرادش کشته نشده بودم.
پس از آن، عارفی در هر فرصتی که پیش میآمد، محبتش را از من دریغ نمیکرد. حتی در همان روزهای دشوارِ حضورم در دفتر حزب وحدت نیز، حمایت و مهربانی او برایم معنا و ارزش زیادی داشت. او در واقع، فضای دفتر را بیش از پیش به سود من تغییر داد.
***
اگر امروز به قصهی مکتب شهدا بازگردم و آن را در آیینهی «اعتماد» نگاه کنم، میبینم که با روایتی ساده و یکلایه روبهرو نیستم. این فقط قصهی صداقت و غفلت من نیست؛ فقط قصهی حسنظن و سوءظن دیگران هم نیست و فقط حکایت نجات یافتن من از یک مرگ محتمل نیز نیست. آنچه در آن سالها بر من و بر اطرافیانم گذشت، قصهی لایههای تو در توی اعتمادی است که گاهی دست آدم را میگیرد و به پیش میبرد و گاهی درست در همان حال، او را تا لبهی خطر و فاجعه نزدیک میکند.
من در آن روزها به خودم، به پاکی نیتم، به روشنی آرزوهایم و به درستی راهی که انتخاب کرده بودم، اعتماد داشتم. به استاد حکیمی نیز اعتماد داشتم. اکنون که به عقب مینگرم، میبینم که این اعتماد، در حساسترین لحظه، چگونه به معنای واقعی کلمه نجاتبخش شد. به آدمهای اطرافم هم اعتماد میکردم؛ به همکارانم، به هماتاقیهایم، به فضای آشنایی که در آن نفس میکشیدم و حتی به همان سادگیِ بیغلوغشی که به من اجازه میداد باور کنم دفترچهی خاطراتم فقط خلوتخانهی ذهن و دل من است، نه چیزی که روزی بتواند به سند مرگ من بدل شود.
اما در کنار این همه، نوع دیگری از اعتماد نیز در کار بود: اعتمادِ زادهی خامی و ناآگاهی. اعتمادی که هنوز خطر را درست نمیشناسد، چون چهرهی قدرت و ترس و تعصب و سازوکارهای پنهان حذف را به تمامی نخوانده است. اعتمادی که از پاکی میروید، اما هنوز با تلخی تجربه آشنا نشده است. شاید یکی از دردناکترین درسهای زندگی همین باشد که انسان گاهی با شریفترین نیتها و روشنترین رؤیاها، خطرناکترین راهها را میپیماید، بیآنکه ژرفای خطر را بداند.
با اینهمه، زندگی فقط میدان تهدید و تاریکی نیست. اگر آن سالها چیزی به من آموخته باشند، یکی از مهمترینشان این است که انسانها، رابطهها و حتی دلهای سخت، در بستر زمان ثابت نمیمانند. دانشآموزان ما فقط کودکانی نبودند که درس میخواندند و آرامآرام به نشانههای فردایی دیگر بدل میشدند. خود من هم فقط معلمی ساده نبودم. در متن همان تجربهها آهستهآهسته میفهمیدم که تغییر، همیشه از دل شعارهای بزرگ نمیجوشد، بلکه گاهی از دل صبوری، از دل رابطهی انسانی، از دل ایستادگی خاموش و از دل اعتمادهای آمیخته با ترس و امید سر برمیآورد. عارفی نیز، با همهی خشونت و سوءظن و تصمیم هولناکش، سرانجام به یکی از عبرتآموزترین چهرههای همین قصه بدل شد که گواهی زنده بر اینکه انسان میتواند حتی از تاریکترین لحظههای خود نیز فاصله بگیرد و به فهمی دیگر از دیگری، از زندگی و از خویشتن برسد.
از همینجاست که امروز «اعتماد» را دیگر مفهومی ساده و یکرویه نمیبینم. اعتماد، برای من، چهرههای گوناگون دارد: اعتماد به خود، اعتماد به رؤیای تغییر، اعتماد به معلم و شاگرد، اعتماد به انسانها، اعتمادِ زادهی نادانی، اعتمادِ نجاتبخش و اعتمادی که در آستانهی خطر، آدمی را از درون میآزماید. هر یک از اینها بخشی از حقیقت زندگیاند و شاید بلوغ انسان نیز در همین باشد که بتواند همهی این چهرهها را در کنار هم ببیند و از هر یک درسی بگیرد.
شاید یکی از شیرینترین و لطیفترین طنزهای زندگی همین باشد که انسان سالها بعد، وقتی به عقب مینگرد، هم با هراس درمییابد که در چه پرتگاههایی قدم میزده و هم با لبخندی آرام اعتراف میکند که اگر آن روزها آنهمه صداقت، خامی، جسارت، سادگی و امید در کار نمیبود، نه آن دانشآموزان به آن افقها میرسیدند، نه آن رابطهها اینهمه معنا پیدا میکردند و نه خود او میتوانست امروز این همه لایهی انسان و زندگی و اعتماد را در کنار هم ببیند و بفهمد. بعضی راهها را تنها با عقل پخته نمیتوان گشود. گاهی آمیزهای از پاکی، بیخبری، دلیری و رؤیاست که درِ زیباترین و زایندهترین راهها را به روی انسان و جامعه میگشاید. قصهی من در مکتب شهدا، قصهی تجربهی شخصیام از همین دریافت بود….
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه