زخم کهنه بر گونه‌ی فرحناز؛ تحقیر و مضحکه‌ی شریعت طالبانی در خیابان‌ها

کاری که طالبان با مردم و به‌ویژه زنان و دختران افغانستان انجام داده و آنان را از تمام حق‌های انسانی و ابتدایی‌شان محروم کرده‌اند، یک شرم تاریخی است؛ نه‌تنها برای این گروه، بلکه برای جهانی که یا فقط نظاره‌گر این وضعیت بوده یا گاهی تنها به مخالفت‌ها و اعلامیه‌های رسانه‌ای بسنده کرده است. این شرم، فقط در سطح سیاست و قدرت باقی نمی‌ماند، بلکه هر روز در کوچه‌ها، در بازارها، در نگاه‌ها و رفتارهای تحقیرآمیز طالبان با مردم بازتولید می‌شود.

رفتار طالبان با دختران و زنان افغانستان، همان‌قدری که وحشتناک، زن‌ستیزانه و غیرانسانی است، در برخی موردها به‌شدت مضحک، مسخره و خنده‌دار نیز می‌نماید؛ خنده‌‌ی تلخی که از دل رنج و تحقیر بیرون می‌آید. وقتی نهادهای رسمی یک نظام سیاسی در تشخیص ساده‌ترین واقعیت‌های انسانی و اجتماعی ناتوان‌اند، نتیجه چیزی میان فاجعه و مضحکه خواهد بود.

در چنین فضایی، روایت فرحناز، دختر ۱۹ساله‌ای که از آموزش محروم شده، تنها یک داستان شخصی نیست؛ بلکه آیینه‌ای از وضعیت میلیون‌ها دختر در افغانستان است.

فرحناز می‌گوید که طالبان با بستن دروازه‌های مکتب و محروم‌کردن دختران از آموزش، افغانستان را برای نسل‌ها به عقب رانده‌اند و این هرگز جبران نخواهد شد:

«محرومیت ما از مکتب در ظاهر فقط یک عدد است (پنج سال محرومیت دختران از مکتب)؛ اما تأثیر این پنج سال بر سرنوشت ما و این که پنج سال، یک عمر است و اگر مکتب به روی من بسته نمی‌شد و اگر من از آزمون کانکور محروم نمی‌شدم، حالا یک دختر دانشجو بودم، هرگز جبران نخواهد شد. من دیگر آن فرحناز ۱۴ یا ۱۵ساله نیستم که برای درس و آینده‌ی خود انگیزه و انرژی داشت. افسردگی و تشویش‌‌های روانی مرا ۴۵ سال پیرتر کرده و این محرومیت از زندگی و آموزش من و هم‌نسلانم را از یک قرن زندگی محروم کرده است.»

این سخنان، فقط از دست‌رفتن پنج سال فرصت آموزش را روایت نمی‌کند؛ بلکه از فروپاشی یک آینده سخن می‌گوید. آینده‌ای که نه‌تنها برای فرحناز، بلکه برای یک نسل کامل از دختران افغانستان به تعلیق درآمده است. آیا می‌توان این سال‌ها را به‌سادگی با یک تصمیم سیاسی بازگرداند؟ آیا می‌توان زخم‌های روانی و اجتماعی این محرومیت را جبران کرد؟

جای زخم کهنه و داغ تازه در دل

از فرحناز می‌پرسم که در این پنج سال چه چیزی تجربه کرده است و آیا گاهی شده است که مأموران امر به معروف طالبان او را در خیابان‌ها مورد بازجویی و تحقیر قرار داده باشند؟ او پاسخی می‌دهد که به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه زندگی روزمره‌ی او، زنان و دختران به میدان تحقیر تبدیل شده است:

«من در کودکی که در روستا زندگی می‌کردیم، یک بار به زمین خوردم، گونه‌ی چپم زخمی شد و زخم پر از خاک و ریگ شد. همان زخم جوش خورد به یک لکه تبدیل شد. با هر روز جوان‌ترشدن من لکه‌ی صورتم نیز رشد می‌کرد و تغییر شکل و رنگ می‌داد که حالا مثل یک خال در صورتم دیده می‌شود. در سال ۱۴۰۲ که ما دیگر مکتب نداشتیم، برای یادگیری انگلیسی در یک مرکز آموزشی می‌رفتم. یک روز هنگام بازگشت از کورس نیروهای طالبان مرا ایستاد کردند و گفتند که چرا در صورت خود خالکوبی کرده‌ام و این کار از نگاه اسلام حرام است. هر قدر تلاش کردم که به آن‌ها بفهمانم که این نشانی از یک زخم است، خالی است که از جابه‌جایی خاک و ریگ‌های نرم در میان زخم ایجاد شده است، فایده‌ای نداشت. آن‌ها به حدی مرا تحقیر کردند و به قوم و فرهنگم به حیث یک دختر هزاره تاختند که هرگز فراموش نمی‌کنم. آن‌ها به من گفتند که ما هزاره‌ها از این کارهای خلاف شریعت بسیار می کنیم و باید مجازات شویم. تا این که دو مرد دکاندار که مرا می‌شناختند، پادرمیانی کردند و گفتند که ما این دختر را از سال‌ها پیش می‌شناسیم، همسایه‌ی ما است و این خالی که شما در صورتش می‌بینید خالکوبی نیست، جای زخم است. گفتند که ما این دختر و خانواده‌اش را می‌شناسیم. وقتی چادر دارد و لباسش خلاف شرع نیست، به خاطر یک جای زخم نباید اذیتش کنید. آن‌ها مرا رها کردند؛ اما داغ تحقیر و توهینی که کردند مثل همان جای زخم در دلم حک شده است.»

این روایت، به‌روشنی نشان می‌دهد که چگونه یک «جای زخم» می‌تواند به «جرم» تبدیل شود؛ جرمی که نه در قانون تعریف شده و نه در منطق انسانی جای دارد. آیا این تنها ناآگاهی است یا نوعی اراده برای تحقیر؟ وقتی تفاوت میان خالکوبی، خال طبیعی و جای زخم تشخیص داده نمی‌شود، چگونه می‌توان انتظار عدالت و فهم دینی داشت؟

وقتی شریعت به مضحکه تبدیل می‌شود

وقتی می‌گوییم که برخی رفتارهای طالبان، در کنار زشتی و غیرانسانی‌بودن، خنده‌دار نیز است، دقیق به چنین موقعیت‌هایی اشاره داریم. دختری در خیابان به‌خاطر جای زخم کهنه در گونه‌اش مورد بازجویی قرار می‌گیرد؛ مأمورانی که خود را مجریان شریعت می‌دانند، ابتدایی‌ترین تفاوت‌های ظاهری را نمی‌فهمند و با اعتماد کامل حکم صادر می‌کنند.

این خنده‌داربودن، البته از جنس طنز نیست؛ بلکه از جنس فروپاشی عقلانیت است. خنده‌ای است که با تلخی و ترس همراه است. زیرا همین رفتار «مضحک» می‌تواند به بازداشت، خشونت یا مجازات نیز منجر شود.

در این میان، یک نکته دیگر نیز برجسته است: شدت تبعیض علیه هزاره‌ها. فرحناز نه‌تنها به‌عنوان یک دختر، بلکه به‌عنوان یک دختر هزاره هدف توهین قرار گرفته است. این نشان می‌دهد که تبعیض قومی و جنسیتی در افغانستان چگونه در هم تنیده‌اند و یکدیگر را تقویت می‌کنند.

بازار، کار و تحقیر روزمره

روایت فرحناز تنها نمونه‌ی میدان حقارت در افغانستان نیست. بشیر، راننده‌ی ریگشا، نیز از تجربه‌ای سخن می‌گوید که نشان می‌دهد این نوع برخوردها چقدر گسترده و روزمره شده است:

«روزی نیروهای امر به معروف طالبان وارد دکانی شدند که فروشنده‌ی آن یک دختر بود. دختری که به خاطر بی‌کاری و محرومیت از مکتب به فروشندگی روی آورده بود. طالبان صاحب دکان را که یک مرد بود مورد بازجویی قرار دادند که چرا فروشنده‌ی دکانش دختر است. آن‌ها می‌خواستند که آن مرد دکاندار را با خود ببرند.‌ به او می‌گفتند که حق ندارد به حیث یک مرد در دکانش دختر استخدام کند.

دکانداران دیگر مداخله کردند و از طالبان خواستند که مالک دکان را با خود نبرند و دختر فروشنده‌ هم پیش طالبان عذر کردند و گفتند که به دکاندار کار نداشته باشند:

آن دختر عذر و زاری کرد و گفت که خودش خواسته است که در دکان کار کند، چون مجبور است. خانواده‌اش به کار او ضرورت دارد. طالبان با خشونت و توهین به آن دختر هشدار دادند که اگر باز هم گپ بزند، به جای دکاندار او را با خود می‌برند. سرانجام نیروهای طالبان زنان دکاندار را در یک طرف مارکیت جمع کردند و مردان را در طرف دیگر مارکیت و به آن‌ها گفتند که مردان یک طرف کار کنند و زنان یک‌طرف تا مردان و زنان به کار همدیگر مداخله نکنند. در حالی که این کار آن‌ها یک بی‌نظمی محض بود؛ اما خود شان نفهمیده بودند که چه کار می‌کنند.»

این روایت، تصویری روشن از یک «نظم تحمیلی» ارایه می‌دهد؛ نظمی که نه‌تنها کارآمد نیست، بلکه زندگی مردم را مختل می‌کند. آیا جداکردن مردان و زنان در یک بازار کوچک، آن‌هم به این شکل آشفته، نشانه‌ی اجرای شریعت است یا نشانه‌ی سردرگمی و بی‌برنامگی؟

بشیر می‌گوید که هر روز همین موردهای مضحک، خنده‌دار و در عین حال دردناک را می‌بیند و این وضعیت همچنان ادامه دارد. این «ادامه‌داشتن» شاید ترسناک‌ترین بخش ماجرا باشد.

میان خنده و فاجعه

افغانستان امروز در وضعیتی قرار دارد که بسیاری از واقعیت‌های آن، همزمان هم گریه‌آور و هم خنده‌دار است. خنده‌دار از آن جهت که رفتارها گاه چنان غیرمنطقی و ناآگاهانه است که به طنز تلخ شباهت پیدا می‌کند. گریه‌آور از آن جهت است که همین رفتارها زندگی واقعی انسان‌ها را ویران می‌کند.

پرسش این‌جاست: تا چه زمانی باید یک نسل از دختران، میان خانه‌نشینی، تحقیر خیابانی و آینده‌ی نامعلوم سرگردان بماند؟ تا چه زمانی «جای زخم کهنه» بهانه‌ای برای توهین و «کارکردن» بهانه‌ای برای مجازات خواهد بود؟ آیا این وضعیت می‌تواند ادامه پیدا کند بدون آن‌که پیامدهای عمیق‌تری برای جامعه داشته باشد؟

 زخمی که باقی می‌ماند

روایت فرحناز و بشیر، فقط دو نمونه از هزاران داستان ناگفته در افغانستان امروز است. داستان‌هایی که نشان می‌دهد چگونه یک نظام، همزمان می‌تواند هم سرکوبگر باشد و هم ناتوان؛ هم خشن باشد و هم مضحک.

اما در میان همه‌ی این‌ها، آن‌چه باقی می‌ماند، «زخم» است. یک داغ زشت و دردناک است. داغی که نه‌تنها در دل فرحناز، بلکه بر دل و روان یک نسل نقش بسته است. زخمی که با هر تحقیر، هر بازجویی و هر ممنوعیت تازه، عمیق‌تر می‌شود.

شاید روزی این رفتارها پایان یابد. شاید روزی دروازه‌های مکتب و دانشگاه دوباره باز شود؛ اما پرسش اصلی این است: آیا زخم‌هایی که در این سال‌ها ایجاد شده، به این آسانی درمان خواهد شد؟

و اگر پاسخ این پرسش منفی باشد، آن‌گاه باید گفت که آن‌چه امروز در خیابان‌های افغانستان رخ می‌دهد، فقط یک بحران موقتی نیست؛ بلکه زخمی تاریخی‌ای است که سال‌ها، شاید نسل‌ها، باقی خواهد ماند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000