امسال سال ۱۴۰۴ هجری خورشیدی است و دیگر کشورها در حال پیشرفتاند. حیف که ما مجبوریم یک قدم به عقب برگردیم. متاسفانه ذهنهای گیر کرده در جهالت نیز در حال رشد است و هر روز به تعداد آن افزوده میشود. در این چند سال اخیر که افغانستان در دست طالبان است و دختران اجازهی مکتب رفتن ندارند، این امر باعث شده که بعضی خانوادهها فکر کنند دختر باید ازدواج کند و صاحب خانواده و فرزند شود. در این بحران، چنین ازدواجهای زودهنگام عادی شده است؛ اما در زمانهای نهچندان دور، قبل از آمدن طالبان، که تمام مراکز علمی باز بود و همه حق تحصیل داشتند، باز هم عدهای بودند که فکر میکردند دختر باید خیلی زود ازدواج کند و تحصیل برایش سودی ندارد. امروز میخواهم روایت تلخ دختری را بنویسم که نتوانست با جهالت مبارزه کند و خود نیز تسلیم آن شد.
من یک دختر شانزده ساله هستم و اگر امسال دروازههای مکتب باز میبود، در صنف یازدهم درس میخواندم. زمانی که صنف چهارم بودم، من و تمام همصنفانم دختران شوخ و سرزندهای بودیم که به جز بازی، درس و شوخی به چیزی دیگری فکر نمیکردیم، چه برسد به اینکه یکی از ما ازدواج کند و خانواده تشکیل دهد یا خدمت شوهر را کند و یا حتی بتواند پرستاری یک طفل را بر عهده گیرد. اما با این حال بعضی خانوادهها اینطور فکر نمیکردند. در همان زمان که صنف چهارم بودم، تمام دختران صنف ما حدود ۱۱ یا ۱۲ سال سن داشتند و بزرگترین شخص صنف، دختری به نام فرشته بود که حدود ۱۳ یا ۱۴ ساله بود.
او دختری لایق و عاقل بود که به درسهایش توجه زیادی میکرد. فرشته تلاش فراوانی میکرد تا نمرات خوبی کسب کند؛ اما با چالشهای زیادی روبهرو بود. یکی از این چالشها خانوادهاش بود که توجهی به او نداشتند و تشویقش نمیکردند. آنها میگفتند فرشته باید تا حدی درس بخواند که فقط خواندن و نوشتن را یاد بگیرد. آنها معتقد بودند دختر برای خدمت شوهر و خانهداری به دنیا آمده و درس و تحصیل برایش سودی ندارد. فرشته با داشتن چنین خانوادهای خود را بدچانس میدانست؛ اما هنوز امید و به خودش باور داشت. او همیشه به همه میگفت: «من اولین دختر خانوادهام هستم که به مکتب میآیم و میتوانم بخوانم و بنویسم.» فرشته میگفت: «میخواهم درسهایم را تمام کنم و یک معلم موفق شوم و باعث افتخار خانوادهام باشم.» این رؤیای او بود.
امتحانهای سالانه نزدیک شده بود و همهی ما تلاش میکردیم نمرات خوبی بگیریم؛ اما فرشته بیشتر از همه کوشش میکرد تا مقام اول را به دست آورد. در آخرین روز امتحان میگفت: «خوشحالم که توانستم یک صنف دیگر را هم تمام کنم.» آن سال تعلیمی نیز با امتحانها به پایان رسید.
مدتی بعد زمستان آمد و روزهای سردش بهسرعت گذشت. یک روز با دختر همسایهام در حویلی نشسته بودیم که مادرش از دروازه وارد شد و گفت: «امروز فرشته نامزد شد.» این خبر برایم شوکهکننده بود. باور این موضوع که فرشته خودش این وصلت را قبول کرده باشد برایم خیلی سخت بود. چون مادرش را میشناختم، با خودم گفتم حتماً او را مجبور کرده است.
وقتی زمستان تمام و سال نو آغاز شد، همه با امیدها و آرزوهای تازه به استقبال سال نو رفتیم. بعد از رخصتیهای نوروزی، مکاتب دوباره آغاز شد. همهی شاگردان با شوق و علاقهی تازه به مکتب آمدند؛ اما وقتی وارد صنف شدم، دیدم همه مثل گذشتهاند، به جز فرشته که کاملاً تغییر کرده بود. آن دختر شاد به دختری افسرده و گوشهنشین تبدیل شده بود.
چند روز بعد بالاخره از فرشته پرسیدم: «چرا ناراحت هستی؟ آیا خبری که شنیدم درست است؟» او با نگاهی ناامیدانه گفت: «بلی، متأسفانه.» پرسیدم: «مگر راضی نیستی؟» گفت: «نه. مادرم مجبورم کرد پسر مامایم را قبول کنم، وگرنه دیگر مرا دختر خودش نمیخوانْد.» فرشته گفت: «مجبور شدم او را قبول کنم.» بعد از آن روز دیگر چیزی از او نپرسیدم.
روزهای بهار هم گذشت. امسال فرشته واقعاً به دختری تنبل و ناامید تبدیل شده بود. دیگر به درس اهمیت نمیداد و گوشهنشینی اختیار کرده بود. چندین بار استاد از او پرسید: «چرا به درسها توجه نمیکنی؟ چرا درس نمیخوانی؟» اما فرشته همیشه جوابهای تکراری میداد: «وقت ندارم» یا «درسها را یاد نمیگیرم». یک روز استاد با جدیت از او پرسید و فرشته با چهرهای افسرده گفت: «عروسی میکنم و درس و تحصیل برایم سودی ندارد.» از آن روز به بعد استاد دیگر توجهی به او نکرد و او را به حال خودش گذاشت.
با پایان بهار، تابستان آغاز شد و درسهای ما تقریباً نیمهتمام بود. امتحانهای چهارونیم ماهه نزدیک میشد. برای ما روزهای پر استرسی بود؛ اما برای فرشته هیچ فرقی نداشت. بعد از امتحانات، رخصتی تابستانی شروع شد و پس از یک ماه دوباره مکاتب آغاز شد. همان روز اول، استاد نتایج امتحانات را اعلام کرد. وقتی نوبت به فرشته رسید، استاد گفت: «اصلاً از تو چنین انتظاری نداشتم. تو دختر لایق و کوشایی بودی، چه شد؟» و بعد اعلام کرد: «تو ناکام شدی.» همهی ما شوکه شدیم؛ اما برای فرشته هیچ اهمیت نداشت، چون امیدی در دلش باقی نمانده بود.
بعد از آن روز فرشته دیگر به مکتب نیامد. تا اینکه یک روز شنیدم او با نامزدش فرار کرده و به طرف ایران رفته است. این خبر برایم بسیار تکاندهنده بود. بهشدت متأسف شدم؛ هم برای ذهنهای عقبماندهای که چنین سرنوشتهایی میسازند و هم برای کسانی که توانستند یک دختر دیگر را به سوی بدبختی بکشانند.
طرز فکر فرشته نیز همانند پدر و مادرش دیده میشد. او را به زندان جهالت انداختند. مادرش او را مجبور کرده بود و خودش نیز امکانی برای بیرون آمدن از آن زندان را نمیدید. او نتوانست با جهالت مبارزه کند و مجبور به تسلیمی شد. همهی آرزوها و رویاهایش را فراموش کرد.
امیدوارم روزی برسد که ازدواجهای زودهنگام ریشهکن شود و ذهنهای گرفتار در جهالت آزاد شوند. به امید روزی که بتوانیم این جمله را در ذهن مردم بکاریم: «دختر برای خودش به دنیا آمده و با درس و تحصیل پیشرفت میکند، نه با ازدواج.» تنها در این صورت میتوانیم پیشرفت کنیم و نسلهای آینده را با روشنفکری تربیت کنیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه