ما چیزی زیادی نمی‌خواهیم

درد دارد؛ خیلی درد دارد وقتی مجبور می‌شوی برای رسیدن به رویاهایت با فامیلت بجنگی. من از زندگی چیز زیادی نمی‌خواستم؛ فقط می‌خواستم برای درس خواندن و تحصیل کردن، مجبور نباشم در مقابل فامیلم بایستم و با آن‌ها مبارزه کنم. فقط می‌خواستم وقتی کتابم را باز می‌کنم، کسی نگوید: «بس است، دیگر چقدر می‌خوانی؟» فقط می‌خواستم برای یاد گرفتن چند چیز ساده، این‌همه حرف و سخن نشنوم. خیلی سخت است وقتی کسی را نداشته باشی که از تو حمایت کند، کسی نباشد که حتی برای یک موفقیت کوچک، یک «آفرین» ساده به تو بگوید، همان کلمه‌ای که این روزها بیشتر از همیشه به آن محتاجم.

می‌دانید وقتی در مکتب یا کورس نمره‌ی عالی می‌گیری، چه حسی دارد؟ برای چند لحظه تمام خستگی‌هایت را فراموش می‌کنی. دلت می‌خواهد کسی را پیدا کنی و با تمام خوشحالی‌ات برایش بگویی که موفق شده‌ای، اما وقتی کسی نیست که این خوشی را با او شریک شوی، آن خوشحالی هم انگار نصف می‌شود. گاهی دلم می‌خواهد کسی فقط بگوید: «آفرین، ادامه بده!» همین.

نه جایزه می‌خواهم، نه پول، نه چیز بزرگی. فقط می‌خواهم بدانم کسی هست که تلاش‌هایم را می‌بیند و زمانی که در مسیر یادگیری با شکست روبه‌رو می‌شوی، باز هم کسی باشد که دست‌ات را بگیرد و برای دوباره بلند شدنت کمکت کند؛ کسی نباشد که کمی برایت از امید بگوید و بگوید: «عیبی ندارد، دوباره شروع کن!»

واقعاً که خیلی درد دارد! چقدر دردآور است که سهم بسیاری از دختران میهنم از زندگی همین باشد؛ اینکه برای آموختن چند کلمه، مجبور باشند هزاران حرف و سخن بشنوند و در مقابل همه بایستند؛ مجبور باشند تنِ تنها برای چیزی بجنگند که باید حق طبیعی هر انسانی باشد.

ما دختران از دنیا و از فامیل‌های خود چیز زیادی نمی‌خواهیم. اصلاً حمایت زیادی هم نمی‌خواهیم، چه برسد به اینکه کسی ما را غرق در پول کند، در بهترین مکتب و کورس شامل‌مان کند یا دار و ندارش را فدای درس و تحصیل ما کند. نه، ما چنین چیزی نمی‌خواهم؛ اگر توان حمایت‌ ما را ندارید، حداقل همان ذره امیدی را که در وجود ما نفس می‌کشد، از ما نگیرید. ما را محدود نکنید. از حق تحصیل ما را محروم‌ نکنید. مانع آرزوهای ما نشوید. فقط بگذارید درس بخوانیم!

نه خوب بگویید و نه بد، فقط بگذارید درس بخوانیم؛ همین! اما افسوس که حتی همین خواسته‌ی کوچک هم برای بسیاری از دختران افغانستان محال شده است؛ خواسته‌ای که نه ضرری برای کسی دارد و نه چیزی از زندگی کسی کم می‌کند. دختری که می‌خواهد درس بخواند، فقط می‌خواهد چیزی یاد بگیرد، آینده‌ای برای خودش بسازد و بتواند روزی روی پای خودش بایستد.

اما هنوز هم باید بشنود: «دختر برای درس خواندن نیست؛ دختر برای شستن و پختن است. این‌قدر که خواندی، چه شدی؟ تو را چه به درس خواندن؟»

کاش می‌توانستم این جمله‌ها را از ذهن همه پاک کنم! کاش می‌شد این باور قدیمی را که دختر را فقط برای کارهای خانه می‌خواهند، از بین برد. شنیدن این جمله‌ها تحمل می‌خواهد، دل همچون سنگ می‌خواهد، صبر می‌خواهد.

اما گپ این‌جاست؛ تا کی؟

تا چه وقت باید تحمل کرد؟ تا چه وقت باید قوی بود و صبور ماند؟ تا چه وقت باید هر بار بغضت را قورت بدهی و دوباره کتابت را باز کنی، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است؟ ما هم انسان هستیم، ما هم دل داریم، ما هم گاهی خسته می‌شویم.

گاهی دل ما می‌خواهد حرف‌های قشنگ بشنویم. دل ما می‌خواهد کسی ما را تشویق‌ کند. دل ما می‌خواهد وقتی بعد از ساعت‌ها درس خواندن خسته شدیم، کسی بگوید: «خسته نباشی، ادامه بده!»

شاید برای دیگران همین یک جمله چیز مهمی نباشد، اما برای دختری که هر روز برای حق درس خواندنش می‌جنگد، می‌تواند تمام امید یک روزش باشد. گاهی فکر می‌کنم انگار سرنوشت و تقدیر بسیاری از دختران افغانستان با قلمی از جنس غم، درد و رنج نوشته شده است. زندگی ما با همین مشکلات گره خورده است؛ با محدودیت، با حرف مردم، با ترس از آینده و با جنگیدن برای ساده‌ترین خواسته‌ها.

اما در میان تمام این سختی‌ها، چیزی همیشه همراه دختران افغانستان بوده است: «امید». گاهی این امید زیر غبار ناامیدی و سختی‌ها گم شده، گاهی آن‌قدر کم‌رنگ شده که فکر کرده‌ایم دیگر چیزی از آن باقی نمانده است، اما هرگز کاملاً از بین نرفته است. اگرچه کم‌رنگ، اگرچه ضعیف، اما همیشه در گوشه‌ای از قلب ما نفس کشیده است.

امید به فرداهای بهتر. امید به آینده‌ی روشن‌تر. امید به روزی که دختران این سرزمین مجبور نباشند برای درس خواندن با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌شان بجنگند. امید به روزی که یک دختر برای گرفتن نمره‌ی عالی، به جای پنهان کردن خوشحالی‌اش، بتواند با افتخار آن را با خانواده‌اش شریک کند. امید به روزی که هیچ دختری برای شنیدن یک «آفرین» ساده، این‌قدر تشنه‌ی محبت و تشویق نباشد. امید به روزی که این ابرهای محدودیت، محرومیت و بی‌عدالتی کنار بروند و خورشید آزادی بر زندگی دختران افغان بتابد. شاید امروز راه ما سخت باشد، شاید هنوز خیلی چیزها از ما گرفته شده باشد، اما تا وقتی امید در قلب یک دختر زنده است، آرزوهایش هم زنده‌اند.

و من هنوز امیدوارم؛ امیدوارم روزی برسد که خواسته‌ی یک دختر برای درس خواندن، دیگر یک آرزوی بزرگ و دست‌نیافتنی نباشد، روزی که هیچ دختری مجبور نباشد برای حق ساده‌ای مثل تحصیل، با خانواده، جامعه و تمام دنیا بجنگد. فقط بگذارید درس بخوانیم؛ ما چیز زیادی نمی‌خواهیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000