بهار از راه رسیده است. یخها شکسته و هوا گرم شده است. درختان شکوفه کردهاند، پرندهها آوازهای زیبا میخوانند و پرواز میکنند. باران بهاری سرازیر شده و همهجا بوی تازگی و امید میدهد، زمین دوباره جان گرفتهاست. اما در دل من و هزاران دختر دیگر، هنوز زمستان ادامه دارد؛ زمستانی که درهای مکتبها همراهش یخ بست و ما محروم شدیم تا دیگر مکتب نرویم.
اگر به معنی بهار توجه کنیم میفهمیم که بهار فصل نو شدن، فصل زندگی، فصل زیبایی، فصل عشق و فصل شروع دوباره است؛ اما برای ما هنوز زمستان است. روزها یکی پس از دیگری تکرار میشوند و همان سردیها نگذشته است. در حالی که طبیعت لباس سبز به تن کرده، من و خواهرانم لباس غم بر تن کردهایم؛ ما تا هنوز در سرمای این همه محدودیتها میسوزیم.
بهار آمده، زنگ مکتب پسرها به صدا درآمده، اما برای ما بهاری نرسیده تا زنگ مکتب ما زده شود و یخها همه بشکند. درهای مکتبها هنوز بستهاند و کتاب و کتابچههای ما خاک میخورند. بهار ما قبلاً اینطور نبود؛ ما هم بهاری داشتیم. چرا رویاهای ما در سکوت خاموش میشوند؟
ما هم روزی مثل همین شکوفههای زیبا بودیم؛ وقتی باد میوزید، در حال رقصیدن بودیم. ما هم قبلاً اینطور بودیم، پر از امید و پر از اهداف و آرزو. هر صبح با شور و اشتیاق بیدار میشدیم و آماده میشدیم تا روانهی مکتب شویم و یک قدم به آیندهی خود نزدیکتر شویم. با لبخندی بر لب، با لباسهای زیبا و کتابهای خود، شادیکنان به مکتب میرفتیم.
هر درس، دریچهای به دنیای بزرگتر و پر از امکان بود؛ میآموختیم که هر چیزی در جهان قانون و دلیل دارد. مکتب برای ما فقط درس نبود، بلکه دنیایی بود پر از زندگی و امید، جایی که میتوانستیم رویاهای خود را بسازیم و به حقیقت تبدیل کنیم.
اما ناگهان زمستانی طولانی از راه رسید؛ زمستانی که مدتها اینطور عادت نداشت که بیوفایی کند و جای بهار را به زور بگیرد. اما به راستی که گرفت. شروع این زمستان را هرگز فراموش نمیکنم: چهارم نوروز 1400 بود. با شور و هیجان آماده شدم تا به طرف مکتب بروم. در پشت دروازهی بستهی مکتب که رسیدم، فکر کردم شاید دیر آمدهام. از هیجان و شادی زیاد، مکتب را تا به حال باز نکرده بودم. نشستم رو به روی دروازه تا باز شود. وقتی مدیر مکتب آمد، همه با شور و اشتیاق سلام کردیم و گفتیم: «استاد، دروازهی مکتب بسته است، باز کنید تا برویم داخل صنفهای خود». مدیر ساکت و ناراحت به نظر میرسید. ناگهان گفت: «دخترها دیگر مکتب و صنفی برای شما نیست». همه جا ماتم شد. پرسیدیم چرا اینطور حرف میزند. مدیر ادامه داد: «برای دختران بالاتر از صنف ششم اجازهی مکتب رفتن نیست».
نفسم بند آمد، پاهایم مثل قبل حرکت نمیکردند، اشکهایم مثل باران بهاری شد و حتی توان نداشتم پاهایم را بلند کنم. دو همصنفی که در کنارم بودند، مرا به خانه آوردند. آن بهار کامل، شروع نشده بود که به زمستان فرو رفت. حالا بیش از ۱۶۵۴ روز این زمستان ما را در بر گرفته و نمیدانم چه وقت این زمستان طولانی بهار میشود. منتظر لحظهشماریام که چه وقت بهار من پا به افغانستان میگذارد و دختران و وطنم را در آغوش میگیرد؛ زمستانی که نه با برف سفید، بلکه با محرومیت از مکتب، کار و همراه با تاریکی آمد.
وقتی رفتن به مکتب ما ممنوع شد، هر روز ما پر از حسرت و اندوه شد. صبحها با اشتیاق بیدار میشدم که شاید بهارم آمده امروز و مکتب بروم اما نه !
کتابهای ما خاک میخوردند.
حتی سادهترین شادیهایم هم رنگ باخت؛ خندههایم کم شد، شور و هیجانم کمتر شد و جای پرندههای آزاد، سکوت و سردی نشست.
بهار برای ما فقط یادآور چیزهایی است که نداریم و هر روز محدودتر میشویم. وقتی میبینم دنیا در حال شکوفا شدن است، نفسم میگیرد و گریه میکنم، چون درد من عمیقتر میشود؛ چون میدانم ما هم میتوانستیم شکوفه بدهیم، ستاره شویم و بدرخشیم اگر فرصت داشتیم.
وقتی بهار میشود، ستارهها روشنتر به نظر میرسند، اما بهار ما کجاست؟ با این حال میدانم، در دل همین زمستان هنوز جرقهای از امید هست. همانطور که هیچ زمستانی ابدی نیست و پایانی دارد، ما هم باور داریم که روزی بهار واقعی ما خواهد رسید تا شکوفه بدهیم. روزی که درها باز شوند، روزی که دوباره بخندیم و راهی مکتبها شویم. همانگونه که شکوفهها زمین را با زیباییشان میپوشانند، ما هم زمین را بپوشانیم، درس بخوانیم و آیندهی خود را با دستان خود بسازیم.
بهار آمده است… اما ما هنوز زمستانیایم، چون بهار ما، بهاریست که درها باز شوند و از یخزدگی رها شویم. ما زمستانیایم تا زمانی که حق ما به ما برنگردد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه