پشت ابرهای نیمه‌پنهان

درِ حویلی با صدای محکمی بسته می‌شود. صدای در، سکوت خانه را می‌شکند. نظیفه تازه از کورس خیاطی برگشته است و از حالت چهره‌اش پیداست که خسته و عصبانی است. حجاب سیاه و چادر آبی بر سر دارد و بیک کهنه‌ای را که سال‌ها پیش در مکتب برای حمل کتاب‌هایش استفاده می‌کرد، حالا برای بردن نخ و سوزن و قیچی به کورس خیاطی به کار می‌برد. بیک را محکم در دست گرفته و با قدم‌های تند به سمت اتاقش می‌رود و بدون آن‌که به اطراف نگاه کند، در را پشت سرش می‌بندد.

در خانه کسی نیست جز مادرش. پدرش کراچی جوس‌فروشی دارد و هر روز از صبح زود تا وقت شام بیرون از خانه است و برای پیدا کردن لقمه‌ای نان زحمت می‌کشد. خواهر و برادر کوچک‌ترش نیز به مکتب رفته‌اند. خواهرش سمیه در صنف پنجم درس می‌خواند و هر روز با ذوق کتاب‌هایش را مرتب می‌کند. برادرش سمیع صنف یازدهم است و همیشه در فکر امتحان‌ها و آینده‌اش است. هر صبح، هر دو با لباس‌های تمیز مکتب و بیک‌های پر از کتاب از خانه بیرون می‌شوند، اما نظیفه، در حالی که مکتبش نیمه‌تمام مانده، به‌جای آن راهی کورس خیاطی می‌شود.

او از این وضعیت کاملاً ناراضی است. بارها در دلش از خود پرسیده که چرا سرنوشتش این‌گونه شد. هر بار که به یاد روزهای مکتب می‌افتد، قلبش فشرده می‌شود. او به رؤیای نیمه‌تمامش فکر می‌کند و اشک‌های ناامیدی بی‌اختیار از چشمانش سرازیر می‌شود. با وجود همه‌ی این‌ها، هر صبح با اولین آلارم گوشی از خواب بیدار می‌شود، برای خواهر و برادرش صبحانه آماده می‌کند، لباس‌های‌شان را مرتب می‌کند و آن‌ها را با لبخندی که پشتش غم پنهان است، تا دم در بدرقه می‌کند.

وقتی مادر، نظیفه را خسته و گرفته می‌بیند، به آرامی نزدیکش می‌شود و جویای حالش می‌شود. نگاه نگران مادر از چهره‌ی دخترش برداشته نمی‌شود. نظیفه ابتدا سکوت می‌کند؛ اما بغضی که مدت‌ها در گلویش جمع شده، این بار راهی برای بیرون آمدن پیدا می‌کند. او سرش را پایین می‌اندازد و سفره‌ی دل ناشادش را برای مادر باز می‌کند.

مادر دلیل ناراحتی دخترش را خوب می‌داند. او این درد را هر روز در نگاه نظیفه دیده است. با صدایی آرام و محزون می‌گوید: «دخترم، ناراحت نباش. دنیا همیشه به یک حال نمی‌ماند. شاید روزی برسد که دوباره به مکتب بروی و درس‌هایت را ادامه بدهی.»

نظیفه که اشک‌هایش گونه‌هایش را تر کرده، با صدایی بریده و پر از حسرت می‌گوید: «مادر، تا آن روز عمر من هم گذشته است. سنم بالا رفته… دیگر وقت مکتب رفتن ما گذشته است. حالا باید دانشگاه می‌خواندم، باید آینده‌ام را می‌ساختم، نه این‌که پشت چرخ خیاطی بنشینم.»

مادر سعی می‌کند او را دل‌داری بدهد؛ اما نظیفه این بار نمی‌خواهد ساکت بماند. با صدایی که از درد می‌لرزد، ادامه می‌دهد: «هر صبح که سمیه و سمیع را با لباس مکتب می‌بینم، دلم آتش می‌گیرد. حسرت روزهایی را می‌خورم که خودم هم مثل آن‌ها با ذوق از خانه بیرون می‌شدم. مادر، تو نمی‌دانی من چه می‌کشم. آن روزها، صبح‌ها برایم بوی امید می‌داد. با شوق زیاد قلم و کتاب‌هایم را برمی‌داشتم و با دوستانم به سوی مکتب می‌رفتیم. همه‌چیز رنگ زندگی داشت.»

او لحظه‌ای مکث می‌کند، نفس عمیقی می‌کشد و با صدایی آهسته‌تر می‌گوید: «اما حالا پنج سال از آن روزها می‌گذرد. پنج سال است که به‌جای مکتب به کورس خیاطی می‌روم. وقتی پشت چرخ خیاطی می‌نشینم، حس می‌کنم رویاهای ناتمامم را زیر همان چرخ می‌دوزم. این آرزوی من نبود، امید من نبود، رویای من نبود… رویای هیچ‌یک از ما دختران افغانستان نبود.»

اشک از چشمانش دوباره جاری می‌شود و با صدایی که دیگر توان بلند شدن ندارد، می‌گوید: «افسوس به حال ما… به نسل محرومی که آینده‌اش نادیده گرفته شد. ما اشتباهی نکرده بودیم مادر، اما قربانی شدیم.»

مادر که اشک در چشمانش حلقه زده، جلو می‌آید و دخترش را در آغوش می‌گیرد. دستانش را دور شانه‌های نظیفه حلقه می‌کند و سعی می‌کند با نوازش موهایش او را آرام کند. هر دو در سکوت گریه می‌کنند؛ سکوتی که از هزاران کلمه سنگین‌تر است.

در آن لحظه، خانه آرام است، اما دل‌هایشان طوفانی است. بیرون، ابرهای نیمه‌پنهان آسمان را پوشانده‌اند؛ گویی آسمان هم با آن‌ها همدردی می‌کند. مادر با صدایی آهسته در گوش دخترش زمزمه می‌کند: «شاید پشت همین ابرها، هنوز هم نوری پنهان باشد.»

اما در دل نظیفه، تنها چیزی که باقی مانده، حسرت سال‌هایی است که می‌توانستند زیباترین سال‌های زندگی‌اش باشند و حالا مانند برگی از دفتر زمان ورق خورده و گذشته‌اند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000